مهدي آذر يزدي :
نوشتن كتاب بركت دارد
عبدالرحيم جعفري :
"قصه هاي خوب براي بچههاي خوب" بهترين اثر
آذر يزدي است
تهيه و تنظيم گزارش : مريم آموسا
من كه آذر يزدي هستم ، به هيچ وجه مجبور نيستم مانند ديگران فكر كنم ؛ همچنان كه نميتوانم كسي را مجبور كنم كه مانند من فكر كند . من در كار قصهها ، تجربهاي ، استنباطي ، منظوري و هدفي دارم كه اگر شما قبول داريد ، به آن توجه ميكنيد . وگرنه مرحمت شما زياد!
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و هنر ايلنا , عصر ديروز، مراسم تجليل و نكوداشت "مهدي آذريزدي" در انجمن آثار و مفاخر فرهنگي برگزار شد، در ابتداي اين مراسم، "مهدي محقق"، رئيس هيات مديره انجمن آثار و مفاخر فرهنگي، مقام علمي "مهدي آذر يزدي" را مورد تجليل قرار داد .
سپس "توران ميرهادي"، سرپرست فرهنگنامه كودكان و نوجوانان گفت: سير و سياحت از دوران كودكي به "مهدي آذر يزدي" اين امكان را مي دهد كه درون خود را سرشار از معنويت كند ، خدمات ارزشمندي به جامعه انساني بكند و جريان جديد و ارزشمندي در ادبيات كودك و نوجوان اين سرزمين به وجود بياورد .
وي با اشاره به بازنويسي هاي "مهدي آذريزدي" از متون كهن اظهارداشت: او بيش از نيم قرن پيش بازنويسي متون كهن را آغاز كرد و اين كار را تاكنون همچنان ادامه داده است .
اين پژوهشگر ادامه داد: در فاصله سالهاي 1319 تا 1323 كه دانشآموز دبيرستان نوربخش بودم، دبير ادبيات سالخورده ما هر سال باب پنجم "كليله و دمنه" را با آن نثر سنگين به ما درس مي داد و ما كه اين باب را به سختي مي خوانديم بهره چنداني از آن نمي برديم.تا اينكه در كلاس ششم كه "زهرا خانلري"، دبير ادبيات ما شد، پس از آن كه گوشهاي از تاريخ ادبيات ايران را به ما درس داد هم كلاسيهاي ارمني ما به ما با تعجب گفتند كه فكر مي كرديم تنها اثر ادبيات فارسي، "كليله و دمنه" است .
ميرهادي با اشاره به دوران تدريس خود گفت: من نيز سر كلاس ايام و خاطراتي از زماني كه باب پنجم "كليله و دمنه" را ميخوانديم را با دانشآموزان مدرسه فرهاد در ميان گذاشتم. خواندن 8 جلد از كتاب "قصههاي خوب براي بچه هاي خوب" را با آنها آغاز كرديم .
وي با اشاره به مجموعه "قصه هاي خوب براي بچههاي خوب" كه حركت جديدي در ادبيات كودك و نوجوان ما به وجود آورد، اظهارداشت: اين مجموعه در برگيرنده داستان هايي از "گلستان سعدي" , "سندباد نامه" , آثار "عطار" , قصه هاي قرآن مجيد , روايت هاي زندگي 14 معصوم و "كليله و دمنه" است كه نسلها از اين آثار ارزشمند بهره برده اند و اميدوارم همچنان بدون كم و كاستي تجديد چاپ شود و اين گنجينه عظيم همچنان در اختيار كودكان و نوجوانان اين سرزمين قرار بگيرد .
اين پژوهشگر با اشاره به آشنايي خود با آثار "مهدي آذريزدي" كه به فاصله سال هاي 1340 باز مي گردد، گفت : آشنايي ام با آثار "آذر يزدي" با كتابهاي "قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب" و "قصه بچه آدم" بود كه از آن بسيار لذت بردم .پس از آن هرگاه كه كودكي يا نوجواني را ديدم , خواندن اين كتاب را به او پيشنهاد كردم .
ميرهادي ادامه داد: سال ها پيش در شوراي كتاب كودك، همايشي درباره ساده نويسي و بازنويسي و بازآفريني ادبيات كهن برگزار كرديم كه "مهدي آذر يزدي" نيز مقاله با ارزشي را براي اين همايش فرستاد و همه اين كارها زمينه اي را فراهم كرد كه درباره اين حوزه فعاليت عظيمي را پي بگيريم.
وي با اشاره به فرهنگنامه كودكان و نوجوان گفت: 27 سال است كه جمعي از عاشقان بزرگ اين سرزمين به كار گردآوري و تدوين ادبيات، فرهنگ ، تاريخ و جغرافيا اين مرز و بوم مشغول هستند تا آن را به گونه اي درست در اختيار كودكان و نوجوان بگذارند .
ميرهادي خطاب به "مهدي آذريزدي" اظهارداشت: دوستان و دوستداران شما يكي دو نفر نيستند، پاك و سرزنده باشيد و سال هاي سال براي بچه هاي اين سرزمين بنويسيد .
در ادامه اين نشست،"محمد علي اسلامي ندوشن" گفت: طولاني ترين دوران آشنايي و دوستي را با "مهدي آذريزدي" داشته ام، زماني كه در يزد دانش آموز دبيرستان بودم؛ "مهدي آذريزدي" نخستين كتاب فروشي را در شهر يزد تاسيس كرد. كتاب فروشي او گام تازه اي براي جوانان كنجكاو اين شهر بود. "آذريزدي" هر روز ما را به خواندن كتاب ترغيب مي كرد و ما هفتهاي چند بار و چند ساعت در كتابفروشي او جمع مي شديم و درباره كتاب صحبت ميكرديم .
وي ادامه داد : زماني كه كتابهاي "مهدي آذريزدي" براي كودكان و نوجوانان منتشر شد، ديگر كودك نبودم و كتابهايي كه وي براي كودكان نوشته بود را نخواندم , اما شعرهاي پراكنده وي را خوانده ام .
ندوشن با بيان اين مطلب كه تا به حال كسي را نديده ام كه به اندازه "مهدي آذر يزدي" عاشق كتاب باشد، گفت: كتاب، شاخه نبات "آذريزدي" است. وي به خاطر كتاب از تمام وجودش و زندگياش گذشت و در طول سال ها خانه به دوشي از تهران به كرج و يزد , كتابخانه اش را با خود به اين طرف و آن طرف مي برد .
در ادامه اين نشست،"مصطفي رحماندوست"، شاعر اظهارداشت : خدا را بسيار سپاسگذارم كه روزگار ارج نهادن به هنر و هنرمندان فرا رسيده است. "برنارد شاو" مي گويد؛ كسي كه نمي تواند كاري را انجام بدهد يا معلم آن رشته مي شود و يا به نقد آن مي پردازد. اما "مهدي آذريزدي" توانست راه جديدي در ادبيات كودكان و نوجوانان اين سرزمين باز كند .
وي با مقايسه "هانس كريستين آندرسن" با "مهدي آذريزدي" گفت: "هانس" مي گويد؛ من قصد نوشتن قصه براي كودكان را نداشتم، اما "آذريزدي" به قصد نوشتن قصه براي كودكان , دست به قلم مي برد و خود مي گويد كه من مي خواستم لذت خواندن متون كهن را به بچه هاي امروز بدهم . او برخلاف "هانس"، آگاهانه در اين راه حركت كرد و نسلهاي متعددي را تحت تاثير خود قرار داد .
رحماندوست با بيان اين مطلب كه بازنويسي متون كهن آغاز راه ادبيات مدرن است و ادامه داد : "آذريزدي" با بازنويسي صميمانه ادبيات كهن , كودكان اين سرزمين را به ريشههاي قومي و ديني اين سرزمين پيوند زد. او از كتاب "كليله و دمنه", كتابي شيرين خلق كرد كه ديگر به خاطر ترس از غلط املايي آن را نمي خوانديم .
وي خاطرنشان كرد: "مهدي آذريزدي" راه تازه اي در ادبيات ما باز كرد و همه مديون وي هستيم. راهي كه "آذريزدي" آغاز كرد، شجاعت مي خواست.
رحماندوست خطاب به "مهدي آذريزدي" گفت: اميدوارم هميشه پاينده باشيد و ما را هم دعا كنيد كه به دنبال شما لنگ لنگان حركت مي كنيم و روزي اين ارزش را داشته باشيم به عنوان كساني كه راه شما را دنبال كرده اند از ما ياد كنند .
در ادامه ،"هوشنگ مرادي كرماني" خالق "قصه هاي مجيد" اظهارداشت: خوشحالم كه اين فرصت فراهم شد كه "مهدي آذري يزدي" را از نزديك ببينم. به قول "باستاني پاريزي"، من و "آذريزدي" هم ريگ هستيم .
وي افزود : هميشه در مراسم بزرگداشت ها , خانواده ها و فرزندان آن فرد جمع مي شدند, اما امشب به ظاهر اين اتفاق نيفتاده است. شما ما را فرزندان , خواهران و برادران خود بدانيد. وي در ادامه, متني را براي حاضران خواند .
در ادامه اين نشست،"محمد هادي محمدي"، نويسنده و پژوهشگر كودكان گفت : منش و شخصيت "مهدي آذريزدي" را در مقالهاي تحليل كرده ام. او به گونه اي نوشت كه هيچ پارهاي از بخشهاي نهان سرشت و روح او آشكار نشود، زيرا زندگي ساده و بي پيرايه او چنين حكم مي كرد كه او را اينگونه ببينيم .
وي خاطرنشان كرد: "مهدي آذريزدي" در بازنويسي و بازآفريني آثار كهن، پيشگام بود و همواره با آرامش به كار خود ادامه داده است. اكنون كه در دهه هشتم زندگي خود به سر مي برد از ما چيزي نمي خواهد. گاهي گفته مي شود كه بايد براي او پرستار گرفت تا مراقبش باشد، اما چنين نمي كنيم. زيرا در چنين مواردي براي كسي مايه اي نمي گذاريم، نه دولت و نه مردم، زيرا او پيرمردي اندك خواه و ساده زيست است .
محمدي ادامه داد : در آينه ذهن ما ،"مهدي آذريزدي" چيز ديگري است. او براي ما تاريخنگاران ادبيات كودك , پديده اي است كه بايد كشف شود .
در ادامه ،"عبدالرحيم جعفري"، مدير و صاحب امتياز اسبق انتشارات اميركبير گفت: برايم بسيار ارزشمند است كه در مراسم تجليل از يكي از مفاخر فرهنگ و هنر اين سرزمين سخن بگويم و خاطراتي از ايشان را مرور كنم .اغلب جواناني كه در اين مراسم حضور دارند با "مهدي آذريزدي" ، دوستي ديرينه اي دارند .
وي با اشاره به آشنايي خود با "مهدي آذريزدي" اظهارداشت: آشنايي ام با "آذريزدي" به سال 1325 باز مي گردد، آن زمان وي دركتاب فروش علمي مشغول به كار بود و از همان زمان نيز خوش قلم و خوش صحبت بود و نامههاي رسمي انتشارات علمي و مقدمههاي كتابها را مينوشت و تصحيح كتابهاي انتشارات علمي و 12 شماره مجله علمي را سامان داد .
جعفري افزود : "آذريزدي" هميشه لباده طوسي مي پوشيد و سيگار يك لحظه از دستش نمي افتاد و زندگي درويشي داشت. در سال هاي 1349 كه مدتي به يزد رفته بود, دوباره به تهران بازگشت. به او پيشنهاد كردم در آپارتماني كه در تهران داشتم , اقامت كند و كتابهايش را بنويسيد و لزومي ندارد كه كتابهايش را براي انتشار به انتشارات اميركبير بسپارد .
وي اظهارداشت : زماني كه انتشارات اميركبير را راه اندازي كرديم از "مهدي آذريزدي" دعوت كرديم كه ما را در اين كار ياري كند, "قصه هاي خوب براي بچههاي خوب" از جمله بهترين آثار وي است و حاصل آن دوران است .
در ادامه اين نشست، ميرزا محمد كاظمين، موسس بنياد فرهنگي پژوهشي ريحانه الرسول گفت: خدا زبان داستان را براي روح انسان آفريده است و در قرآن بسياري از موضوعات را در قالب قصه بيان كرده است .
وي افزود : قصه و كتاب از محورهاي فرهنگ ساز هستند و "مهدي آذريزدي" با خلق آثارش انقلاب فرهنگي در كشور ما به وجود آورد. او روش جديدي در بازخواني متون كهن براي كودكان و نوجوانان به وجود آورد و با زبان ساده و صميمي آثارش را به ما تقديم كرد .
كاظمين اظهارداشت: "مهدي آذريزدي" پدرش حاج علي اكبر شعر مي گفت، اما مجموعه شعري از ايشان منتشر نشده است. "آذريزدي" در هشتم مرداد سال 1301 متولد شده است و تحصيلات مقدماتي عربي و فارسي نزد پدرش فرا گرفت و خيلي زود به كار بنايي، كار در كارگاه جوراب و كتاب فروشي روي آورد و در سال 1379 نيز به عنوان خادم برجسته قرآن در سطح كشور معرفي شد .
وي ادامه داد: چند سال پيش استاندار يزد و چند تن ديگر خانهاي به سبك قديمي و با امكانات مورد نياز در اختيار "مهدي آذريزدي" قرار دادند تا در آرامش به سر ببرد، او اين خانه را قبول نكرد و به دوست ديگري هديه داد .
موسس بنياد فرهنگي پژوهشي ريحانه الرسول گفت: همه معتقدند "مهدي آذر يزدي" بسيار ساده مي نويسد، اما سه متن از ايشان دارم كه در آن تمام تاريخ و اتفاقات معاصر را تحليل كرده است و اين نشان مي دهد كه ايشان با زبان ساده ميخواهند مطالب را براي مخاطبانشان بازگو كنند.
در ادامه ،"حسين مسرت"، كتاب شناس اظهارداشت: آثار "مهدي آذريزدي" نزديك به 30 جلد است كه گاه برخي از آثارش را با نام مستعار منتشر كرده است . نثر ايشان بسيار ساده ، روان و پيراسته است. اميدواريم كه آثار ديگر ايشان منتشر شود و فرصت كند كه جلد 9 و 10 "قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب" را نيز را به پايان برساند .
در ادامه اين نشست ،"مهدي آذريزدي" گفت: چيزي ندارم كه مورد تشويق قرار بگيرم تنها كاري كه در عمرم كرده ام نوشتن "قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب" بود كه در سن 35 سالگي اين كار را آغاز كردم.
وي خاطرنشان كرد: در دورهاي كه نوشتن كتاب براي كودكان را آغاز كردم هيچ كتابي براي بچه ها نبود، به همين خاطر "قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب" خيلي زود از طرف جامعه پذيرفته شد. براي نوشتن اين كتاب ها، نه مالي و نه بدني داشتم , اما اين كار را دنبال كردم .
آذريزدي با بيان اين مطلب كه بچه ها را نمي شناختم و خودم نيز هرگز مدرسه نرفته بودم، گفت : معيارم براي نوشتن براي بچه ها، دوران كودكي خودم بود و نمي دانستم چگونه براي بچه ها بايد نوشت، اما خدا مرا در اين راه ياري كرد .
اين خادم برجسته قرآن با بيان اين مطلب كه زماني كه نوشتن كتاب "قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب" را آغاز كردم، پدرم و مادرم مرا مسخره مي كردند و مي گفتند كه نوشتن چنين كتابهايي كار دنيايي است، اظهارداشت: اما نمي دانم به خاطر عقده كمبود محبت , حسرت و يا هر چيز ديگري كه بود نوشتن براي بچه ها را رها نكردم .
وي افزود : در دوراني كه ما بچه بوديم تنها كتابهايي كه دم دست ما بود، كتابهاي مذهبي بود كه تمام اين كتابها را به خاطر اينكه كتاب ديگري در دست نداشتيم از بر بودم, پاي منبرها در مساجد نيز هر چه ميگفتند در كتاب ها خوانده بودم و هيچ چيزي در آن دوران برايم تازگي نداشت .
آذريزدي درباره چگونگي نوشتن كتاب "قصه هاي خوب براي بچههاي خوب" گفت: زماني كه در چاپخانه علمي مشغول غلطگيري بودم، يكبار نسخهاي از كتاب "كليله و دمنه" به دستم رسيد، چند ورقي خواندم، ديدم همان چيزي است كه ميخواستم. از آن زمان تصميم گرفتم كه قصه هاي "كليله و دمنه" را به زبان ساده براي بچه ها بنويسم . چون نوشتن كتاب بركت دارد، در اين راه توانستم موفق شوم. من هر چه كه دارم از "قصه هاي خوب براي بچههاي خوب" است.
وي با انتقاد از برخي از كتاب هايي كه براي بچه ها نوشته مي شود، اظهارداشت: كتاب خوب مثل انسان خوب در اين دوره كم است، از اين رو بايد كتاب خوب و انسان خوب را ارج بنهيم .
در ادامه، "عبدالغفور آرزو"، سفير كشور افغانستان گفت: تجليل از "مهدي آذريزدي"، تجليل از قلم و فرهنگ است. "مهدي آذريزدي" در شكل گيري فرهنگ و هويت فرهنگي نقش بسزايي داشته است و همين جا ارادات مردم سرزمينم را نثار ايشان كردم .
در ادامه، پيام "علي اكبر اشعري"، مشاور رئيس جمهور به اين مراسم توسط "علي درويشاني" قرائت شد. در اين متن آمده است:
شايد در آن روزگاري كه متون ديني و يادگارهاي كهن ادب فارسي را به زبان ساده و صميمي باز مي نوشتند انتظار نداشتند كه سايه هاي دست شما بر تارك ادبيات كودكان اين كهن بوم و بر بنشيند و مايه پيوند چند نسل پياپي با ريشه هاي هويت اسلامي و ايراني شود.
اگر چنين شده است, به گفته خودمان دليلي جز نيت پاك و خداپسندانه شما ندارد كه داستان مي خواست بچه ها را هم به سفره پر بركت و لذت بخش ريشه داشته ها و ايران و ايراني فرا بخواند .
سازمان اسناد و كتابخانه ملي ايران آن نيت درست و اين چند دهه تلاش جناب عالي را كه براي پربار كردن زندگي معنوي كودكان و نوجوانان كشورمان به جان خريده ايد پاس مي دارد و اميدوار است كه سال هاي سال همچنان ساده و صميمي بنويسيد و كودكان و نوجوانان را مثل پدرانشان بهره مند از آثار گرانسنگ خويش سازيد .
در ادامه، پيام "محمدرضا تابش", نماينده مردم اردكان در مجلس شوراي اسلامي توسط "علي درويشاني" خوانده شد كه در اين متن آمده است:
در دنياي ادبيات عشق جايگاه والايي دارد و بشر زيباتر خداوند را درك مي كند و از اين رو انسان بي اختيار به هر قدرتي تن در نميدهد. در جهان بهره مند از ادبيات تحولي در اذهان رخ مي دهد كه انسان ها هم مناسباتي متعالي و معرفت جويانه با خالق هستي برقرار مي كنند و هم يكديگر را بهتر باز ميشناسند و با راحتي خيال از تفرقه , جهالت , حماقت , انحصار طلبي و ستمگري دوري مي كند.
بي دليل نيست كه امروزه پرسش قديمي فايده ادبيات چيست، غير منطقي جلوه ميكند و ديگر كسي در پي يافتن پاسخ آن نيست. زيرا همگان تفاوت ميان غروب زيبا و دل انگيز ساحل لاجوردين دريا را با گردبادهاي ويرانگر بيابانهاي داغ در هنگامه فرو خفتن خورشيد دريافته اند .
استاد "مهدي آذريزدي" نكونامي است كه شهد شيرين ادبيات را به كام فرزندان خوب ايران ريخته است. نام بلند او با "قصههاي خوب براي بچه هاي خوب" در هميشه تاريخ ادبيات ايران ثبت شده است و اين والاترين و بالاترين افتخار براي يك انسان است .
اينك به پاس قدرداني از بيش از نيم قرن خلاقيت و نوآوري "مهدي آذريزدي" فرزند خلف دارالعباده يزد در عرصه ادبيات كودكان و نوجوانان لوحي تقديم ايشان مي شود. بزرگ مردي كه از ميان مردم برآمده، با آنان زيسته و همچنان با تحمل شدايد و سختي ها فرداي بهتر و شيرين كودكان و نوجوانان اين مرز و بوم مي انديشد، خداوند در همه حال نگهدار او باشد .
در اين مراسم، "خليل عمراني", مشاور وزير آموزش و پرورش شعري از "ثريا قزل اياغ" و "نسيم موحدي پور" خواند .
در پايان مراسم, از مقام فرهنگي "مهدي آذريزدي" تقدير شد و لوح تقدير و 12 سكه نيم بهار آزادي از سوي انجمن آثار و مفاخر فرهنگي, لوح تقدير بنياد فرهنگي پژوهشي ريحانه الرسول , لوح تقدير "محمدرضا تابش", نماينده مردم اردكان , لوح تقدير "محمود فرشيدي", وزير آموزش و پرورش , لوح تقدير "علي اكبر اشعري", مشاور رئيس جمهور و رئيس مركز اسناد و كتابخانه ملي توسط "حسن حبيبي" , "علي اكبر اشعري" , "محمدرضا تابش", "عبدالغفور آرزو" و "مهدي محقق" تقديم شد.
پايان پيام
محمدرضا باطني " موجب طرح مسائل جدي در فرهنگ نويسي شد
عرفان قانعي فرد:
" محمدرضا باطني " موجب طرح مسائل جدي در فرهنگ نويسي شد
مريم آموسا
"دكتر محمدرضا باطني"، سال 1313 در اصفهان متولد شد، سال 1326تحصيلات ابتدائيخود را در آنجا بهپايانرسانيد، بعد از مدتي وقفه در تحصيل، سال1336 ديپلم خود را در رشته ادبياخذ كرد، سپس وارد دانشكده حقوق شد، اما به علت مشكلات ماديآن را رها كرد و به دانشسراي عاليتهران رفت و در سال1339 مدرك كارشناسيخود را در رشته آموزش زبان انگليسي اخذكرد و به استخدام وزارت آموزش و پرورش درآمد،سپس در مهر سال1340 راهي انگلستان شد و در دانشگاه ليدز تا مدرككارشناسي ارشد ادامهتحصيل داد، بعد دوره دكتري خود را در دانشگاه تهران (رشته زبانشناسي) زيرنظر سرشناسترين زبانشناس بريتانيا "مايكلهاليدي" گذرانيد، اما موفق به دفاع از تز خود نشد و به ايران بازميگردد تا اينكه در سال1346 در دانشگاهتهراندرجهدكتريدر رشته " زبانشناسيهمگانيو زبانهايباستاني"را اخذكرد. از مهمترينآثار ويميتوانبه زبانو زبانشناسي ( رابرتهال ) ، زبانشناسيجديد (مانفردبييرويش ) ، درآمديبر فلسفه ( بوخنسكي ) ، انسانبهروايتزيستشناسي ( آنتونيبارنت ) ، دانشنامهمصور، ساختو كار ذهن (بليكمور)، خواب (ياناوزوالد)، مغز و رفتار (فرانككمپبل) و فرهنگ لغت انگليسي - فارسي اشاره كرد.
از اين رو با "عرفان قانعي فرد" يكي از شاگردان او درباره خود استاد و شيوه فرهنگ نگاري اش به گفت وگو نشسته ايم :
-چرا به جاي بعضي از افراد مانند "دكتر مقدم" ,همه "دكتر باطني" را پدر زبانشناسي ايران مي دانند ؟
- شايد تنها بهچند دليلساده. نثر زيبا و روانو سادةنوشتاريباطنيچهدر تأليفو چهدر ترجمه؛در ارائهمطالبزبانشناسي، موجبشد تا هزاراننفر بهزبانشناسيعلاقهمند شوند و بهخصوصتأليفهاياو، بسيار شاخصتر جلوهكردند.مانند" توصيفساختاريزبانفارسي".
وي همچنين در فرهنگ نگاري، اصولمدرنرا رعايتكرد و بهمترجمانزبانكمكبسياري كرد تا اندكاندكمعادلرا با حساسيتانتخابكنند و واژگانرا نيز درستتر تلفظكنند. در نقدها، تيزبينو صادقاستو با زبانيفصيحو صريحسخنشرا بازميگويد. حالچهدر نقد علميزبانو چهدر نقدهايديگر. هنوز بهياد دارمكهدر برابر سوالدانشجوييكهدر جلسهپرسيد؛ استاد كدامفرهنگلغتبهتر است؟ در پاسخگفت: بدونهيچملاحظهو محافظهكارياعلامميكنم:فرهنگخودم! و آن اعتماد و جرئتابراز، پيامدش5 دقيقهكفزدنو تشويقدانشجويانو نسلجوانبهشوقآمدهو ذوقزدهبود.در حسنرفتار او مهرباني، و صفايدلو احساسيبودنشو صداقتكلامو ظريفطبعبودنش، بهتر استسخننگويمكهمبادا كلامبهاغراقوريا آلودهشود. در حينگفتار، ادب، دقتو جديتو انضباطخاصيدارد. بسيار همباهوشو حاضر جواباستو هميننكتهموجبخوشمحضرياو شدهاست.انسانآزادانديشو دموكراسيخواهياست و حرفحقرا در هرشرايطيميگويد؛ هيچگاههم، چهدر دوراندانشگاهو چهبعد از آن، زير بارحرفزور نرفت، و مدتيهمدر بازسازيو فعاليتمجدد كانوننويسندگان،دنبالقضيهبود و هر كجا همكهلازمبود ميرفتو هر آنچهرا كهضرورتشاحساسيميشد، در پيامو گفتار اعلامميكرد و پيهمهچيز را بهتنخودماليدهبود، هرچند بعدها تلاشها و تقلاهاياو با مدعيانديگريكهفقطغرميزنند و چوبلايچرخميگذارند، همسو نشد، اما بهقول"دكتر عليمحمدحقشناس"، " انسانحقطلبياستو دخالتشنوعيفعاليتسازنده". اودر كارهايش، با تكاپو و جستجو عملميكند و با حساسيتو وسواسو نظمخاصي، كار را تأييد ميكند، نظمفرهنگلغتاو، شاهد صادقاينمدعاست. در اظهارنظرهايش، اگر اطلاعكافيداشتهباشد، ابراز ميكند؛ هرچندآنرا هممطلقنميداند و هيچگاهبا تحكمو اصرار حرفشرا نميخواهد بركرسيبنشاند، بيشتر شنوندهاستتا گوينده."باطني" عرقو علاقهعجيبيبهايراندارد.
بنا بهشناختيكهاز "باطني"دارم، در دلشذرهايتزلزلو هيجانو شهوتقدرتنيست؛ روشنفكرياستاز زمرةبزرگان و فرزانگان مكتب عشق و عرفان، دنياييپاكيو تنديسمهرباني؛ "باطني"جزء آندستهاز روشنفكرانسبكبالو متعهد و خوشفكر است. نميدانم، چرا هميشهاو را پدر ايننسلمينامم؟ هرچند او پدر شناسنامهاي "آرشو ژيان" استـ شايد چونحالواحوالپدريدارد او در كلاسدرسچنيناست! در دلاو اندكيعقدهو كينهو غيبتو دروغو عيبجوييوجود ندارد، استاديشريفو سليمالنفساستبا اوجخضوعو فروتنيو حرمتو اراده، در عيننازكدلو زودرنجوحساس. گاهاو را پدر زبانشناسينويندر ايرانمينامند، هرچند كينهتوزانمدعي، وجود او را تحملنميكنند، چونمنفعتو بساطو بازار آنانكسادميشود، و او را هر دمسانسور ميكنند، اما بهواقعپيشتاز علمزبانشناسيدر ايراناست؛ اكثر زبانشناسهايمعلمهاياينرشتهرا ميشناسم؛"حقشناس"، "مقدم"، "ثمره"، "صفوي"، "ميرعمادي"و... اما لطفاو چيز ديگرياست، شايد بعضياز افراد مطرحدر زبانشناسي، گاهآبروياينرشتهرا هملكهدار كردهاند! و در ميانآنها "باطني"برايمن، گلبيخار است. از بعضيلحاظبرايمن،رنگو بوي"دكتر پرويز ناتلخانلري"را دارد، از بعضيجهات"محمدطباطبايي", و داشتنروحيهخستگيناپذيريو استقامتدر راهپژوهشيونوجوييو جستجوگريو تلاشاو؛ هميشهبرايمنجوان، الگو بودهاست. او اهلكجروي، ساختو پاخت، باند، زدوبند، پولو شهرت، دهنبينيريا، منفعتو مصلحتو غرور، همنيست؛ الگوييكمعلمآزاد است،گوششبهنقد كسيهمبدهكار نيست. آريبنا بهايندلايل، "باطني" رادوستدارم، بهاو عشقميورزم؛ انسانمطلقو بيعيبو ايراديهمنيست, اما ويژگي هاي او را راكمتر مي توان در روشنفكر ايراني و نويسندگان يافت.
-آيا نقدي در اين چند ساله بر آثار" باطني" و "حق شناس" منتشر شده است ؟
نقد جدي "دكتر داريوش آشوري" را به ياد دارم و نقد "كريم امامي" را ....اما همين نوشتارها سرآغازي است تا از زحمت وافر و چند ساله اين زبانشناس به نيكويي تقدير كنيم كه البته "ساموئل جانسون" با نقل به مضمون مي گويد كه شايد سودا و آرزوي هر فرهنگ نويس آن است كه مردم به او چندان معترض نشوند و چنين سودايي هم نصيب كم فرهنگ نويساني مي شود.... اما در اين موسم عسرت بايد تلاش "باطني" را ارج بنهيم. چون با وجود او ، مانند بقيه جاهاي دنيا هم، كلمه ويراست اول، دوم، سوم و... مطرح شد، هر چند هنوز تا رسيدن به "فرهنگ معيار" فاصله زيادي داريم.3 سال در اين هنگامه، 27 سال فرهنگ نويسي بنشيند و سه ويراست منتشر كند جاي تقدير دارد.
-ظهور "باطني" چه تاثيري بر روند فرهنگ نويسي در ايران نهاد ؟
بعد از اشاره به اين مشكلات درباره "باطني" بايد بگويم كه ظهور اثر او شايد موجب مطرح شدن مسائل جدي در فرهنگ نگاري ايران شد و آشنايي وافرش با اصول و مباني معناشناسي و تسلط بر معادل گذاري و دقت در طبقه بندي معنا ها و تعيين حوزه معنايي و رعايت محور معنايي و برش هاي ظريف سبب ارائه چنين كاري سترگ شده است. و هر چند هم عبارات و تركيبات هم به واژگان افزوده و به غناي آن افزوده است .
در سال 1369 "باطني" ظهور كرد. در آغاز دهه 70، پس از آن موسم عسرت و روزگار وانفسا، دوره تحول و تنوع در نهضت فرهنگ نگاري دو زبانه در ايران به ويژه انگليسي آغاز شد و سلسله جنبان آن هم "دكتر باطني" بود و فرهنگش روزنه اميدي شد.سپس "دكتر حق شناس"، به نحوي شيوه خود را از واپس گرايي رهانيد و با نوعي سنت شكني و تجربه كردن اصول جديد، فرهنگ نگاري كردند و تا حدي مزه نوآوري و بدعت آنان به مذاق خيل مشتاق خوش آمد.با اين جنبش نو، مدار هاي بسته و منحط سنت گرايي گشوده شد و كم كم طفوليت فرهنگ نگاري انگليسي فارسي، پس از 120 سال، رشد خود را از سرگرفت. و ارائه اين كار شايد موجب ارائه ترجمه هاي دقيق تري باشد و البته قضاوت نهايي درباره اين كار مستلزم انس و استمرار در رجوع است كه به حسن و عيبش بهتر اشاره كرد.
-نكات برجسته و مهم فرهنگ "دكتر باطني" را مي توانيد ذكر كنيد ؟
بايد به صراحت گفت در فرهنگ باطني، شيوه و سبك فرهنگ نويسي تا يك قدم فراتر از سنتي، به نيكويي رعايت شده است، نظامي معين و روشي درست را اتخاذ كرده است در ارائه راهنما، نشانه ها، رسم الخط، قواعد املايي، استثناها، كاربردها، شواهد و مثال ها، ارجاع ها، مدخل ها و اصطلاحات اكثر مدخل هاي آن از زبان زنده و معاصر زبان مبدا انگليسي انتخاب شده اند و مي توان گفت معادل هاي پيشنهادي اش، بنا به روابط زباني كاربردي، درست انتخاب شده اند. در بحث معناي معادل ها، تفكيك حوزه كاربردي، برش و شمول معنايي، طبقه بندي و رفتارشناسي معنايي در حد قابل قبولي، درست عمل كرده است. ابهام، آشفتگي و ازهم گسيختگي در كار" باطني" به حداقل رسيده است، هر چند در ارائه شواهد و مثال ها و نكات و اطلاعات دستوري، ساختاري تا اندازه اي معمولي در پيش گرفته است.
-تاثير" باطني" در رشته زبانشناسي و جايگاه وي در اين رشته كجاست ؟
درباره "دكتر محمدرضا باطني" ،بي هيچ ملاحظه و محافظه كاري بايد اذعان كرد ؛ هر آنكس كه رشته زبان شناسي را در ايران خوانده است به نوعي و شيوه اي با آثار و قلم و ديدگاه و خدمات وافرش به رشد و توسعه اين رشته نو پا و علم نوين در ايران ، آشناست و شايد نام و قلم او بود كه نسلي را به كوشش در ادامه اين راه ترغيب كرد و نمي توان انكار كرد كه كوشش و حضور مسلم او در دهه هاي 50 و 60 به مطرح شدن اين رشته و نمو يافتن انديشه هاي آن علم ، بيشتر از "ابوالحسن نجفي" و "پرويز ناتل خانلري" انجاميد و شايد بتوان گفت كه برخورد حرفه اي او و آگاهي و شناخت درست او از آخرين پيشرفت ها و تحولات اين رشته در ايران ، موجب ايجاد اين علاقه و شور شد تا دانشجويان زبان و ادبيات بهتر و بيشتر از پيش اين رشته را جدي بگيرند، تا جايي كه در مدت بيست سال اخير نسل سوم زبان شناسان ايراني تربيت شدند و افسوس كه ديگر "باطني" در دانشگاه نبود !..... آنقدر اين شيريني و حلاوت متون نگارشي "باطني" در ميان جوانان انگيزه برانگيخت كه امروزه اين رشته جزو رشته هاي اغواگر در دانشكده ادبيات و زبان است و كم كم مردم عادي و غير كتابخوان نيز با نام اين رشته در ايران آشنايي پيدا كردند و جالب آنكه هنوز كتاب هاي "باطني" در صدر كتاب هاي زبان شناسي در ايران قرار دارد و كمتر كسي توانسته است با نوشته ها ي او رقابت كند ؛ انگار او بيشتر به نوعي ناشناخته ها را گشود و با شفافيت و صداقت در قلم و انديشه ، معرفت آموخت تا ديگران !
-از لحاظ نحوه تفكر و نگرش ، "باطني" را چگونه مي توان ديد ؟
درباره "باطني" بايد بگويم كه نويسنده اي آزاديخواه و محققي روشنفكر است ، اما از لحاظ اخلاقي و تفكر ، هيچ گاه نه بساط ريا را گشود و نه زير بار حرف زور و قدرت رفت ، آزاد انديشيد و نوشت و اين نحوه برخورد او براي دانشجويان زبان شناسي همانا الگويي محكم و راستين است . اما در دهه 60 و 70 مخاطبان ، هميشه از انديشه هاي اين زبان شناس اهل كتاب لذت برده اند و هنوز پر و پا قرص آثارش را مي خوانند. نه از نظريات و انديشه آزادانه اش و نه از نقدهاي تيزبينانه و درست او كسي نيست كه معترض باشد. جنجالي هم در اين حيطه نساخت !
-آيا در كانون نويسندگان ايران هم حضور داشتند ؟
در نشات گيري كانون نويسندگان دور سوم در اوايل دهه 70 شايد بتوان گفت كه هميشه در كنار بزرگان كانون مانند "دكتر كاظم كردواني" و "گلشيري" مي ايستاد و با انديشه اي دمكرات مسلك از عقايدش دفاع مي كرد ، اما افسوس شايد بعضي برخوردها او را دلشكسته كرد و اين اواخر را فقط در كنج خلوت نشستن برگزيد و با عالم فرهنگ نگاري و معشوقه اي خلوت كرد و ذكر اوصاف جميلش را هر از چند گاهي منتشر مي كند.
-آيا نسل جوان زبانشناسان جديد همنشين وي خواهند بود ؟
نه !... البته نكته اي صادقانه را بايد اعتراف كنم و آن اينكه بعد از او نسل زبانشناسان ديگري آمدند ، اما هيچ كدام نه تواضع او را داشتند ، نه پركاري او را و نه انديشه و شناخت سياسي و ذهن پوياي او را, حداقل از ميان آن جماعت نسل سوم كه من اكثر ايشان را مي شناسم و گاه خود مافياي قرق كردن تدريس كردن اين رشته شده اند تا كه مبادا كسي در آن حصار نفوذ كند ! ...
هميشه به "باطني"، احترام گذاشته ام و حسرتي در دلم هست كه راستي جاي او را كه پر خواهد كرد ؟ از ميان دانشجويان اين رشته ، چه افرادي كه مانند من به عشق "باطني" به اين رشته گرويدند ، اما با آن خصوصيات و انديشه كدام يك رداي استادي را بر تن خواهند كرد ؟! ..... هميشه دوست داشته ام كنارش بنشينم و نكته ها بياموزم ، اما افسوس كه هميشه يا من مسافرت بوده ام و يا او در عالم فرهنگ نگاري اش غرق و من نخواسته ام او را از اين حال به در آورم !...چون زمانه تنگ است و عمر كوتاه...
پايان پيام
محمدرضا باطني " موجب طرح مسائل جدي در فرهنگ نويسي شد
عرفان قانعي فرد:
" محمدرضا باطني " موجب طرح مسائل جدي در فرهنگ نويسي شد
مريم آموسا
"دكتر محمدرضا باطني"، سال 1313 در اصفهان متولد شد، سال 1326تحصيلات ابتدائيخود را در آنجا بهپايانرسانيد، بعد از مدتي وقفه در تحصيل، سال1336 ديپلم خود را در رشته ادبياخذ كرد، سپس وارد دانشكده حقوق شد، اما به علت مشكلات ماديآن را رها كرد و به دانشسراي عاليتهران رفت و در سال1339 مدرك كارشناسيخود را در رشته آموزش زبان انگليسي اخذكرد و به استخدام وزارت آموزش و پرورش درآمد،سپس در مهر سال1340 راهي انگلستان شد و در دانشگاه ليدز تا مدرككارشناسي ارشد ادامهتحصيل داد، بعد دوره دكتري خود را در دانشگاه تهران (رشته زبانشناسي) زيرنظر سرشناسترين زبانشناس بريتانيا "مايكلهاليدي" گذرانيد، اما موفق به دفاع از تز خود نشد و به ايران بازميگردد تا اينكه در سال1346 در دانشگاهتهراندرجهدكتريدر رشته " زبانشناسيهمگانيو زبانهايباستاني"را اخذكرد. از مهمترينآثار ويميتوانبه زبانو زبانشناسي ( رابرتهال ) ، زبانشناسيجديد (مانفردبييرويش ) ، درآمديبر فلسفه ( بوخنسكي ) ، انسانبهروايتزيستشناسي ( آنتونيبارنت ) ، دانشنامهمصور، ساختو كار ذهن (بليكمور)، خواب (ياناوزوالد)، مغز و رفتار (فرانككمپبل) و فرهنگ لغت انگليسي - فارسي اشاره كرد.
از اين رو با "عرفان قانعي فرد" يكي از شاگردان او درباره خود استاد و شيوه فرهنگ نگاري اش به گفت وگو نشسته ايم :
-چرا به جاي بعضي از افراد مانند "دكتر مقدم" ,همه "دكتر باطني" را پدر زبانشناسي ايران مي دانند ؟
- شايد تنها بهچند دليلساده. نثر زيبا و روانو سادةنوشتاريباطنيچهدر تأليفو چهدر ترجمه؛در ارائهمطالبزبانشناسي، موجبشد تا هزاراننفر بهزبانشناسيعلاقهمند شوند و بهخصوصتأليفهاياو، بسيار شاخصتر جلوهكردند.مانند" توصيفساختاريزبانفارسي".
وي همچنين در فرهنگ نگاري، اصولمدرنرا رعايتكرد و بهمترجمانزبانكمكبسياري كرد تا اندكاندكمعادلرا با حساسيتانتخابكنند و واژگانرا نيز درستتر تلفظكنند. در نقدها، تيزبينو صادقاستو با زبانيفصيحو صريحسخنشرا بازميگويد. حالچهدر نقد علميزبانو چهدر نقدهايديگر. هنوز بهياد دارمكهدر برابر سوالدانشجوييكهدر جلسهپرسيد؛ استاد كدامفرهنگلغتبهتر است؟ در پاسخگفت: بدونهيچملاحظهو محافظهكارياعلامميكنم:فرهنگخودم! و آن اعتماد و جرئتابراز، پيامدش5 دقيقهكفزدنو تشويقدانشجويانو نسلجوانبهشوقآمدهو ذوقزدهبود.در حسنرفتار او مهرباني، و صفايدلو احساسيبودنشو صداقتكلامو ظريفطبعبودنش، بهتر استسخننگويمكهمبادا كلامبهاغراقوريا آلودهشود. در حينگفتار، ادب، دقتو جديتو انضباطخاصيدارد. بسيار همباهوشو حاضر جواباستو هميننكتهموجبخوشمحضرياو شدهاست.انسانآزادانديشو دموكراسيخواهياست و حرفحقرا در هرشرايطيميگويد؛ هيچگاههم، چهدر دوراندانشگاهو چهبعد از آن، زير بارحرفزور نرفت، و مدتيهمدر بازسازيو فعاليتمجدد كانوننويسندگان،دنبالقضيهبود و هر كجا همكهلازمبود ميرفتو هر آنچهرا كهضرورتشاحساسيميشد، در پيامو گفتار اعلامميكرد و پيهمهچيز را بهتنخودماليدهبود، هرچند بعدها تلاشها و تقلاهاياو با مدعيانديگريكهفقطغرميزنند و چوبلايچرخميگذارند، همسو نشد، اما بهقول"دكتر عليمحمدحقشناس"، " انسانحقطلبياستو دخالتشنوعيفعاليتسازنده". اودر كارهايش، با تكاپو و جستجو عملميكند و با حساسيتو وسواسو نظمخاصي، كار را تأييد ميكند، نظمفرهنگلغتاو، شاهد صادقاينمدعاست. در اظهارنظرهايش، اگر اطلاعكافيداشتهباشد، ابراز ميكند؛ هرچندآنرا هممطلقنميداند و هيچگاهبا تحكمو اصرار حرفشرا نميخواهد بركرسيبنشاند، بيشتر شنوندهاستتا گوينده."باطني" عرقو علاقهعجيبيبهايراندارد.
بنا بهشناختيكهاز "باطني"دارم، در دلشذرهايتزلزلو هيجانو شهوتقدرتنيست؛ روشنفكرياستاز زمرةبزرگان و فرزانگان مكتب عشق و عرفان، دنياييپاكيو تنديسمهرباني؛ "باطني"جزء آندستهاز روشنفكرانسبكبالو متعهد و خوشفكر است. نميدانم، چرا هميشهاو را پدر ايننسلمينامم؟ هرچند او پدر شناسنامهاي "آرشو ژيان" استـ شايد چونحالواحوالپدريدارد او در كلاسدرسچنيناست! در دلاو اندكيعقدهو كينهو غيبتو دروغو عيبجوييوجود ندارد، استاديشريفو سليمالنفساستبا اوجخضوعو فروتنيو حرمتو اراده، در عيننازكدلو زودرنجوحساس. گاهاو را پدر زبانشناسينويندر ايرانمينامند، هرچند كينهتوزانمدعي، وجود او را تحملنميكنند، چونمنفعتو بساطو بازار آنانكسادميشود، و او را هر دمسانسور ميكنند، اما بهواقعپيشتاز علمزبانشناسيدر ايراناست؛ اكثر زبانشناسهايمعلمهاياينرشتهرا ميشناسم؛"حقشناس"، "مقدم"، "ثمره"، "صفوي"، "ميرعمادي"و... اما لطفاو چيز ديگرياست، شايد بعضياز افراد مطرحدر زبانشناسي، گاهآبروياينرشتهرا هملكهدار كردهاند! و در ميانآنها "باطني"برايمن، گلبيخار است. از بعضيلحاظبرايمن،رنگو بوي"دكتر پرويز ناتلخانلري"را دارد، از بعضيجهات"محمدطباطبايي", و داشتنروحيهخستگيناپذيريو استقامتدر راهپژوهشيونوجوييو جستجوگريو تلاشاو؛ هميشهبرايمنجوان، الگو بودهاست. او اهلكجروي، ساختو پاخت، باند، زدوبند، پولو شهرت، دهنبينيريا، منفعتو مصلحتو غرور، همنيست؛ الگوييكمعلمآزاد است،گوششبهنقد كسيهمبدهكار نيست. آريبنا بهايندلايل، "باطني" رادوستدارم، بهاو عشقميورزم؛ انسانمطلقو بيعيبو ايراديهمنيست, اما ويژگي هاي او را راكمتر مي توان در روشنفكر ايراني و نويسندگان يافت.
-آيا نقدي در اين چند ساله بر آثار" باطني" و "حق شناس" منتشر شده است ؟
نقد جدي "دكتر داريوش آشوري" را به ياد دارم و نقد "كريم امامي" را ....اما همين نوشتارها سرآغازي است تا از زحمت وافر و چند ساله اين زبانشناس به نيكويي تقدير كنيم كه البته "ساموئل جانسون" با نقل به مضمون مي گويد كه شايد سودا و آرزوي هر فرهنگ نويس آن است كه مردم به او چندان معترض نشوند و چنين سودايي هم نصيب كم فرهنگ نويساني مي شود.... اما در اين موسم عسرت بايد تلاش "باطني" را ارج بنهيم. چون با وجود او ، مانند بقيه جاهاي دنيا هم، كلمه ويراست اول، دوم، سوم و... مطرح شد، هر چند هنوز تا رسيدن به "فرهنگ معيار" فاصله زيادي داريم.3 سال در اين هنگامه، 27 سال فرهنگ نويسي بنشيند و سه ويراست منتشر كند جاي تقدير دارد.
-ظهور "باطني" چه تاثيري بر روند فرهنگ نويسي در ايران نهاد ؟
بعد از اشاره به اين مشكلات درباره "باطني" بايد بگويم كه ظهور اثر او شايد موجب مطرح شدن مسائل جدي در فرهنگ نگاري ايران شد و آشنايي وافرش با اصول و مباني معناشناسي و تسلط بر معادل گذاري و دقت در طبقه بندي معنا ها و تعيين حوزه معنايي و رعايت محور معنايي و برش هاي ظريف سبب ارائه چنين كاري سترگ شده است. و هر چند هم عبارات و تركيبات هم به واژگان افزوده و به غناي آن افزوده است .
در سال 1369 "باطني" ظهور كرد. در آغاز دهه 70، پس از آن موسم عسرت و روزگار وانفسا، دوره تحول و تنوع در نهضت فرهنگ نگاري دو زبانه در ايران به ويژه انگليسي آغاز شد و سلسله جنبان آن هم "دكتر باطني" بود و فرهنگش روزنه اميدي شد.سپس "دكتر حق شناس"، به نحوي شيوه خود را از واپس گرايي رهانيد و با نوعي سنت شكني و تجربه كردن اصول جديد، فرهنگ نگاري كردند و تا حدي مزه نوآوري و بدعت آنان به مذاق خيل مشتاق خوش آمد.با اين جنبش نو، مدار هاي بسته و منحط سنت گرايي گشوده شد و كم كم طفوليت فرهنگ نگاري انگليسي فارسي، پس از 120 سال، رشد خود را از سرگرفت. و ارائه اين كار شايد موجب ارائه ترجمه هاي دقيق تري باشد و البته قضاوت نهايي درباره اين كار مستلزم انس و استمرار در رجوع است كه به حسن و عيبش بهتر اشاره كرد.
-نكات برجسته و مهم فرهنگ "دكتر باطني" را مي توانيد ذكر كنيد ؟
بايد به صراحت گفت در فرهنگ باطني، شيوه و سبك فرهنگ نويسي تا يك قدم فراتر از سنتي، به نيكويي رعايت شده است، نظامي معين و روشي درست را اتخاذ كرده است در ارائه راهنما، نشانه ها، رسم الخط، قواعد املايي، استثناها، كاربردها، شواهد و مثال ها، ارجاع ها، مدخل ها و اصطلاحات اكثر مدخل هاي آن از زبان زنده و معاصر زبان مبدا انگليسي انتخاب شده اند و مي توان گفت معادل هاي پيشنهادي اش، بنا به روابط زباني كاربردي، درست انتخاب شده اند. در بحث معناي معادل ها، تفكيك حوزه كاربردي، برش و شمول معنايي، طبقه بندي و رفتارشناسي معنايي در حد قابل قبولي، درست عمل كرده است. ابهام، آشفتگي و ازهم گسيختگي در كار" باطني" به حداقل رسيده است، هر چند در ارائه شواهد و مثال ها و نكات و اطلاعات دستوري، ساختاري تا اندازه اي معمولي در پيش گرفته است.
-تاثير" باطني" در رشته زبانشناسي و جايگاه وي در اين رشته كجاست ؟
درباره "دكتر محمدرضا باطني" ،بي هيچ ملاحظه و محافظه كاري بايد اذعان كرد ؛ هر آنكس كه رشته زبان شناسي را در ايران خوانده است به نوعي و شيوه اي با آثار و قلم و ديدگاه و خدمات وافرش به رشد و توسعه اين رشته نو پا و علم نوين در ايران ، آشناست و شايد نام و قلم او بود كه نسلي را به كوشش در ادامه اين راه ترغيب كرد و نمي توان انكار كرد كه كوشش و حضور مسلم او در دهه هاي 50 و 60 به مطرح شدن اين رشته و نمو يافتن انديشه هاي آن علم ، بيشتر از "ابوالحسن نجفي" و "پرويز ناتل خانلري" انجاميد و شايد بتوان گفت كه برخورد حرفه اي او و آگاهي و شناخت درست او از آخرين پيشرفت ها و تحولات اين رشته در ايران ، موجب ايجاد اين علاقه و شور شد تا دانشجويان زبان و ادبيات بهتر و بيشتر از پيش اين رشته را جدي بگيرند، تا جايي كه در مدت بيست سال اخير نسل سوم زبان شناسان ايراني تربيت شدند و افسوس كه ديگر "باطني" در دانشگاه نبود !..... آنقدر اين شيريني و حلاوت متون نگارشي "باطني" در ميان جوانان انگيزه برانگيخت كه امروزه اين رشته جزو رشته هاي اغواگر در دانشكده ادبيات و زبان است و كم كم مردم عادي و غير كتابخوان نيز با نام اين رشته در ايران آشنايي پيدا كردند و جالب آنكه هنوز كتاب هاي "باطني" در صدر كتاب هاي زبان شناسي در ايران قرار دارد و كمتر كسي توانسته است با نوشته ها ي او رقابت كند ؛ انگار او بيشتر به نوعي ناشناخته ها را گشود و با شفافيت و صداقت در قلم و انديشه ، معرفت آموخت تا ديگران !
-از لحاظ نحوه تفكر و نگرش ، "باطني" را چگونه مي توان ديد ؟
درباره "باطني" بايد بگويم كه نويسنده اي آزاديخواه و محققي روشنفكر است ، اما از لحاظ اخلاقي و تفكر ، هيچ گاه نه بساط ريا را گشود و نه زير بار حرف زور و قدرت رفت ، آزاد انديشيد و نوشت و اين نحوه برخورد او براي دانشجويان زبان شناسي همانا الگويي محكم و راستين است . اما در دهه 60 و 70 مخاطبان ، هميشه از انديشه هاي اين زبان شناس اهل كتاب لذت برده اند و هنوز پر و پا قرص آثارش را مي خوانند. نه از نظريات و انديشه آزادانه اش و نه از نقدهاي تيزبينانه و درست او كسي نيست كه معترض باشد. جنجالي هم در اين حيطه نساخت !
-آيا در كانون نويسندگان ايران هم حضور داشتند ؟
در نشات گيري كانون نويسندگان دور سوم در اوايل دهه 70 شايد بتوان گفت كه هميشه در كنار بزرگان كانون مانند "دكتر كاظم كردواني" و "گلشيري" مي ايستاد و با انديشه اي دمكرات مسلك از عقايدش دفاع مي كرد ، اما افسوس شايد بعضي برخوردها او را دلشكسته كرد و اين اواخر را فقط در كنج خلوت نشستن برگزيد و با عالم فرهنگ نگاري و معشوقه اي خلوت كرد و ذكر اوصاف جميلش را هر از چند گاهي منتشر مي كند.
-آيا نسل جوان زبانشناسان جديد همنشين وي خواهند بود ؟
نه !... البته نكته اي صادقانه را بايد اعتراف كنم و آن اينكه بعد از او نسل زبانشناسان ديگري آمدند ، اما هيچ كدام نه تواضع او را داشتند ، نه پركاري او را و نه انديشه و شناخت سياسي و ذهن پوياي او را, حداقل از ميان آن جماعت نسل سوم كه من اكثر ايشان را مي شناسم و گاه خود مافياي قرق كردن تدريس كردن اين رشته شده اند تا كه مبادا كسي در آن حصار نفوذ كند ! ...
هميشه به "باطني"، احترام گذاشته ام و حسرتي در دلم هست كه راستي جاي او را كه پر خواهد كرد ؟ از ميان دانشجويان اين رشته ، چه افرادي كه مانند من به عشق "باطني" به اين رشته گرويدند ، اما با آن خصوصيات و انديشه كدام يك رداي استادي را بر تن خواهند كرد ؟! ..... هميشه دوست داشته ام كنارش بنشينم و نكته ها بياموزم ، اما افسوس كه هميشه يا من مسافرت بوده ام و يا او در عالم فرهنگ نگاري اش غرق و من نخواسته ام او را از اين حال به در آورم !...چون زمانه تنگ است و عمر كوتاه...
پايان پيام
در يكي ديگر از نشستهاي تخصصي انتشارات ققنوس، ترجمه كتاب "عشق در زمان وبا" نوشته "ماركز" با حضور مترجم كتاب، "بهمن فرزانه" , "اسدالله امرايي", "كاوه ميرعباسي" و00 نقد و بررسي شد . خبرگزاري كار
مريم آموسا
اسدالله امرايي: " ماركز " ، پيرمردي كه هستي اش از روياهايش ساده تر است
تهران- خبرگزاري كار ايران
گزارش از: مريم آموسا
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و هنر ايلنا, در ابتداي اين نشست، "زهره حسين زادگان"،مترجم و مدير انتشارات آفرينندگان با بيان اينكه داستان هاي "ماركز" تلفيقي از رويا و واقعيت است، گفت: يكي از آسيبهاي جدي كه مطبوعات و نشر ما با آن روبروست؛ نبود نقد مناسب است. البته مشكلات ديگري از جمله تيراژ پايين كتاب نيز همواره پيش روي ما بوده است .
اين مترجم در ادامه اظهارداشت: "گابريل گارسيا ماركز" در سال 1928 به دنيا آمد و در سال 1982 به پاس رمانها و داستانهايش كه تلفيقي زيبا از واقعيت و رويا بود؛ موفق به دريافت جايزه نوبل ادبيات شد و همين جايزه موجب شد كه "ماركز" به عنوان يكي از مشهورترين و تاثيرگذارترين نويسندگان جهان شناخته شود .
حسين زادگان گفت: 10 سال پيش از آنكه "ماركز" موفق به دريافت جايزه نوبل ادبيات شود؛ رمان " صد سال تنهايي" او با ترجمه "بهمن فرزانه" و از سوي انتشارت "اميركبير" كه (نشر نوين ما بي شك مديون زحمات "عبدالرحيم جعفري" است) در سال 1353 منتشر شد.
اما متاسفانه علاقمندان اين كتاب بعدها به دليل مشكلاتي كه وجود داشت ديگر نتوانستند شاهد تجديد چاپ اين كتاب باشند .
حسين زادگان اظهارداشت: انتشارات ققنوس افتخار اين را دارد كه در سال هاي اخير توانسته دو كتاب از "ماركز" را با نام "از عشق و ديگر اهريمنان" ترجمه "احمد گلشيري" و "عشق در زمان وبا" را با ترجمه "بهمن فرزانه" منتشر كند .
بهمن فرزانه :يك دل نه صد دل عاشق "صد سال تنهايي" شدم
در ادامه اين نشست، "بهمن فرزانه"، مترجم كتاب "عشق در زمان وبا" گفت: در سال 1968 در ايتاليا به خانه دوستي رفتم و آنجا روي ميز ترجمه ايتاليايي "صد سال تنهايي" اثر "گابريل ماركز" را ديدم، كتاب را برداشتم و چند صفحهاي خواندم و مجذوب كه نه، عاشق آن كتاب شدم و همانجا تصميم خودم را براي ترجمه اين كتاب گرفتم .
وي تصريح كرد: ترجمه كتاب "صد سال تنهايي" به زبان ايتاليايي يك ماه با تاخير از متن اصلي منتشر شد و هنگام ترجمه تمام هم و غم خود را پاي اين كتاب گذاشتم . هنگام ترجمه مثلا به بخش 11 صفحه برخوردم كه "ماركز" بدون نقطه آن را نوشته بود و من براي ترجمه اين بخش خودم را هلاك كردم و با ويرگول و واو توانستم اين بخش را ترجمه كنم , البته فكر نمي كنم هيچ يك از خوانندگان متوجه اين موضوعشده باشند .
فرزانه با اشاره به شروع مجدد فعاليت ترجمه خود پس از سال ها گفت: در حدود دو سال پيش بود كه "ارسلان فصيحي" با من تماس گرفت و از من خواست كه دوباره دست به ترجمه بزنم، در آن زمان گويي چند ترجمه ديگر از كتاب "عشق در زمان وبا" منتشر شده بود، اما هيچ يك نتوانسته بود نظر مخاطبان را آنگونه كه بايد جلب كند .
وي با اشاره به ترجمه هاي انگليسي كتاب "عشق در زمان وبا " اظهارداشت: من هنگام ترجمه اين كتاب به ترجمه هاي انگليسي , فرانسه و اسپانيايي توجه داشتم و متوجه شدم كه ترجمههاي ديگر خصوصا ترجمه انگليسي پر از غلط است و بسياري از واژهها را به اشتباه ترجمه كردهاند و همين موضوع موجب مي شود كه هم ساختار مفهومي و هم ساختار فني كار با غلط و اشتباه به دست مخاطبان برسد .
مترجم آثار "گراتزيلا دلددا" در خصوص ترجمه كتاب "عشق در زمان وبا " گفت : من اين كتاب را خيلي دوست داشتم و از صبح ساعت 8 صبح تا 8 شب مشغول ترجمه اين كتاب بودم و با توجه به اينكه من با دست مي نويسم و هنوز از كامپيوتر استفاده نمي كنم؛ دست هايم آنقدر درد مي كرد و باد مي كرد كه مجبور ميشدم از مچبند استفاده كنم , اما به هر حال ترجمه اين كتاب هم به پايان رسيد، اميدوارم كه ترجمه خوبي از كار درآمده باشد .
فرزانه در ادامه درباره فيلمهايي كه براساس رمانها و داستانهاي "ماركز" ساخته شده است، اظهارداشت: "ماركز" از فيلمهايي كه تا كنون بر اساس رمان و داستان هايش ساخته شده بسيار عصباني است و تا جايي كه من ميدانم خيلي كم پيش ميآيد كه اجازه ساخت فيلمي بر اساس داستان هايش را به كارگرداني بدهند. او تنها از فيلمي كه "فرانچسكو رزي" بر اساس يكي از آثارش ساخته، راضي است.
وي افزود: به تازگي يكي از كارگردان ها توانسته نظر "ماركز" را براي ساخت فيلمي بر اساس يكي از داستانهايش جلب كند و قرار است كه "پنه لوپه كروز" نيز در اين فيلم نقشي داشته باشد , البته " كروز " به نظر من آخرين گزينهاي بود كه كارگردان ميتوانست براي اين فيلم انتخاب كند , اما شهرت او اين فرصت را گويي به كارگردان نداده است .
فرزانه در ادامه در خصوص وضعيت فعلي "ماركز" گفت: "ماركز" سال هاست كه از سرطان رنج مي برد و تا كنون توانسته دو جلد از كتاب خاطراتش را بنويسد و تنها يك جلد از اين مجموعه منتشر شده است و از بقيه جلدها خبري نيست. همچنين لازم مي دانم اينجا يك خبر ديگر درباره "ماركز" به شما بدهم؛ ماه گذشته شهردار شهري كه "ماركز" در آنجا متولد شده است رسما اعلام كرد كه از اين پس شهر محل تولد "ماركز" به " ماكاندو " ( شهر صد سال تنهايي ) تغيير نام داد .
علي دهباشي : "بهمن فرزانه" مترجمي خوش شانس است
"علي دهباشي" كه اجراي جلسه را بر عهده داشت ،گفت :" بهمن فرزانه" در دهه 50 ترجمه رمان " صد سال تنهايي" را به دست نشر سپرد و بايد همين جا از اين دهه به عنوان دههاي درخشان ياد كنم؛ دورهاي كه امواج جديدي در جامعه در حوزه كتاب به وجود آمد، پيش از آن بيشتر ترجمه كتابهاي روسي در ايران رايج بود، در واقع در اين دهه ادبيات واقعي به قشر كتاب خوان معرفي شد .
مدير مسوول نشريه بخارا با بيان اين مطلب كه "فرزانه" اولين ترجمه اش را در 25 سالگي منتشر كرد، افزود : اولين ترجمه "فرزانه" نمايشنامه اي از "تنسي ويليامز" با نام "پرنده شيرين جواني" بود و از آن زمان تا كنون "فرزانه" چيزي در حدود 4 دهه به فعاليت خود ادامه داده است و اين اواخر نيز به نوشتن رمان و داستان نيز روي آورده است .
دهباشي از "بهمن فرزانه" به عنوان يك مترجم خوش شانس ياد كرد و ادامه داد: "فرزانه" شانس اين را داشت كه كتاب معروف و مشهورش، "صد سال تنهايي" را با "رضا جعفري" ( انتشارات امير كبير ) قرارداد ببندد و پس از آن نيز فعاليتش را به شكل مستمر و گسترده با انتشارات ققنوس پي بگيرد .
اسدالله امرايي: بهترين تصاوير از عشق در ادبيات در رمان "عشق در زمان وبا" به چشم مي خورد
"اسدالله امرايي" در اين مراسم گفت: "بهمن فرزانه" نيازي به معرفي ندارد، گاهي سرگذشت يك نويسنده با مترجم آن اثر گره مي خورد , پدر "فرزانه" مثل پدر "ماركز" به او فشار مي آورد كه حقوق بخوان, اما هر دو سر از ادبيات درآورند . "ماركز" را با ترجمه "بهمن" شناختم و به نظرم قلم "ماركز"، يكي از فاخرترين قلم ها بود كه تا به حال با آن روبرو شدم .
وي در ادامه "گابريل گارسيا ماركز" را نويسنده خوش اقبالي خواند كه آثارش پيش از آنكه نوبل بگيرد مورد توجه مترجم هاي بسياري قرار گرفته و ترجمه هاي متعددي از آثار او منتشر شده است.
مترجم آثار "ايزابل آلنده" خاطر نشان كرد: با اينكه چندين ترجمه ديگر از " صد سال تنهايي" منتشر شده است، اما همه علاقمند هستند كه ترجمه "بهمن فرزانه" را بخوانند .
مترجم رمان " كوري " با اشاره به اينكه تم تمام داستانهاي "ماركز" رئاليست جادويي نيست، گفت: تم بيشتر داستانهاي "ماركز" از زندگي خودش، پدربزرگ و مادربزرگش مايه مي گيرد و مي توان گفت كه "ماركز" پيرمردي است كه هستياش از روياهايش ساده تر است .
وي افزود : شايد بهترين تصاوير عشق در ادبيات در كتاب "عشق در زمان وبا" ارائه شده باشد كه آنقدر تاثيرگذار است كه مخاطب هرگز از يادش نمي رود، در دوره فعلي توجه و ظهور آثار جدي در حوزه ادبيات به خوبي احساس مي شود،آثار و شخصيتهاي ادبي حتي به صورت ضربالمثل درآمده اند. مثلا نام رمان " ابلوموف " وارد سياست و ادبيات سياسي شده است ،اما رمانهاي اخير چنين ويژگي را نداشته و ندارند .
امرايي در ادامه با اشاره به اينكه ترجمه هيچ گاه شكل نهايي به خود نميگيرد ،گفت: مثلا "الكساندرو مانزوني"، نويسنده رمان " نامزدها" 7 سال وقت براي نوشتن اين كتاب گذاشت و تا آخر عمرش آن را ويرايش كرد و يا "خوزه سلاء" كه برنده جايزه نوبل شد؛ كتاب "كندو" را در سال 1950 منتشر كرد و تا سال 1980 آن را 6 بار ويرايش كرد، اما در نهايت با مرگ او كتاب شكل نهايي خود را بالاخره به خود گرفت.
وي با بيان اين مطلب كه ترجمه هيچ گاه شكل نهايي ندارد، ادامه داد: ترجمه به شكل پيوسته در زبان مقصد در حال تغيير و تحول است و از اين رو يك متن ترجمه را هيچگاه نميتوانيم شاهكار بخواهيم؛ شاهكار در ترجمه هيچ گاه خلق نخواهد شد , تا زماني كه پيشرفت ذهن بشر محدوديت نداشته باشد، ما شاهد اين موضوع نخواهيم بود .
امرايي در ادامه در خصوص ترجمه مكرر از يك متن گفت: ترجمه مكرر از يك متن فكر نمي كنم چيز بدي باشد, شاهكارهاي بزرگ جهان با ترجمه هاي متعدد به زبان هاي ديگر ترجمه شدهاند .
كاوه ميرعباسي : "صد سال تنهايي" بهمن فرزانه مثل عروس روي كتابخانه نشسته است
در ادامه، "كاوه ميرعباسي" با بيان يك مطلب كه گاه يك اثر نويسنده از خود نويسنده مشهورتر مي شود، اظهارداشت: "ماركز" با ترجمه رمان "صد سال تنهايي" توسط "بهمن فرزانه" در ايران شناخته شد و هر بار كه نام "صد سال تنهايي" به گوشم مي رسد به ياد "بهمن فرزانه" مي افتم. بيش از 30 سال از ترجمه و انتشار اين كتاب ميگذرد و ترجمههاي ديگري از اين رمان منتشر شده است, اما هر بار كه سخن از اين كتاب به ميان مي آيد ,همه ترجمه او را معرفي ميكنند .
وي گفت : ترجمه "صد سال تنهايي" بهمن فرزانه مثل عروسي روي كتابخانه نشسته است, اما متاسفانه بنا به دلايلي كه خودتان مي دانيد ديگر تجديد چاپ نشده است و اگر كسي قرار باشد اين رمان را بخواند بايد به نسخههاي كپي و زيراكسي را به دست بياورد .
مترجم كتاب "زنده ام كه روايت كنم" با بيان اين مطلب كه ترجمه هاي متعدد از آثار يك نويسنده به يك زبان را نميتوان دليلي بر اقبال او خواند، اظهارداشت: "ماركز" را ميتوان نويسنده خوش اقبالي خواند؛ چرا كه "صد سال تنهايي" او با ترجمه "بهمن فرزانه" منتشر شد، اما پس از آن ترجمههاي متعددي از آثار او منتشر شد كه اين ويژگي را نداشتند , مثلا چهارترجمه از "عشق در زمان وبا" وجود دارد كه هيچ يك ارزش و اهميت ترجمه "بهمن فرزانه" را ندارند .
ميرعباسي در خصوص ترجمه هاي متعدد از يك اثر گفت: براي ترجمه متعدد از يك اثر من فكر ميكنم سه انگيزه پرفروش بودن كتاب , اقبال مردمي و ترجمه هايي كه توانسته اند مقبوليت عام پيدا كنند بايد وجود داشته باشد و در اين شرايط بيشتر سه نويسنده؛ "گابريل گارسيا ماركز" , "ژوزه ساراماگو" و "ميلان كوندرا" لطمه ديده اند .
وي افزود : مترجمي كه به كارش و تواناييهايش اعتقاد داشته باشد، زماني تصميم به ترجمه يك اثر مي گيرد كه بداند ترجمه او از نمونه هاي قبلي بهتر خواهد بود . در غير اين صورت ترجمه مجدد از يك اثر معنايي نخواهد داشت .
ميرعباسي با اشاره به آثار "پائولو كوئيلو" گفت: آثار "پائولو كوئيلو" در ايران با اقبال زيادي روبرو شد, اما ترجمه هاي "بهمن فرزانه" در شمار اين آثار قرار نمي گيرد و ترجمه هاي او يك سر و گردن از ترجمه هاي ديگر بهتر و سنجيده تر است .
اين مترجم اظهارداشت: وضعيت ترجمه در كشور فرانسه به مراتب از كشور ما بدتر است و اگر برخي از ترجمه ها از ارزش و اعتبار خوبي برخوردار نيستند, ناشي از ترجمههاي دست چندمي و غلطهايي است كه توسط مترجمان ديگر به دليل بدفهمي وارد شده است. مثلا "محمد قاضي" دن كيشوت را از زبان فرانسه ترجمه كرده است، با اين كه ترجمه او در نوع خودش شاهكار است، اما ترجمه اين اثر در زبان فرانسه بسيار خائن است , اما اين موضوع تقصيري را به گردن "قاضي" نمي اندازد .
ارسلان فصيحي :زبان ترجمه هاي "بهمن فرزانه" شفاف و روان است
در ادامه، "ارسلان فصيحي"، مدير ويراستدارهاي انتشارات ققنوس گفت: در اين نشست صحبت از "پائولو كوئيلو" شد و من بهتر مي دانم كه خاطرهاي از "اورهان پاموك" براي شما نقل كنم , سال 82 "اورهان پاموك" به دعوت انتشارات ققنوس به ايران سفر كرد و چون من مترجم آثارش بودم بيش از هر كس ديگري با او در ارتباط بودم . با او هر روز به بخشهاي مختلف نمايشگاه كتاب سر ميزديم , او خيلي دقيق كتابها را مي شناخت و شايد هم طرح جلد برخي از كتابها مشترك بود .
وي ادامه داد : لحظهاي "پاموك" در گوش من گفت؛ اين كوئيلو، نويسنده خوب و جدي نيست , فكر نمي كني ايرانيها اشتباه ميكنند و من در پاسخ به او گفتم كه بازار نشر در ايران اينطوري شده است و از آن نيز گريزي نيست .
اين مترجم در ادامه در خصوص اولين ارتباطش با "بهمن فرزانه" گفت: "بهمن فرزانه" همواره براي كساني كه از نزديك او را نميشناسند به صورت يك اسطوره درآمده است و اين موضوع موجب ميشود كه در اولين ديدار نداني با او چگونه برخورد كني. اولين ارتباط من با او تلفني بود و از همان لحظه دريافتم كه او انساني متواضع , مهربان , فروتن و اهل منطق است، بعدها كه او به ايران آمد و با هم دوست شديم فكر نميكنم كه اشتباه كرده باشم .
وي افزود: در ديدارهايي كه با "بهمن فرزانه" داشتيم تصميم گرفتيم كه با ناشر جديد رمان "صد سال تنهايي" وارد مذاكره شويم و اين كتاب را از بند آزاد كنيم , مذاكراتي كرديم و مسوولان اميركبير نيز استقبال زيادي كردند و قرار بود كه ققنوس اين كتاب را چاپ كند، اما در مرحلهاي ناگهان منصرف شدند و باز هم رمان "صد سال تنهايي" فرزانه در محاق ماند .
مترجم آثار "اورهان پاموك" ادامه داد: تصميم گرفتيم پيشنهاد ترجمه "عشق در زمان وبا" را به او بدهيم، او هم استقبال كرد و قبل از اينكه عازم ايتاليا شود , قرارداد كتاب را بستيم و ايشان در سفر بعديشان ترجمه اين رمان را خود به ايران آورد . البته زماني كه در ايتاليا بود , با توجه به اينكه كار ترجمه بسيار سخت است؛ دو هفته يك بار به من زنگ مي زد و به نوعي با من درد دل ميكرد .
فصيحي در پايان در خصوص متن ترجمه "عشق در زبان وبا" گفت: زبان ترجمه "فرزانه" شفاف و روان است و اين ناشي از تسلط كامل وي به زبان مبدا است، البته گاهي تعبيراتي در زبان ترجمه ايشان وجود دارد كه براي نسل امروز نامانوس است و در اين بخش ويراستداران وارد كار ميشدند و اين اصطلاحات را با اصطلاحات امروزي عوض مي كردند .
فتحالله بي نياز: آثار "دلددا" تلفيقي از رئاليسم و سورئاليسم است
مريم آموسا
فتحالله بي نياز: آثار "دلددا" تلفيقي از رئاليسم و سورئاليسم است
در يكي ديگر از نشستهاي تخصصي انتشارات ققنوس , آثار "گراتزيا دلددا" و "آلپادس پدس" با حضور مترجم آثار، "بهمن فرزانه" , "فتح الله بي نياز" , "بلقيس سليماني" و "لادن نيكنام" نقد و بررسي شد. خبرگزاري ايلنا
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و هنر ايلنا, در ابتداي اين نشست، "زهره حسين زادگان"، مدير انتشارات آفرينندگان با اشاره به عدم وجود ويترين مناسب براي عرضه كتاب گفت: به دليل عدم و جود ويترين مناسب , بسياري از كتاب ها اين امكان و فرصت برايشان ميسر نمي شود كه به مخاطبان معرفي شوند و ناشناخته ميمانند .
وي تصريح كرد : برپايي جلسات ادبي مي توانند زمينه معرفي و شناساندن بسياري از كتابها را فراهم كنند و اگر نقدها و سخنها درباره كتابها مقرضانه نباشد, مي تواند فضاي مناسبي را براي اهالي كتاب , نويسنده, مترجم , ناشر و مخاطب به وجود بياورد .
بهمن فرزانه: عذاب وجدان بهترين رمان پدس است
"بهمن فرزانه"، مترجم آثار "گراتزيا دلددا" و "آلپادس پدس" گفت: "آلپادس پدس" از پدري كوبايي و مادري ايتاليايي در سال 1911 در شهر رم متولد شد و از همان كودكي عاشق سرودن شعر بود. او در سال 1926 زماني كه خيلي جوان بود با كنت مشهور ايتاليايي ازدواج كرد و صاحب پسري به نام "فرانك" شد .
وي تصريح كرد : او در سال 1936 اولين مجموعه شعر و در سال 1937 دو رمان مينويسد. اين دو كتاب اوليه او هيچ گاه تجديد چاپ و به زبان ديگري منتشر نميشوند .
مترجم رمان "صد سال تنهايي" با اشاره به اين مطلب كه دو سال پيش با پسر "آلپادس پدس" از نزديك آشنا شدم و امتياز ترجمه دو كتاب منتشر نشده او را از او گرفتم، افزود: اين دو كتاب را در يك كتاب به نام "يك دسته گل بنفشه" ترجمه و توسط انتشارات ققنوس منتشر شد .
فرزانه ادامه داد : "پدس" در سال 1943 ،كتاب "هيچ يك از آنها باز نميگردند" را مينويسد كه از سوي فاشيسم سانسور ميشود، البته فيلمي هم بر اساس آن ساخته ميشود. او در سال 1953 كتاب " دفترچه ممنوع "، در سال 1961 "عذاب وجدان، سال 1949 "از طرف او و عروسك فرنگي" و پيش از آن مجموعه "تازه عروس" را مينويسد .
وي با اشاره به داستان كوتاه "تازه عروس" گفت: شخصيت اين داستان در رمان "عروسك فرنگي" گسترش پيدا كرده است. "پدس" در ميان آثارش بيش از هر چيزي رمان" عذاب وجدان " را دوست دارد, البته خود من نيز در ميان آثار او اين كتاب را بيشتر دوست دارم .
وي افزود : "پدس" در سال 1968 مجموعه شعر "نغمه دختران ماه مه" را منتشر كرد كه ناياب شد , البته من اجازه ترجمه اين شعرها را از او گرفتم ،ولي وقتي اين مجموعه را خواندم ديدم بهتر است كه آن را ترجمه نكنم. آخرين كتاب او "در ظلمت شب" در سال 1973 منتشر شد كه كتاب بسيار بدي بود , در نهايت "پدس" در 1997 در پاريس درگذشت.
بهمن فرزانه : نوبل اهالي ساردن را با دلددا آشتي داد
فرزانه در ادامه درباره "گراتزيلا دلددا" گفت: "دلددا" در سال 1871 در ساردن متولد شد و تا سال هاي 1950 آب هاي جزيره ساردن به مردابي پر از پشه مالاريا تبديل شده بود و در نتيجه هر كسي را كه مي خواستند از شرش راحت شوند به اين جزيره تبعيد ميكردند تا اينكه "كريم آقاخان محلاتي" آب اين مرداب را خشك كرد و به همكاري بهترين مهندسان در اين قسمت ساردن شهر بسيار زيباي را ساخت ،اما هنوز قسمت پايين ساردن همچنان بكر و وحشي مانده است .
وي افزود: "گراتزيلا" تا سوم ابتدايي در مدرسه درس خواند و پس از آن خودش ادامه تحصيل داد. او در سن 13 سالگي يك مجموعه داستان منتشر كرد، البته به خاطر ترسي كه از پدر و مادرش داشت اين كتاب را با نام مستعار چاپ كرد و اين كارش چندين بار ديگر تكرار شد تا اينكه " راه خطا " را با نام خودش منتشر كرد و با همين كتاب بود كه مشهور شد و پس از آن پشت سر هم رمان نوشت .
فرزانه ادامه داد: اهالي ساردن به خاطر آثار "دلددا" با او اصلا خوب نبودند و معتقد بودند كه داستانهايي كه او مينويسد امكان ندارد كه در ساردن اتفاق افتاده باشد تا اينكه او در سال 1926 جايزه نوبل را برد، در آن زمان بود كه اهالي ساردن با او آشتي كردند، در آن زمان "دلددا" با يك وكيل دادگستري رومي ازدواج كرد و به روم رفت .
مترجم "دفترچه ممنوع" گفت: "دلدا" خود در خاطراتش مي گويد گاهي يواشكي به پروندههاي جنايي همسرم سر مي زدم و از آنها ايده ميگرفتم، در واقع او به راستي رفتار و زندگي مردم شهرش را در آثارش بازگو كرده است و تمام چيزهايي كه او نوشته حقيقت بوده است .
فرزانه يادآور شد : "دلددا" نويسنده بسيار جدي او بود، او هيچ وقت لبخند نميزد ,او صاحب دو پسر شد كه پس از اينكه در سال 1936 در گذشت پسرهايش نيز مردند و از او تنها يك نوه به جا مانده است . او گاهي با دوستانش به تماشاي غروب مي رفت وقتي خورشيد غروب ميكرد دوستانش مي گفتند برويم، اما او گفت نه كار من همين است .
مترجم رمان "صد سال تنهايي" با اشاره به آخرين كتاب "دلددا" گفت: شخصيت اين داستان دختري است كه بيماري سرطان دارد و داستان بسيار غمانگيزي است و اين در حالي است كه "دلدا" خود نيز از بيماري رنج ميبرد و نمي دانست.
وي اظهارداشت: از روي آثار "دلدا" فيلمهاي بسياري ساخته شده است و در بيشتر داستانهاي او افراد تقاس كارهايي كه انجام ميدهند را ميبينند.
محمد حسيني: "آلپادس پدس" روي لبه تيغ حركت ميكند
در ادامه "محمد حسيني" گفت: كتابهايي كه منتشر ميشوند در دو دسته قرار ميگيرند؛ كتابهايي كه خوانده ميشوند و كتابهايي كه خوانده نمي شوند. كتابهاي "پدس" و "دلددا" از جمله كتابهايي است كه بيشتر خوانده ميشوند. در طبقهبنديها، آثار "پدس" بيشتر در ليست عامه پسند قرار ميگيرند، اما من اعتقادي به اين طبقهبنديها ندارم, نويسنده اين آثار روي لبه تيغ حركت ميكند، آنجا كه حس ميكند موضوع را عميق و گسترش ميدهد .
فتحالله بي نياز: آثار "دلددا" تلفيقي از رئاليسم و سورئاليسم است
در ادامه ،"فتحالله بي نياز" گفت: "گراتزيلا دلدا" از جمله نويسندگاني است كه آثارش تلفيقي از رئاليسم و سورئاليسم است. نويسندگاني چون " سلما لاگراف " و "گابريل ميسترال" هيچ يك به اندازه او مخاطب ندارند, البته بسياري معتقدند كه پس از "تولستوي"، "آلبرتو موريا" , بهترين نويسندهاي است كه توانسته زن را تصوير كند. البته پيش از وي نويسندگان ديگري نيز به زنان پرداختهاند، اما كارهاي آنها بيشتر در شمار آثار مدرنيستي قرار ميگيرد .
وي با بيان اين مطلب كه "دلددا" پله به پله شخصيتهايش را مي پروراند، اظهارداشت: در آثار "دلدا" موضوع مادر, عشق و سرانجام ندامت به وضوح به چشم مي خورد. در كتاب "راز مرد گوشه گير" با درون كاويي شخصيت مردي روبرو هستيم كه در جايي بسيار رويايي زندگي مي كند و از زن ها فرار مي كند و با زنان ها فقط براي لحظات كوتاه ارتباط برقرار ميكند. او عاشق زني است كه مردش در بستر بيماري است .
اين منتقد با بيان اين مطلب كه داستانهاي "دلدا" در برخي از موارد راز آميز مي شود، گفت: در بيشتر داستان شخصيتها در پي مهر طلبي مادر هستند و گاه علاقه به مادر به جنون مي رسد. البته در زمان او عقده اوديپ به اين شكل بيان نشده بود. در رمان "خاكستر"، دختر علاقمند به مردي مي شود كه همسرش در بستر بيماري قرار دارد. اين دو به اميد اينكه زن او مي ميرد , با هم رابطه برقرار مي كنند و كودكي به دنيا مي آيد، اما در نهايت دختر كودك را رها مي كند و زمان ازدواج فرا مي رسد و دختري كه پسر مي خواهد با او ازدواج كند , حاضر نمي شود كه اگر پسر مادرش را پيدا كرد و خواست با او زندگي كند , با پسر ازدواج كند .
وي با اشاره به رمان "خاكستر" ادامه داد : در واقع هر چند كه پسر از اينكه مادرش او را سر راه گذاشته است، رنج ميبرد، اما حاضر نيست كه او را فراموش كند. در واقع "دلددا" در آثارش خواننده را همواره در وضعيت تقابل قرار ميدهد، اما در نهايت مادر كه كارش به فساد كشيده شده است خودش را ميكشد و اين گونه راه حلي پيش روي پسر گذاشته ميشود .
بي نياز با اشاره به اينكه داستان "خاكستر" در ظاهر يك داستان عشقي ساده است، گفت: با اينكه اين داستان بسيار ساده به نظر مي رسد، اما "دلدا" در داستانهايش به بسياري از الگوها , باورها و اعتقادات سرزمينش اشاره مي كند. "دلددا" با تقابلي كه ميان دو امر دو گانه بوجود مي آورد موجب مي شود كه يكي را انتخاب كنيم كه از ديگري بهتر است. در واقع او در پستترين انسان ها نيز فضيلتشان را به تصوير مي كشد و يكي از دلايل خوانده شدن آثار او، قرار گرفته شدن در وضعيت دو گانه است .
بلقيس سليماني :درونمايه آثار دلددا مرگ، عشق و ترديد است
در ادامه، "بلقيس سليماني" يادآور شد : من بارها درباره اينكه چرا خوانندگان ايراني به آثار "پدس" و "دلدا" اقبال نشان داده اند سخن گفتهام، اما يكي از دلايل اقبال اين نويسندگان، اين است كه "فرزانه" در ترجمههايش گويي دوباره اين داستان ها را به فارسي مي نويسد. "فرزانه" با ترجمه "صد سال تنهايي" و پس از آن همواره دست به كار خلاقانه زده است .
وي تصريح كرد: نثر "بهمن فرزانه" بسيار ساده و روان است. او در برابر نهادهايي كه انتخاب مي كند به خوبي از فرهنگ عام بهره ميگيرد. من تنها در اين مدت به دو واژه" خوشه چيني" و" محرميت" برخوردم كه فكر ميكنم مفهوم آن با مفهوم رايج در فرهنگ ما تفاوت دارد .
نويسنده رمان "بازي آخر بانو" خاطر نشان كرد : خوشه چيني در فرهنگ ما با خلق آثار "دولتآبادي" و نويسندگاني كه به آثار روستايي گرايش دارند وارد ادبيات ما به ويژه ادبيات روستايي شده است. در فرهنگ ما، خوشه چين به كساني گفته مي شود كه پس از درو، گندم هاي بر جا مانده را جمع آوري مي كنند، اما در فرهنگ ايتاليايي خوشه چيني فصلي براي چيدن انگور است و "فرزانه" محرميت را نيز براي خلوت دو نفر گرفته است و به نظر من اين دو برابر نهاد بسيار زيبا هستند .
وي با بيان اين مطلب كه آثار "آلپادسس پدس" و "دلدا" به فضاي فرهنگي ايران نزديك است، گفت: در آثار اين دو نويسنده مي توان تصوير يك دوره تاريخي , فاصله طبقاتي و خرده مالكها را مشاهده كنيم كه از فرهنگ ما دور نيست , در آثار اين دو نويسنده، آداب و رسوم و فرهنگ سرزمينشان نشان داده شده است و عشق در بيشتر آثار اين دو نقش محوري ايفاء مي كند و اگر محور نباشند باز هم نقش پر رنگي دارند .
سليماني با اشاره به داستان هاي "پدس" كه ساختار خطي دارند، اظهارداشت: شخصيتهاي داستان با اينكه فراز و فرودهاي بسياري را پشت سر ميگذارند، اما در نهايت به نتيجه ميرسند "پدس" هر چه كه به عمر داستاننويسي مي گذرد و عناصر داستان هايش و ساختار آثارش مدرن تر مي شود .
وي افزود: در داستان هاي "پدس" كمتر شاهديم كه يك شخصيت به شخصيت ديگر رجوع كند, داستان هاي او مرتب در مسير سارون و روم در رفت و آمد است. ساختار داستان هاي "پدس" جلوتر از "دلددا" است.
اين منتقد با اشاره به نگاه اين دو نويسنده به جامعه ايتاليا گفت: "دلدا" تصويرگر جامعه غير شهري ايتاليا و "پدس" نويسنده شهري است.اقليم , آفتاب , ابر , آسمان, خورشيد و طبيعت در آثار "دلددا" به چشم ميخورد و فضاسازي او بسيار جالب است. او در آثارش به رابطه ميان مالك و قشر زيردست ميپردازد و به رابطه طبقه بالادست و زيردست مي پردازد.
سليماني با اشاره به اينكه سه مفهوم مرگ، عشق و ترديد درونمايه آثار "دلدا" را تشكيل مي دهند، گفت: "دلدا" در بسياري از آثارش درباره درونمايه مورد نظرش حرف مي زند . "پدس" و "دلدا" هر دو مرحلهاي تاريخي از ايتاليا را در آثارشان منعكس كرده اند. "پدس" از درون فضاي شهر را مي شناسد و در داستان هايش به خوبي از اين عناصر بهره مي برد. حتي در يكي از داستان هاي او، ميدان اصلي شهر رم بخشي از خود داستان است
فتحالله بي نياز: آثار "دلددا" تلفيقي از رئاليسم و سورئاليسم است
مريم آموسا
فتحالله بي نياز: آثار "دلددا" تلفيقي از رئاليسم و سورئاليسم است
در يكي ديگر از نشستهاي تخصصي انتشارات ققنوس , آثار "گراتزيا دلددا" و "آلپادس پدس" با حضور مترجم آثار، "بهمن فرزانه" , "فتح الله بي نياز" , "بلقيس سليماني" و "لادن نيكنام" نقد و بررسي شد. خبرگزاري ايلنا
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و هنر ايلنا, در ابتداي اين نشست، "زهره حسين زادگان"، مدير انتشارات آفرينندگان با اشاره به عدم وجود ويترين مناسب براي عرضه كتاب گفت: به دليل عدم و جود ويترين مناسب , بسياري از كتاب ها اين امكان و فرصت برايشان ميسر نمي شود كه به مخاطبان معرفي شوند و ناشناخته ميمانند .
وي تصريح كرد : برپايي جلسات ادبي مي توانند زمينه معرفي و شناساندن بسياري از كتابها را فراهم كنند و اگر نقدها و سخنها درباره كتابها مقرضانه نباشد, مي تواند فضاي مناسبي را براي اهالي كتاب , نويسنده, مترجم , ناشر و مخاطب به وجود بياورد .
بهمن فرزانه: عذاب وجدان بهترين رمان پدس است
"بهمن فرزانه"، مترجم آثار "گراتزيا دلددا" و "آلپادس پدس" گفت: "آلپادس پدس" از پدري كوبايي و مادري ايتاليايي در سال 1911 در شهر رم متولد شد و از همان كودكي عاشق سرودن شعر بود. او در سال 1926 زماني كه خيلي جوان بود با كنت مشهور ايتاليايي ازدواج كرد و صاحب پسري به نام "فرانك" شد .
وي تصريح كرد : او در سال 1936 اولين مجموعه شعر و در سال 1937 دو رمان مينويسد. اين دو كتاب اوليه او هيچ گاه تجديد چاپ و به زبان ديگري منتشر نميشوند .
مترجم رمان "صد سال تنهايي" با اشاره به اين مطلب كه دو سال پيش با پسر "آلپادس پدس" از نزديك آشنا شدم و امتياز ترجمه دو كتاب منتشر نشده او را از او گرفتم، افزود: اين دو كتاب را در يك كتاب به نام "يك دسته گل بنفشه" ترجمه و توسط انتشارات ققنوس منتشر شد .
فرزانه ادامه داد : "پدس" در سال 1943 ،كتاب "هيچ يك از آنها باز نميگردند" را مينويسد كه از سوي فاشيسم سانسور ميشود، البته فيلمي هم بر اساس آن ساخته ميشود. او در سال 1953 كتاب " دفترچه ممنوع "، در سال 1961 "عذاب وجدان، سال 1949 "از طرف او و عروسك فرنگي" و پيش از آن مجموعه "تازه عروس" را مينويسد .
وي با اشاره به داستان كوتاه "تازه عروس" گفت: شخصيت اين داستان در رمان "عروسك فرنگي" گسترش پيدا كرده است. "پدس" در ميان آثارش بيش از هر چيزي رمان" عذاب وجدان " را دوست دارد, البته خود من نيز در ميان آثار او اين كتاب را بيشتر دوست دارم .
وي افزود : "پدس" در سال 1968 مجموعه شعر "نغمه دختران ماه مه" را منتشر كرد كه ناياب شد , البته من اجازه ترجمه اين شعرها را از او گرفتم ،ولي وقتي اين مجموعه را خواندم ديدم بهتر است كه آن را ترجمه نكنم. آخرين كتاب او "در ظلمت شب" در سال 1973 منتشر شد كه كتاب بسيار بدي بود , در نهايت "پدس" در 1997 در پاريس درگذشت.
بهمن فرزانه : نوبل اهالي ساردن را با دلددا آشتي داد
فرزانه در ادامه درباره "گراتزيلا دلددا" گفت: "دلددا" در سال 1871 در ساردن متولد شد و تا سال هاي 1950 آب هاي جزيره ساردن به مردابي پر از پشه مالاريا تبديل شده بود و در نتيجه هر كسي را كه مي خواستند از شرش راحت شوند به اين جزيره تبعيد ميكردند تا اينكه "كريم آقاخان محلاتي" آب اين مرداب را خشك كرد و به همكاري بهترين مهندسان در اين قسمت ساردن شهر بسيار زيباي را ساخت ،اما هنوز قسمت پايين ساردن همچنان بكر و وحشي مانده است .
وي افزود: "گراتزيلا" تا سوم ابتدايي در مدرسه درس خواند و پس از آن خودش ادامه تحصيل داد. او در سن 13 سالگي يك مجموعه داستان منتشر كرد، البته به خاطر ترسي كه از پدر و مادرش داشت اين كتاب را با نام مستعار چاپ كرد و اين كارش چندين بار ديگر تكرار شد تا اينكه " راه خطا " را با نام خودش منتشر كرد و با همين كتاب بود كه مشهور شد و پس از آن پشت سر هم رمان نوشت .
فرزانه ادامه داد: اهالي ساردن به خاطر آثار "دلددا" با او اصلا خوب نبودند و معتقد بودند كه داستانهايي كه او مينويسد امكان ندارد كه در ساردن اتفاق افتاده باشد تا اينكه او در سال 1926 جايزه نوبل را برد، در آن زمان بود كه اهالي ساردن با او آشتي كردند، در آن زمان "دلددا" با يك وكيل دادگستري رومي ازدواج كرد و به روم رفت .
مترجم "دفترچه ممنوع" گفت: "دلدا" خود در خاطراتش مي گويد گاهي يواشكي به پروندههاي جنايي همسرم سر مي زدم و از آنها ايده ميگرفتم، در واقع او به راستي رفتار و زندگي مردم شهرش را در آثارش بازگو كرده است و تمام چيزهايي كه او نوشته حقيقت بوده است .
فرزانه يادآور شد : "دلددا" نويسنده بسيار جدي او بود، او هيچ وقت لبخند نميزد ,او صاحب دو پسر شد كه پس از اينكه در سال 1936 در گذشت پسرهايش نيز مردند و از او تنها يك نوه به جا مانده است . او گاهي با دوستانش به تماشاي غروب مي رفت وقتي خورشيد غروب ميكرد دوستانش مي گفتند برويم، اما او گفت نه كار من همين است .
مترجم رمان "صد سال تنهايي" با اشاره به آخرين كتاب "دلددا" گفت: شخصيت اين داستان دختري است كه بيماري سرطان دارد و داستان بسيار غمانگيزي است و اين در حالي است كه "دلدا" خود نيز از بيماري رنج ميبرد و نمي دانست.
وي اظهارداشت: از روي آثار "دلدا" فيلمهاي بسياري ساخته شده است و در بيشتر داستانهاي او افراد تقاس كارهايي كه انجام ميدهند را ميبينند.
محمد حسيني: "آلپادس پدس" روي لبه تيغ حركت ميكند
در ادامه "محمد حسيني" گفت: كتابهايي كه منتشر ميشوند در دو دسته قرار ميگيرند؛ كتابهايي كه خوانده ميشوند و كتابهايي كه خوانده نمي شوند. كتابهاي "پدس" و "دلددا" از جمله كتابهايي است كه بيشتر خوانده ميشوند. در طبقهبنديها، آثار "پدس" بيشتر در ليست عامه پسند قرار ميگيرند، اما من اعتقادي به اين طبقهبنديها ندارم, نويسنده اين آثار روي لبه تيغ حركت ميكند، آنجا كه حس ميكند موضوع را عميق و گسترش ميدهد .
فتحالله بي نياز: آثار "دلددا" تلفيقي از رئاليسم و سورئاليسم است
در ادامه ،"فتحالله بي نياز" گفت: "گراتزيلا دلدا" از جمله نويسندگاني است كه آثارش تلفيقي از رئاليسم و سورئاليسم است. نويسندگاني چون " سلما لاگراف " و "گابريل ميسترال" هيچ يك به اندازه او مخاطب ندارند, البته بسياري معتقدند كه پس از "تولستوي"، "آلبرتو موريا" , بهترين نويسندهاي است كه توانسته زن را تصوير كند. البته پيش از وي نويسندگان ديگري نيز به زنان پرداختهاند، اما كارهاي آنها بيشتر در شمار آثار مدرنيستي قرار ميگيرد .
وي با بيان اين مطلب كه "دلددا" پله به پله شخصيتهايش را مي پروراند، اظهارداشت: در آثار "دلدا" موضوع مادر, عشق و سرانجام ندامت به وضوح به چشم مي خورد. در كتاب "راز مرد گوشه گير" با درون كاويي شخصيت مردي روبرو هستيم كه در جايي بسيار رويايي زندگي مي كند و از زن ها فرار مي كند و با زنان ها فقط براي لحظات كوتاه ارتباط برقرار ميكند. او عاشق زني است كه مردش در بستر بيماري است .
اين منتقد با بيان اين مطلب كه داستانهاي "دلدا" در برخي از موارد راز آميز مي شود، گفت: در بيشتر داستان شخصيتها در پي مهر طلبي مادر هستند و گاه علاقه به مادر به جنون مي رسد. البته در زمان او عقده اوديپ به اين شكل بيان نشده بود. در رمان "خاكستر"، دختر علاقمند به مردي مي شود كه همسرش در بستر بيماري قرار دارد. اين دو به اميد اينكه زن او مي ميرد , با هم رابطه برقرار مي كنند و كودكي به دنيا مي آيد، اما در نهايت دختر كودك را رها مي كند و زمان ازدواج فرا مي رسد و دختري كه پسر مي خواهد با او ازدواج كند , حاضر نمي شود كه اگر پسر مادرش را پيدا كرد و خواست با او زندگي كند , با پسر ازدواج كند .
وي با اشاره به رمان "خاكستر" ادامه داد : در واقع هر چند كه پسر از اينكه مادرش او را سر راه گذاشته است، رنج ميبرد، اما حاضر نيست كه او را فراموش كند. در واقع "دلددا" در آثارش خواننده را همواره در وضعيت تقابل قرار ميدهد، اما در نهايت مادر كه كارش به فساد كشيده شده است خودش را ميكشد و اين گونه راه حلي پيش روي پسر گذاشته ميشود .
بي نياز با اشاره به اينكه داستان "خاكستر" در ظاهر يك داستان عشقي ساده است، گفت: با اينكه اين داستان بسيار ساده به نظر مي رسد، اما "دلدا" در داستانهايش به بسياري از الگوها , باورها و اعتقادات سرزمينش اشاره مي كند. "دلددا" با تقابلي كه ميان دو امر دو گانه بوجود مي آورد موجب مي شود كه يكي را انتخاب كنيم كه از ديگري بهتر است. در واقع او در پستترين انسان ها نيز فضيلتشان را به تصوير مي كشد و يكي از دلايل خوانده شدن آثار او، قرار گرفته شدن در وضعيت دو گانه است .
بلقيس سليماني :درونمايه آثار دلددا مرگ، عشق و ترديد است
در ادامه، "بلقيس سليماني" يادآور شد : من بارها درباره اينكه چرا خوانندگان ايراني به آثار "پدس" و "دلدا" اقبال نشان داده اند سخن گفتهام، اما يكي از دلايل اقبال اين نويسندگان، اين است كه "فرزانه" در ترجمههايش گويي دوباره اين داستان ها را به فارسي مي نويسد. "فرزانه" با ترجمه "صد سال تنهايي" و پس از آن همواره دست به كار خلاقانه زده است .
وي تصريح كرد: نثر "بهمن فرزانه" بسيار ساده و روان است. او در برابر نهادهايي كه انتخاب مي كند به خوبي از فرهنگ عام بهره ميگيرد. من تنها در اين مدت به دو واژه" خوشه چيني" و" محرميت" برخوردم كه فكر ميكنم مفهوم آن با مفهوم رايج در فرهنگ ما تفاوت دارد .
نويسنده رمان "بازي آخر بانو" خاطر نشان كرد : خوشه چيني در فرهنگ ما با خلق آثار "دولتآبادي" و نويسندگاني كه به آثار روستايي گرايش دارند وارد ادبيات ما به ويژه ادبيات روستايي شده است. در فرهنگ ما، خوشه چين به كساني گفته مي شود كه پس از درو، گندم هاي بر جا مانده را جمع آوري مي كنند، اما در فرهنگ ايتاليايي خوشه چيني فصلي براي چيدن انگور است و "فرزانه" محرميت را نيز براي خلوت دو نفر گرفته است و به نظر من اين دو برابر نهاد بسيار زيبا هستند .
وي با بيان اين مطلب كه آثار "آلپادسس پدس" و "دلدا" به فضاي فرهنگي ايران نزديك است، گفت: در آثار اين دو نويسنده مي توان تصوير يك دوره تاريخي , فاصله طبقاتي و خرده مالكها را مشاهده كنيم كه از فرهنگ ما دور نيست , در آثار اين دو نويسنده، آداب و رسوم و فرهنگ سرزمينشان نشان داده شده است و عشق در بيشتر آثار اين دو نقش محوري ايفاء مي كند و اگر محور نباشند باز هم نقش پر رنگي دارند .
سليماني با اشاره به داستان هاي "پدس" كه ساختار خطي دارند، اظهارداشت: شخصيتهاي داستان با اينكه فراز و فرودهاي بسياري را پشت سر ميگذارند، اما در نهايت به نتيجه ميرسند "پدس" هر چه كه به عمر داستاننويسي مي گذرد و عناصر داستان هايش و ساختار آثارش مدرن تر مي شود .
وي افزود: در داستان هاي "پدس" كمتر شاهديم كه يك شخصيت به شخصيت ديگر رجوع كند, داستان هاي او مرتب در مسير سارون و روم در رفت و آمد است. ساختار داستان هاي "پدس" جلوتر از "دلددا" است.
اين منتقد با اشاره به نگاه اين دو نويسنده به جامعه ايتاليا گفت: "دلدا" تصويرگر جامعه غير شهري ايتاليا و "پدس" نويسنده شهري است.اقليم , آفتاب , ابر , آسمان, خورشيد و طبيعت در آثار "دلددا" به چشم ميخورد و فضاسازي او بسيار جالب است. او در آثارش به رابطه ميان مالك و قشر زيردست ميپردازد و به رابطه طبقه بالادست و زيردست مي پردازد.
سليماني با اشاره به اينكه سه مفهوم مرگ، عشق و ترديد درونمايه آثار "دلدا" را تشكيل مي دهند، گفت: "دلدا" در بسياري از آثارش درباره درونمايه مورد نظرش حرف مي زند . "پدس" و "دلدا" هر دو مرحلهاي تاريخي از ايتاليا را در آثارشان منعكس كرده اند. "پدس" از درون فضاي شهر را مي شناسد و در داستان هايش به خوبي از اين عناصر بهره مي برد. حتي در يكي از داستان هاي او، ميدان اصلي شهر رم بخشي از خود داستان است
فتحالله بي نياز: آثار "دلددا" تلفيقي از رئاليسم و سورئاليسم است
مريم آموسا
فتحالله بي نياز: آثار "دلددا" تلفيقي از رئاليسم و سورئاليسم است
در يكي ديگر از نشستهاي تخصصي انتشارات ققنوس , آثار "گراتزيا دلددا" و "آلپادس پدس" با حضور مترجم آثار، "بهمن فرزانه" , "فتح الله بي نياز" , "بلقيس سليماني" و "لادن نيكنام" نقد و بررسي شد. خبرگزاري ايلنا
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و هنر ايلنا, در ابتداي اين نشست، "زهره حسين زادگان"، مدير انتشارات آفرينندگان با اشاره به عدم وجود ويترين مناسب براي عرضه كتاب گفت: به دليل عدم و جود ويترين مناسب , بسياري از كتاب ها اين امكان و فرصت برايشان ميسر نمي شود كه به مخاطبان معرفي شوند و ناشناخته ميمانند .
وي تصريح كرد : برپايي جلسات ادبي مي توانند زمينه معرفي و شناساندن بسياري از كتابها را فراهم كنند و اگر نقدها و سخنها درباره كتابها مقرضانه نباشد, مي تواند فضاي مناسبي را براي اهالي كتاب , نويسنده, مترجم , ناشر و مخاطب به وجود بياورد .
بهمن فرزانه: عذاب وجدان بهترين رمان پدس است
"بهمن فرزانه"، مترجم آثار "گراتزيا دلددا" و "آلپادس پدس" گفت: "آلپادس پدس" از پدري كوبايي و مادري ايتاليايي در سال 1911 در شهر رم متولد شد و از همان كودكي عاشق سرودن شعر بود. او در سال 1926 زماني كه خيلي جوان بود با كنت مشهور ايتاليايي ازدواج كرد و صاحب پسري به نام "فرانك" شد .
وي تصريح كرد : او در سال 1936 اولين مجموعه شعر و در سال 1937 دو رمان مينويسد. اين دو كتاب اوليه او هيچ گاه تجديد چاپ و به زبان ديگري منتشر نميشوند .
مترجم رمان "صد سال تنهايي" با اشاره به اين مطلب كه دو سال پيش با پسر "آلپادس پدس" از نزديك آشنا شدم و امتياز ترجمه دو كتاب منتشر نشده او را از او گرفتم، افزود: اين دو كتاب را در يك كتاب به نام "يك دسته گل بنفشه" ترجمه و توسط انتشارات ققنوس منتشر شد .
فرزانه ادامه داد : "پدس" در سال 1943 ،كتاب "هيچ يك از آنها باز نميگردند" را مينويسد كه از سوي فاشيسم سانسور ميشود، البته فيلمي هم بر اساس آن ساخته ميشود. او در سال 1953 كتاب " دفترچه ممنوع "، در سال 1961 "عذاب وجدان، سال 1949 "از طرف او و عروسك فرنگي" و پيش از آن مجموعه "تازه عروس" را مينويسد .
وي با اشاره به داستان كوتاه "تازه عروس" گفت: شخصيت اين داستان در رمان "عروسك فرنگي" گسترش پيدا كرده است. "پدس" در ميان آثارش بيش از هر چيزي رمان" عذاب وجدان " را دوست دارد, البته خود من نيز در ميان آثار او اين كتاب را بيشتر دوست دارم .
وي افزود : "پدس" در سال 1968 مجموعه شعر "نغمه دختران ماه مه" را منتشر كرد كه ناياب شد , البته من اجازه ترجمه اين شعرها را از او گرفتم ،ولي وقتي اين مجموعه را خواندم ديدم بهتر است كه آن را ترجمه نكنم. آخرين كتاب او "در ظلمت شب" در سال 1973 منتشر شد كه كتاب بسيار بدي بود , در نهايت "پدس" در 1997 در پاريس درگذشت.
بهمن فرزانه : نوبل اهالي ساردن را با دلددا آشتي داد
فرزانه در ادامه درباره "گراتزيلا دلددا" گفت: "دلددا" در سال 1871 در ساردن متولد شد و تا سال هاي 1950 آب هاي جزيره ساردن به مردابي پر از پشه مالاريا تبديل شده بود و در نتيجه هر كسي را كه مي خواستند از شرش راحت شوند به اين جزيره تبعيد ميكردند تا اينكه "كريم آقاخان محلاتي" آب اين مرداب را خشك كرد و به همكاري بهترين مهندسان در اين قسمت ساردن شهر بسيار زيباي را ساخت ،اما هنوز قسمت پايين ساردن همچنان بكر و وحشي مانده است .
وي افزود: "گراتزيلا" تا سوم ابتدايي در مدرسه درس خواند و پس از آن خودش ادامه تحصيل داد. او در سن 13 سالگي يك مجموعه داستان منتشر كرد، البته به خاطر ترسي كه از پدر و مادرش داشت اين كتاب را با نام مستعار چاپ كرد و اين كارش چندين بار ديگر تكرار شد تا اينكه " راه خطا " را با نام خودش منتشر كرد و با همين كتاب بود كه مشهور شد و پس از آن پشت سر هم رمان نوشت .
فرزانه ادامه داد: اهالي ساردن به خاطر آثار "دلددا" با او اصلا خوب نبودند و معتقد بودند كه داستانهايي كه او مينويسد امكان ندارد كه در ساردن اتفاق افتاده باشد تا اينكه او در سال 1926 جايزه نوبل را برد، در آن زمان بود كه اهالي ساردن با او آشتي كردند، در آن زمان "دلددا" با يك وكيل دادگستري رومي ازدواج كرد و به روم رفت .
مترجم "دفترچه ممنوع" گفت: "دلدا" خود در خاطراتش مي گويد گاهي يواشكي به پروندههاي جنايي همسرم سر مي زدم و از آنها ايده ميگرفتم، در واقع او به راستي رفتار و زندگي مردم شهرش را در آثارش بازگو كرده است و تمام چيزهايي كه او نوشته حقيقت بوده است .
فرزانه يادآور شد : "دلددا" نويسنده بسيار جدي او بود، او هيچ وقت لبخند نميزد ,او صاحب دو پسر شد كه پس از اينكه در سال 1936 در گذشت پسرهايش نيز مردند و از او تنها يك نوه به جا مانده است . او گاهي با دوستانش به تماشاي غروب مي رفت وقتي خورشيد غروب ميكرد دوستانش مي گفتند برويم، اما او گفت نه كار من همين است .
مترجم رمان "صد سال تنهايي" با اشاره به آخرين كتاب "دلددا" گفت: شخصيت اين داستان دختري است كه بيماري سرطان دارد و داستان بسيار غمانگيزي است و اين در حالي است كه "دلدا" خود نيز از بيماري رنج ميبرد و نمي دانست.
وي اظهارداشت: از روي آثار "دلدا" فيلمهاي بسياري ساخته شده است و در بيشتر داستانهاي او افراد تقاس كارهايي كه انجام ميدهند را ميبينند.
محمد حسيني: "آلپادس پدس" روي لبه تيغ حركت ميكند
در ادامه "محمد حسيني" گفت: كتابهايي كه منتشر ميشوند در دو دسته قرار ميگيرند؛ كتابهايي كه خوانده ميشوند و كتابهايي كه خوانده نمي شوند. كتابهاي "پدس" و "دلددا" از جمله كتابهايي است كه بيشتر خوانده ميشوند. در طبقهبنديها، آثار "پدس" بيشتر در ليست عامه پسند قرار ميگيرند، اما من اعتقادي به اين طبقهبنديها ندارم, نويسنده اين آثار روي لبه تيغ حركت ميكند، آنجا كه حس ميكند موضوع را عميق و گسترش ميدهد .
فتحالله بي نياز: آثار "دلددا" تلفيقي از رئاليسم و سورئاليسم است
در ادامه ،"فتحالله بي نياز" گفت: "گراتزيلا دلدا" از جمله نويسندگاني است كه آثارش تلفيقي از رئاليسم و سورئاليسم است. نويسندگاني چون " سلما لاگراف " و "گابريل ميسترال" هيچ يك به اندازه او مخاطب ندارند, البته بسياري معتقدند كه پس از "تولستوي"، "آلبرتو موريا" , بهترين نويسندهاي است كه توانسته زن را تصوير كند. البته پيش از وي نويسندگان ديگري نيز به زنان پرداختهاند، اما كارهاي آنها بيشتر در شمار آثار مدرنيستي قرار ميگيرد .
وي با بيان اين مطلب كه "دلددا" پله به پله شخصيتهايش را مي پروراند، اظهارداشت: در آثار "دلدا" موضوع مادر, عشق و سرانجام ندامت به وضوح به چشم مي خورد. در كتاب "راز مرد گوشه گير" با درون كاويي شخصيت مردي روبرو هستيم كه در جايي بسيار رويايي زندگي مي كند و از زن ها فرار مي كند و با زنان ها فقط براي لحظات كوتاه ارتباط برقرار ميكند. او عاشق زني است كه مردش در بستر بيماري است .
اين منتقد با بيان اين مطلب كه داستانهاي "دلدا" در برخي از موارد راز آميز مي شود، گفت: در بيشتر داستان شخصيتها در پي مهر طلبي مادر هستند و گاه علاقه به مادر به جنون مي رسد. البته در زمان او عقده اوديپ به اين شكل بيان نشده بود. در رمان "خاكستر"، دختر علاقمند به مردي مي شود كه همسرش در بستر بيماري قرار دارد. اين دو به اميد اينكه زن او مي ميرد , با هم رابطه برقرار مي كنند و كودكي به دنيا مي آيد، اما در نهايت دختر كودك را رها مي كند و زمان ازدواج فرا مي رسد و دختري كه پسر مي خواهد با او ازدواج كند , حاضر نمي شود كه اگر پسر مادرش را پيدا كرد و خواست با او زندگي كند , با پسر ازدواج كند .
وي با اشاره به رمان "خاكستر" ادامه داد : در واقع هر چند كه پسر از اينكه مادرش او را سر راه گذاشته است، رنج ميبرد، اما حاضر نيست كه او را فراموش كند. در واقع "دلددا" در آثارش خواننده را همواره در وضعيت تقابل قرار ميدهد، اما در نهايت مادر كه كارش به فساد كشيده شده است خودش را ميكشد و اين گونه راه حلي پيش روي پسر گذاشته ميشود .
بي نياز با اشاره به اينكه داستان "خاكستر" در ظاهر يك داستان عشقي ساده است، گفت: با اينكه اين داستان بسيار ساده به نظر مي رسد، اما "دلدا" در داستانهايش به بسياري از الگوها , باورها و اعتقادات سرزمينش اشاره مي كند. "دلددا" با تقابلي كه ميان دو امر دو گانه بوجود مي آورد موجب مي شود كه يكي را انتخاب كنيم كه از ديگري بهتر است. در واقع او در پستترين انسان ها نيز فضيلتشان را به تصوير مي كشد و يكي از دلايل خوانده شدن آثار او، قرار گرفته شدن در وضعيت دو گانه است .
بلقيس سليماني :درونمايه آثار دلددا مرگ، عشق و ترديد است
در ادامه، "بلقيس سليماني" يادآور شد : من بارها درباره اينكه چرا خوانندگان ايراني به آثار "پدس" و "دلدا" اقبال نشان داده اند سخن گفتهام، اما يكي از دلايل اقبال اين نويسندگان، اين است كه "فرزانه" در ترجمههايش گويي دوباره اين داستان ها را به فارسي مي نويسد. "فرزانه" با ترجمه "صد سال تنهايي" و پس از آن همواره دست به كار خلاقانه زده است .
وي تصريح كرد: نثر "بهمن فرزانه" بسيار ساده و روان است. او در برابر نهادهايي كه انتخاب مي كند به خوبي از فرهنگ عام بهره ميگيرد. من تنها در اين مدت به دو واژه" خوشه چيني" و" محرميت" برخوردم كه فكر ميكنم مفهوم آن با مفهوم رايج در فرهنگ ما تفاوت دارد .
نويسنده رمان "بازي آخر بانو" خاطر نشان كرد : خوشه چيني در فرهنگ ما با خلق آثار "دولتآبادي" و نويسندگاني كه به آثار روستايي گرايش دارند وارد ادبيات ما به ويژه ادبيات روستايي شده است. در فرهنگ ما، خوشه چين به كساني گفته مي شود كه پس از درو، گندم هاي بر جا مانده را جمع آوري مي كنند، اما در فرهنگ ايتاليايي خوشه چيني فصلي براي چيدن انگور است و "فرزانه" محرميت را نيز براي خلوت دو نفر گرفته است و به نظر من اين دو برابر نهاد بسيار زيبا هستند .
وي با بيان اين مطلب كه آثار "آلپادسس پدس" و "دلدا" به فضاي فرهنگي ايران نزديك است، گفت: در آثار اين دو نويسنده مي توان تصوير يك دوره تاريخي , فاصله طبقاتي و خرده مالكها را مشاهده كنيم كه از فرهنگ ما دور نيست , در آثار اين دو نويسنده، آداب و رسوم و فرهنگ سرزمينشان نشان داده شده است و عشق در بيشتر آثار اين دو نقش محوري ايفاء مي كند و اگر محور نباشند باز هم نقش پر رنگي دارند .
سليماني با اشاره به داستان هاي "پدس" كه ساختار خطي دارند، اظهارداشت: شخصيتهاي داستان با اينكه فراز و فرودهاي بسياري را پشت سر ميگذارند، اما در نهايت به نتيجه ميرسند "پدس" هر چه كه به عمر داستاننويسي مي گذرد و عناصر داستان هايش و ساختار آثارش مدرن تر مي شود .
وي افزود: در داستان هاي "پدس" كمتر شاهديم كه يك شخصيت به شخصيت ديگر رجوع كند, داستان هاي او مرتب در مسير سارون و روم در رفت و آمد است. ساختار داستان هاي "پدس" جلوتر از "دلددا" است.
اين منتقد با اشاره به نگاه اين دو نويسنده به جامعه ايتاليا گفت: "دلدا" تصويرگر جامعه غير شهري ايتاليا و "پدس" نويسنده شهري است.اقليم , آفتاب , ابر , آسمان, خورشيد و طبيعت در آثار "دلددا" به چشم ميخورد و فضاسازي او بسيار جالب است. او در آثارش به رابطه ميان مالك و قشر زيردست ميپردازد و به رابطه طبقه بالادست و زيردست مي پردازد.
سليماني با اشاره به اينكه سه مفهوم مرگ، عشق و ترديد درونمايه آثار "دلدا" را تشكيل مي دهند، گفت: "دلدا" در بسياري از آثارش درباره درونمايه مورد نظرش حرف مي زند . "پدس" و "دلدا" هر دو مرحلهاي تاريخي از ايتاليا را در آثارشان منعكس كرده اند. "پدس" از درون فضاي شهر را مي شناسد و در داستان هايش به خوبي از اين عناصر بهره مي برد. حتي در يكي از داستان هاي او، ميدان اصلي شهر رم بخشي از خود داستان است
فتحالله بي نياز: آثار "دلددا" تلفيقي از رئاليسم و سورئاليسم است
مريم آموسا
فتحالله بي نياز: آثار "دلددا" تلفيقي از رئاليسم و سورئاليسم است
در يكي ديگر از نشستهاي تخصصي انتشارات ققنوس , آثار "گراتزيا دلددا" و "آلپادس پدس" با حضور مترجم آثار، "بهمن فرزانه" , "فتح الله بي نياز" , "بلقيس سليماني" و "لادن نيكنام" نقد و بررسي شد. خبرگزاري ايلنا
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و هنر ايلنا, در ابتداي اين نشست، "زهره حسين زادگان"، مدير انتشارات آفرينندگان با اشاره به عدم وجود ويترين مناسب براي عرضه كتاب گفت: به دليل عدم و جود ويترين مناسب , بسياري از كتاب ها اين امكان و فرصت برايشان ميسر نمي شود كه به مخاطبان معرفي شوند و ناشناخته ميمانند .
وي تصريح كرد : برپايي جلسات ادبي مي توانند زمينه معرفي و شناساندن بسياري از كتابها را فراهم كنند و اگر نقدها و سخنها درباره كتابها مقرضانه نباشد, مي تواند فضاي مناسبي را براي اهالي كتاب , نويسنده, مترجم , ناشر و مخاطب به وجود بياورد .
بهمن فرزانه: عذاب وجدان بهترين رمان پدس است
"بهمن فرزانه"، مترجم آثار "گراتزيا دلددا" و "آلپادس پدس" گفت: "آلپادس پدس" از پدري كوبايي و مادري ايتاليايي در سال 1911 در شهر رم متولد شد و از همان كودكي عاشق سرودن شعر بود. او در سال 1926 زماني كه خيلي جوان بود با كنت مشهور ايتاليايي ازدواج كرد و صاحب پسري به نام "فرانك" شد .
وي تصريح كرد : او در سال 1936 اولين مجموعه شعر و در سال 1937 دو رمان مينويسد. اين دو كتاب اوليه او هيچ گاه تجديد چاپ و به زبان ديگري منتشر نميشوند .
مترجم رمان "صد سال تنهايي" با اشاره به اين مطلب كه دو سال پيش با پسر "آلپادس پدس" از نزديك آشنا شدم و امتياز ترجمه دو كتاب منتشر نشده او را از او گرفتم، افزود: اين دو كتاب را در يك كتاب به نام "يك دسته گل بنفشه" ترجمه و توسط انتشارات ققنوس منتشر شد .
فرزانه ادامه داد : "پدس" در سال 1943 ،كتاب "هيچ يك از آنها باز نميگردند" را مينويسد كه از سوي فاشيسم سانسور ميشود، البته فيلمي هم بر اساس آن ساخته ميشود. او در سال 1953 كتاب " دفترچه ممنوع "، در سال 1961 "عذاب وجدان، سال 1949 "از طرف او و عروسك فرنگي" و پيش از آن مجموعه "تازه عروس" را مينويسد .
وي با اشاره به داستان كوتاه "تازه عروس" گفت: شخصيت اين داستان در رمان "عروسك فرنگي" گسترش پيدا كرده است. "پدس" در ميان آثارش بيش از هر چيزي رمان" عذاب وجدان " را دوست دارد, البته خود من نيز در ميان آثار او اين كتاب را بيشتر دوست دارم .
وي افزود : "پدس" در سال 1968 مجموعه شعر "نغمه دختران ماه مه" را منتشر كرد كه ناياب شد , البته من اجازه ترجمه اين شعرها را از او گرفتم ،ولي وقتي اين مجموعه را خواندم ديدم بهتر است كه آن را ترجمه نكنم. آخرين كتاب او "در ظلمت شب" در سال 1973 منتشر شد كه كتاب بسيار بدي بود , در نهايت "پدس" در 1997 در پاريس درگذشت.
بهمن فرزانه : نوبل اهالي ساردن را با دلددا آشتي داد
فرزانه در ادامه درباره "گراتزيلا دلددا" گفت: "دلددا" در سال 1871 در ساردن متولد شد و تا سال هاي 1950 آب هاي جزيره ساردن به مردابي پر از پشه مالاريا تبديل شده بود و در نتيجه هر كسي را كه مي خواستند از شرش راحت شوند به اين جزيره تبعيد ميكردند تا اينكه "كريم آقاخان محلاتي" آب اين مرداب را خشك كرد و به همكاري بهترين مهندسان در اين قسمت ساردن شهر بسيار زيباي را ساخت ،اما هنوز قسمت پايين ساردن همچنان بكر و وحشي مانده است .
وي افزود: "گراتزيلا" تا سوم ابتدايي در مدرسه درس خواند و پس از آن خودش ادامه تحصيل داد. او در سن 13 سالگي يك مجموعه داستان منتشر كرد، البته به خاطر ترسي كه از پدر و مادرش داشت اين كتاب را با نام مستعار چاپ كرد و اين كارش چندين بار ديگر تكرار شد تا اينكه " راه خطا " را با نام خودش منتشر كرد و با همين كتاب بود كه مشهور شد و پس از آن پشت سر هم رمان نوشت .
فرزانه ادامه داد: اهالي ساردن به خاطر آثار "دلددا" با او اصلا خوب نبودند و معتقد بودند كه داستانهايي كه او مينويسد امكان ندارد كه در ساردن اتفاق افتاده باشد تا اينكه او در سال 1926 جايزه نوبل را برد، در آن زمان بود كه اهالي ساردن با او آشتي كردند، در آن زمان "دلددا" با يك وكيل دادگستري رومي ازدواج كرد و به روم رفت .
مترجم "دفترچه ممنوع" گفت: "دلدا" خود در خاطراتش مي گويد گاهي يواشكي به پروندههاي جنايي همسرم سر مي زدم و از آنها ايده ميگرفتم، در واقع او به راستي رفتار و زندگي مردم شهرش را در آثارش بازگو كرده است و تمام چيزهايي كه او نوشته حقيقت بوده است .
فرزانه يادآور شد : "دلددا" نويسنده بسيار جدي او بود، او هيچ وقت لبخند نميزد ,او صاحب دو پسر شد كه پس از اينكه در سال 1936 در گذشت پسرهايش نيز مردند و از او تنها يك نوه به جا مانده است . او گاهي با دوستانش به تماشاي غروب مي رفت وقتي خورشيد غروب ميكرد دوستانش مي گفتند برويم، اما او گفت نه كار من همين است .
مترجم رمان "صد سال تنهايي" با اشاره به آخرين كتاب "دلددا" گفت: شخصيت اين داستان دختري است كه بيماري سرطان دارد و داستان بسيار غمانگيزي است و اين در حالي است كه "دلدا" خود نيز از بيماري رنج ميبرد و نمي دانست.
وي اظهارداشت: از روي آثار "دلدا" فيلمهاي بسياري ساخته شده است و در بيشتر داستانهاي او افراد تقاس كارهايي كه انجام ميدهند را ميبينند.
محمد حسيني: "آلپادس پدس" روي لبه تيغ حركت ميكند
در ادامه "محمد حسيني" گفت: كتابهايي كه منتشر ميشوند در دو دسته قرار ميگيرند؛ كتابهايي كه خوانده ميشوند و كتابهايي كه خوانده نمي شوند. كتابهاي "پدس" و "دلددا" از جمله كتابهايي است كه بيشتر خوانده ميشوند. در طبقهبنديها، آثار "پدس" بيشتر در ليست عامه پسند قرار ميگيرند، اما من اعتقادي به اين طبقهبنديها ندارم, نويسنده اين آثار روي لبه تيغ حركت ميكند، آنجا كه حس ميكند موضوع را عميق و گسترش ميدهد .
فتحالله بي نياز: آثار "دلددا" تلفيقي از رئاليسم و سورئاليسم است
در ادامه ،"فتحالله بي نياز" گفت: "گراتزيلا دلدا" از جمله نويسندگاني است كه آثارش تلفيقي از رئاليسم و سورئاليسم است. نويسندگاني چون " سلما لاگراف " و "گابريل ميسترال" هيچ يك به اندازه او مخاطب ندارند, البته بسياري معتقدند كه پس از "تولستوي"، "آلبرتو موريا" , بهترين نويسندهاي است كه توانسته زن را تصوير كند. البته پيش از وي نويسندگان ديگري نيز به زنان پرداختهاند، اما كارهاي آنها بيشتر در شمار آثار مدرنيستي قرار ميگيرد .
وي با بيان اين مطلب كه "دلددا" پله به پله شخصيتهايش را مي پروراند، اظهارداشت: در آثار "دلدا" موضوع مادر, عشق و سرانجام ندامت به وضوح به چشم مي خورد. در كتاب "راز مرد گوشه گير" با درون كاويي شخصيت مردي روبرو هستيم كه در جايي بسيار رويايي زندگي مي كند و از زن ها فرار مي كند و با زنان ها فقط براي لحظات كوتاه ارتباط برقرار ميكند. او عاشق زني است كه مردش در بستر بيماري است .
اين منتقد با بيان اين مطلب كه داستانهاي "دلدا" در برخي از موارد راز آميز مي شود، گفت: در بيشتر داستان شخصيتها در پي مهر طلبي مادر هستند و گاه علاقه به مادر به جنون مي رسد. البته در زمان او عقده اوديپ به اين شكل بيان نشده بود. در رمان "خاكستر"، دختر علاقمند به مردي مي شود كه همسرش در بستر بيماري قرار دارد. اين دو به اميد اينكه زن او مي ميرد , با هم رابطه برقرار مي كنند و كودكي به دنيا مي آيد، اما در نهايت دختر كودك را رها مي كند و زمان ازدواج فرا مي رسد و دختري كه پسر مي خواهد با او ازدواج كند , حاضر نمي شود كه اگر پسر مادرش را پيدا كرد و خواست با او زندگي كند , با پسر ازدواج كند .
وي با اشاره به رمان "خاكستر" ادامه داد : در واقع هر چند كه پسر از اينكه مادرش او را سر راه گذاشته است، رنج ميبرد، اما حاضر نيست كه او را فراموش كند. در واقع "دلددا" در آثارش خواننده را همواره در وضعيت تقابل قرار ميدهد، اما در نهايت مادر كه كارش به فساد كشيده شده است خودش را ميكشد و اين گونه راه حلي پيش روي پسر گذاشته ميشود .
بي نياز با اشاره به اينكه داستان "خاكستر" در ظاهر يك داستان عشقي ساده است، گفت: با اينكه اين داستان بسيار ساده به نظر مي رسد، اما "دلدا" در داستانهايش به بسياري از الگوها , باورها و اعتقادات سرزمينش اشاره مي كند. "دلددا" با تقابلي كه ميان دو امر دو گانه بوجود مي آورد موجب مي شود كه يكي را انتخاب كنيم كه از ديگري بهتر است. در واقع او در پستترين انسان ها نيز فضيلتشان را به تصوير مي كشد و يكي از دلايل خوانده شدن آثار او، قرار گرفته شدن در وضعيت دو گانه است .
بلقيس سليماني :درونمايه آثار دلددا مرگ، عشق و ترديد است
در ادامه، "بلقيس سليماني" يادآور شد : من بارها درباره اينكه چرا خوانندگان ايراني به آثار "پدس" و "دلدا" اقبال نشان داده اند سخن گفتهام، اما يكي از دلايل اقبال اين نويسندگان، اين است كه "فرزانه" در ترجمههايش گويي دوباره اين داستان ها را به فارسي مي نويسد. "فرزانه" با ترجمه "صد سال تنهايي" و پس از آن همواره دست به كار خلاقانه زده است .
وي تصريح كرد: نثر "بهمن فرزانه" بسيار ساده و روان است. او در برابر نهادهايي كه انتخاب مي كند به خوبي از فرهنگ عام بهره ميگيرد. من تنها در اين مدت به دو واژه" خوشه چيني" و" محرميت" برخوردم كه فكر ميكنم مفهوم آن با مفهوم رايج در فرهنگ ما تفاوت دارد .
نويسنده رمان "بازي آخر بانو" خاطر نشان كرد : خوشه چيني در فرهنگ ما با خلق آثار "دولتآبادي" و نويسندگاني كه به آثار روستايي گرايش دارند وارد ادبيات ما به ويژه ادبيات روستايي شده است. در فرهنگ ما، خوشه چين به كساني گفته مي شود كه پس از درو، گندم هاي بر جا مانده را جمع آوري مي كنند، اما در فرهنگ ايتاليايي خوشه چيني فصلي براي چيدن انگور است و "فرزانه" محرميت را نيز براي خلوت دو نفر گرفته است و به نظر من اين دو برابر نهاد بسيار زيبا هستند .
وي با بيان اين مطلب كه آثار "آلپادسس پدس" و "دلدا" به فضاي فرهنگي ايران نزديك است، گفت: در آثار اين دو نويسنده مي توان تصوير يك دوره تاريخي , فاصله طبقاتي و خرده مالكها را مشاهده كنيم كه از فرهنگ ما دور نيست , در آثار اين دو نويسنده، آداب و رسوم و فرهنگ سرزمينشان نشان داده شده است و عشق در بيشتر آثار اين دو نقش محوري ايفاء مي كند و اگر محور نباشند باز هم نقش پر رنگي دارند .
سليماني با اشاره به داستان هاي "پدس" كه ساختار خطي دارند، اظهارداشت: شخصيتهاي داستان با اينكه فراز و فرودهاي بسياري را پشت سر ميگذارند، اما در نهايت به نتيجه ميرسند "پدس" هر چه كه به عمر داستاننويسي مي گذرد و عناصر داستان هايش و ساختار آثارش مدرن تر مي شود .
وي افزود: در داستان هاي "پدس" كمتر شاهديم كه يك شخصيت به شخصيت ديگر رجوع كند, داستان هاي او مرتب در مسير سارون و روم در رفت و آمد است. ساختار داستان هاي "پدس" جلوتر از "دلددا" است.
اين منتقد با اشاره به نگاه اين دو نويسنده به جامعه ايتاليا گفت: "دلدا" تصويرگر جامعه غير شهري ايتاليا و "پدس" نويسنده شهري است.اقليم , آفتاب , ابر , آسمان, خورشيد و طبيعت در آثار "دلددا" به چشم ميخورد و فضاسازي او بسيار جالب است. او در آثارش به رابطه ميان مالك و قشر زيردست ميپردازد و به رابطه طبقه بالادست و زيردست مي پردازد.
سليماني با اشاره به اينكه سه مفهوم مرگ، عشق و ترديد درونمايه آثار "دلدا" را تشكيل مي دهند، گفت: "دلدا" در بسياري از آثارش درباره درونمايه مورد نظرش حرف مي زند . "پدس" و "دلدا" هر دو مرحلهاي تاريخي از ايتاليا را در آثارشان منعكس كرده اند. "پدس" از درون فضاي شهر را مي شناسد و در داستان هايش به خوبي از اين عناصر بهره مي برد. حتي در يكي از داستان هاي او، ميدان اصلي شهر رم بخشي از خود داستان است
نوذر پرنگ " نازك انديش و ظلم ستيز بود
محمد معلم :
" نوذر پرنگ " نازك انديش و ظلم ستيز بود
مريم آموسا
اشاره :"محمد معلم"، شاعر ، نويسنده و روزنامه نگار قديمي را در مجلس ختم مرحوم " نوذر پرنگ" ديدم . "معلم" با سابقهترين و يا لااقل يكي از باسابقهترين دوست " نوذر" است . در حالي كه به علت بيماري ناتوان و فرسوده مي نمود ، ابتدا به گفت وگو يا نوشتن مطلبي درباره "نوذر" تن نمي داد ؛ ميگفت تمركز حواس ندارم و واژه ها كه روزگاري در خط فرمانم بودند ، از پيش پاي قلمم مي گريزند ، اما در برابر اصرار من پذيرفت كه يادداشتي بنويسد ، با سپاس از او عين نوشته اش را مي خوانيد:
آن كه زبان فارسي را بشناسد و با ويژگي ها و ظرايف آن آشنايي داشته باشد ، بي گمان از بعضي سروده هاي "نوذر پرنگ" به حيرت مي افتد.
"نوذر" استعداد شگرفي بود كه دل به كار جدي در عرصه شعر و نويسندگي نبست و از اين رو ظرفيت هاي او در اين عرصه هرگز به تمام و كمال، مجال ظهور نيافت.
من از 18 سالگي با او دوست ، همراه و همنشين بودم و شايد بهتر از ديگران بدانم كه " نوذر پرنگ" چه مايه شور ، شيدايي و توانايي بديع سازي داشت.
در آغاز براي امرار معاش به ترانه سرايي رو آورد ، اما به جز چند ترانه معروف مانند "اسب ابلق" نام خود را بر هيچ كدام از ترانه ها نگذاشت. در زمينه ترانه سرايي بيشتر و شايد عمدتا با "همايون خرم" كار مي كرد.
غزل هايي كه در سال هاي نوجواني و آن گاه كه در دبيرستان دارالفنون درس مي خواند ، سروده است ، از بهترين و ماندگارترين سروده هاي اوست.
شبي ز شيون جام شكسته دانستم
به خاك پاي تو آسان نمي توان افتاد
سبو حكايت فرجام جام و جم مي گفت
ستاره خون شد و از چشم آسمان افتاد
درود باد به رندي كه چون پياله گرفت
نخست ياد حريفان خسته جان افتاد
بقيه غزل هم يكدست و به همين سياق است . اين غزل هاست كه رنگ و بوي "حافظ" دارد.
در آغاز بيشتر به سبك هندي توجه داشت ، اما به تدريج فضاي روشن تري به غزل هايش داد ؛ به گونه اي كه مي توان شعر او را برزخي ميان سبك هاي هندي و عراقي دانست.
به حافظ عشق و ارادتي بي مثال داشت و او را تك سوار عرصه شعر در تمام اعصار و قرون مي دانست.
به غير خواجه كه اين بنده از حواشي اوست
كسي نگفته ازاين شعر ناب نازكتر
در ميان شاعران و نويسندگان معاصر بيشتر با " نصرت رحماني"، "حسين سرفراز" ، " احمد سروش"، " فريدون مشيري"، "منوچهر نيستاني"، "ولي الله دروديان" و من محشور بود.
شعر "نوذر" ، مجموعه اي از همه ظرايف و دقايق بود و اگر چه دور از عوالم سياست سير مي كرد ، اما ظلم ستيز و انسان دوست بود.
روزگار ظالم از مظلوم باشد تيره تر
خانه اي تاريك تر از خانه شمشير نيست
در كنار آن به آزادانديشان و آنانكه جان بر سرعشق و ايمان مي گذارند حرمت مي ورزيد و حق شان را اينگونه ادا مي كرد :
آبروي جان پاكان بين كه هرجا مي روند
مي رود شمشير دشمن هم به استقبالشان
نوذر پرنگ بسيار نازك انديش و نازك خيال بود :
چه شكوه هاست به دل ريگ جويباران را
كه در ترانهي آب روان نمي گجد
***
تا سر زلفت چه رنگي رو كند حالي دلم
بر گشاده بادبان چون لاله در توفان تو
" نوذر" در اوج شكوفايي به همت مادرش كه بانويي بسيار هوشمند و فداكار بود به آمريكا رفت . از مدت 15 سال اقامت او در آمريكا اطلاع درست و روشني در دست نيست ، اما آن چه مسلم است و من بارها از او شنيده ام ، به تحقيق در زبان فارسي و واژه شناسي سرگرم بوده است . در اين مدت شايد 5 يا 6 غزل سروده باشد كه در كتاب "فرصت درويشان" چاپ شده و در شمار غزل هاي بي بديل "نوذر" است .
خواب ديدم كه به كف جام جهان بينم بود
كار بر كام دل آيينه آيينم بود
از كف پاي تو تا كنگره عرش برين
هرچه در مد نظر بود به تمكينم بود
ابلغم نعل در آيينه انجم مي ريخت
صبح بر تركم و خورشيد به خورجينم بود
خاك فرزند عزيز دگري بر زين داشت
چرخ بدكيش اسير رخ فرزينم بود
طره ات حرمت منشور دل عالم داشت
نه گرفتاري آن و نه غم اينم بود
آه مهتابي مرغي زد و بيدارم كرد
ديدم آن باده باقي بر بالينم بود
من همان خاك نشين بودم و خاكستر پوش
جام جمشيد هم آن جام سفالينم بود
" نوذر" بعد از بازگشت به تهران مدت ها بيمار و بستري بود و سرانجام روزي كه سلامت تقريبي خود را باز يافت ، سراغ دوستان را گرفت . در فاصله بازگشت "نوذر" از آمريكا تا خاموشي او ، "بيژن ترقي"، شاعر و ترانه سراي معاصر نهايت دوستي و مراقبت را در حق "نوذر" مبذول داشت.
چندي بود كه دوشنبه هاي هر هفته اصحاب بزرگ موسيقي و شعر در خانه "ترقي" گرد هم مي آمدند و "نوذر" نگين آن حلقه بود و به خواست "بيژن" شعر مي خواند و سخن مي گفت . من به عنوان قديميترين دوست "نوذر" وظيفه خود مي دانم تا از همت و بزرگواري اين مرد سخن شناس كه قدر و بهاي" نوذر" را بهتر از همه دريافته بود ، سپاسگزاري كنم.
مجموعه غزل هاي "نوذر" به نام "آن سوي باد" نيز به همت اين بزرگوار فراهم آمد و به دست چاپ سپرده شد و اگر نبود ، "بيژن ترقي" دوستداران غزل هاي ناب "نوذر"، از ديدن و خواندن سهم بزرگي از آثار او محروم بودند . هم چنين بايد از "مهدي برهاني"، شاعر ، نويسنده و منتقد بزرگ معاصر سپاسگزار بود كه با دو نقد روشن و بسيار مستدل ، چهره واقعي "نوذر" را به جامعه ادبي عرضه كرد و نام "نوذر" را بر سر زبان ها انداخت.
پايان پيام
مغز كار مولانا و گوهر كار مولانا خاموشي است
مولانا جلال الدين محمدبن سلطان العلماء بهاء الدين محمد بن حسين بن احمد خطيبي بكري بلخي" كه در كتاب ها از او به نام هاي "مولاناي روم"," مولوي" و "ملاي روم" ياد كرده اند، يكي از بزرگترين و تواناترين عرفاي نامآور و يكي از درخشان ترين ستاره هاي آسمان ادب فارسي است.
مریم آموسا
جلال الدين محمد" فرزند "بهاء الدين"، در ششم ربيع الاول سال 604 هجري در بلخ متولد شد و در آغاز اين سفر طولاني كه 5 و 6 ساله بود كه هنگام عبور از نيشابور همراه پدرش به ديدار "شيخ فريدالدين عطار" رسيده بود. شيخ كتاب "اسرار نامه" را به او داده و درباره او به پدرش گفته بود "اين فرزند را گرامي دار، زود باشد كه از نفس گرم , آتش در سوختگان عالم زند". بعيد نيست كه معتقدان و مريدان "مولوي" بعد از مشاهده مقامات او در دوران سالمندي چنين پيشگويي را از زبان "عطار" درباره عهد خردسالي او كرده باشند.
بعد از وفات "سلطان العلماء" ، سال 628 يا 631 ،فرزندش "جلال الدين محمد" به خواهش مريدان پدر بر مسند وعظ و تذكر و فتوي و تدريس نشست، بي آنكه تا پيش از آن قدمي در طريقت نهاده باشد، اما اندكي پس از فوت پدر، يكي از شاگردان و مريدان پدر، "سيد برهان الدين"، محقق ترمذي در طلب استاد به قونيه رسيد و چون "بهاء ولد" درگذشته بود، تربيت و تعليم "مولانا" را بر عهده گرفت و او را به مسافرت و تحصيل در جلسه دمشق برانگيخت و اين سفرها 7 سال به طول انجاميد و پس از بازگشت به دستور "برهان الدين" مدتي را به رياضت گذرانيد و پس از آنكه از بوته آزمايش گذشت و در مقام تعليم و تربيت قرار گرفت و بدين ترتيب مدتي كه گذشت و "شمس الدين محمد بن علي بن ملك داد تبريزي" به يكباره بر سر راه "مولانا" قرار گرفت و ديدارش "مولانا" را به يكباره دگرگون كرد كه درباره اين رويداد افسانه ها بسيار بافته اند كه گاه مبالغه آميز نيز به نظر مي رسد."مولانا" با ديدار شمس به مقامات دنيوي پشت كرد و دست ارادت از دامان ارشاد "شمس" برنداشت تا اينكه "شمس" در سال 645 هجري به دست عدهاي از شاگران متعصب "مولانا" كه گويا فرزندش نيز در آن ميان بود، كشته شد. در اين هنگام "مولانا" 41 ساله بود و مدتي را در تشويش و اضطراب در انتظار "شمس" گذرانيد و عاقبت به تصور آن كه او را در دمشق خواهد يافت، به آنجا سفر كرد. ولي پس از نا اميدي از يافتن او به قونيه بازگشت. در حالي كه اين ديدار و آشنايي انقلابي در وجود او به وجود آورد و تاثيري شگرف بر روح و جسم و جان و آثارش گذاشت، پس از "صلاح الدين فريدون"،"مولوي" معروف به "زركوب"،توجه "مولانا" را نسبت به خود جلب كرد و پس از وي، "حسام الدين چلبي" جانشين او شد و "مولانا" را ترغيب كرد تا "مثنوي معنوي" را بسرايد.
زندگي واقعي "مولانا" به عنوان يك شاعر شيفته بعد از سال 642 و انقلاب حال او آغاز شد و از آن پس همواره خود را وقف ارشاد و تربيت عده اي از سالكان خانقاه خود كرد و وفات "مولانا جلال الدين" در پنجم جمادي آخر سال 672 اتفاق افتاد، مرگ وي در قونيه به صورت واقعه اي تلخ تلقي شد، چندان كه تا روز چهلم، مردم سوگوار بودند، پيكر او را در كنار قبر پدرش به خاك سپردند.آرامگاه او وعدگاه عاشقان و صاحب دلان است.
**********************
عبدالكريم سروش: مغز كار مولانا و گوهر كار مولانا خاموشي است
مولوي تخلصش خاموش بود و خاموشي را برگزيده بود و اينهمه حرف كه مي زد از اضطرار بود، لذا با سياست كلي او مناسب همين بود كه كمتر بگويد يا اگر مي گويد گفته هاي خود را نيارايد،زينت نكند و در بند لفظ و قافيه نماند به همين دليل در آن غزل مشهور ديوان شمس مي گويد:
" اي خمشي مغز مني پرده آن نغز مني"
مغز كار مولانا، گوهر كار مولانا خاموش بودن است و سخن گفتنهايش پرده اي مي كشد بر روي مغز كار او . اما خصائص ديگري كه كلام مولانا دارد به گمان من هيچ شاعري را در زبان پارسي پيدا نمي كنيم كه احتمالا در همه ادبيات همه زبان ها هم پيدا نخواهيد كرد كه در باب عشق و دلدادگي چنين سخناني كه برخاسته از تجربه عميق و مستقيم اوست گفته باشد. داوري من در رابطه با همه زبان ها داوري محتاطانه اي است و به قطع و يقين نمي گويم ،اما كسان ديگري اين سخن را گفته اند و قائلاني دارد، اما در زبان پارسي و زبان عربي با اطمينان نسبتا كاملي مي توانم بگويم كه مولانا از اين جهت بي نظير است و همين بزرگترين پيام مولوي به كل تاريخ بشريت بوده است، كشفي بوده است كه توسط او صورت گرفته يك كشف انسان ساز و يك نياز شخصيت آفرين، يك معجزه اي كه مرده را زنده مي كند، گريه را خنده مي كند و او هم به بليغترين بياني و بي تكلفترين وجهه اين تجربه را با ديگران در ميان نهاده ، تجربه اي كه هيچ وقت كهنه نمي شود و مثل يك آب تازه و زلال هميشه شما مي توانيد در آن شنا بكنيد. من از وقتي مولوي را شناختم به صفت يكي از اولياء خداوند شناختم و من همنشيني با او را همنشيني با يك ولي الهي مي دانم و اين شعر مولوي را هميشه به ياد دارم كه گفت: "هركه خواهد همنشيني با خدا تا نشيند در حضور اولياء" نشستن در حضور اولياء خدا نشستن در حضور خود خدا است و اولياء خدا هم مرده و زنده ندارند و بدن آنها حجاب آنها است وقتي كه بدن مي رود تازه آزادتر مي شوند و عريانتر مي شوند و در اشعار خود مولانا هست كه مي گويد:
" چون زرخت تن تهي شد اين بدن تر و خشك خانه نبود آن من"
خانه را ترك مي كنند و مي روند و آزادتر هم مي شوند و الان مولوي است كه در كلامش نشسته است و به گمان من كتاب او مثل قرآن يك كتاب الهامي است و همنشيني با او و كتاب او همنشيني با اولياء خداوند است.
**********************
دكتر محمد رضا شفيعي كدكني: آفاق عاطفي مولانا جلالالدين به گستردگي ازل تا ابد است
دكتر محمد رضا شفيعي كدكني درباره حوزه عاطفي غزليات شمس معتقد است:تجليات عاطفي شعر هر شاعري، سايهاي از من اوست، كه خود نموداري است از سعه وجودي او و گسترشي كه در عرصه فرهنگ و شناخت هستي دارد. عواطف برخي از شاعران، مثلاً شاعران درباري، از من محدود و حقيري سرچشمه ميگيرد، و عواطف شاعران بزرگ از من متعالي.
اما آفاق عاطفي مولانا جلالالدين به گستردگي ازل تا ابد، و اقاليم انديشه او به فراخاي هستي است و امور جزئي و مياندست در شعرش كمترين انعكاسي ندارد. جهانبيني او پوينده و نسبت به هستي و جلوههاي آن روشن است. از اينرو "تنوع در عين وحدت" را در سراسر جلوههاي عاطفي شعر او ميتوان يافت.مولانا در يك سوي وجود، جان جهان را ميبيند و در سوي ديگر جهان را. در فاصله ميان جهان و جان جهان است كه انسان حضور خود را در كاينات احساس ميكند.
انگيزه اين پويايي را مولانا تضاد دروني اشيا ميداند. وي جهان را جهان هست و نيست ميخواند، جهاني كه در عين بودن پاي در نيستي دارد، نيستياي كه خود هستي ديگر است. نو شدن جهان زاده تضاد است:
"هله، تا دوي نباشد كهن و نوي نباشد"
اما اين هستي و نيستي از آن صورت هاست و در وراي هستي و نيستي صورت ها، از نظر مولانا، غيب مطلق جاي دارد كه گاه از آن به عدم تعبير ميكند و اين عدم با وجود مطلق يكي است.
جهان و جان جهان از يكديگر جدا نيستند، بلكه جان جهان در جهان سريان دارد و بيرون از جهان نيست. اين معني، كه به وحدت وجود تعبير ميشود، محور آثار صوفيان قرن هفتم به بعد شده است. بهترين روشنگران اين جهانبيني، كه با آنچه در آثار حلاج و برخي ديگر از صوفيان ديده ميشود فرق دارد، مولوي و محييالدين ابنالعربي هستند.
مولانا حق را از فرط شدت ظهور و سريان در كاينات به "هستِ نيست رنگ" تعبير ميكند:
"در غيب هست عودي، كاين عشق از اوست دودي
يك هست نيست رنگي كز اوست هر وجودي"
كه در ظهورات گوناگون خود، هر لحظه جلوه و نقشي دارد.
از نظر مولانا انسان در نقطهاي ايستاده است كه جهان و جان جهان را احساس ميكند: به قول شاعر معاصر در مفصل خاك و خدا، پايگاه انسان در كاينات بالاترين پايگاه است، زيرا انسان عالم اصغر و جلوهگاه زيباترين صورت "مطلق" است:
"جمله اجزاي خاك هست چو ما عشقناك
ليك تو اي روح پاك، نادره تر عاشقي"
انسان آزاد و مختار است، از حد خاك مرحلهها پيموده تا به درجه انساني رسيده و از اين حد هم فراتر تواند رفت:
"از حد خاك تا بشر چندهزار منزل است
شهر به شهر بردمت، بر سر ره نمانمت"
يا:
"به مقام خاك بودي، سفر نهان نمودي
چو به آدمي رسيدي، هله تا به اين نپايي"
عشق مولانا به شمس تبريز، در حقيقت عشق اوست به انسان كامل. از نظر صوفيه انسان كامل، در تاريخ، ظهورات گوناگوني داشته است. انسان كامل در هر عصري تجلي و ظهوري دارد، كه به ولي يا جلوه حقيقت محمديه از آن عبارت ميشود.
يكي از درونمايههاي غزليات مولانا وطن اصلي انسان است و شوق بازگشت او به آن وطن. وطن در نظر صوفيه مصر و عراق و شام نيست،
عالم نه جاي (ناكجاآباد) است ." حُبّ الوطن مِنَ الايمان" را هم بر پايه همين مفهوم تفسير ميكنند:
"خلق چو مرغابيان زاده به درياي جان
كي كند اينجا مقام مرغ كزان بحر خاست؟"
عشق قوه محركه همه كاينات و در همه اجزاي هستي ساري و جاري است و اين معني يكي ديگر از درونمايههاي فكري مولاناست:
عشق نيز همچون عالم، بيآغاز و انجام است :"شاخ عشق اندر ازل دان بيخ عشق اندر ابد."
جهانبيني مولانا شعر او را از لحاظ گستردگي حوزه عاطفي و هيجان هاي روحي و سيلاب هاي رواني و پويايي و بيقراري ممتاز ساخته و در زبان شعر او منعكس شده و به آن تحرك و شوري بينظير ارزاني داشته است.
**********************
دكتر غلامرضا اعواني :عشق اصلي مولانا نزد خداست
" دكتر غلامرضا اعواني" نيز معتقد است "مولانا" عشق اصلي را نزد خدا مي داند، او عشق اصلي را بسان زرناب مي داند. در حالي كه عشق انساني ما فقط زراندود است، "مولانا" مثالي مي زند مبني بر اينكه آتش سرخ است, نور آن سفيد است و چوب در حال سوختن هم منشا دود است. او معتقدست عشق ما دود دارد، در حالي كه عشق خدا پاك است.
در نظر "مولانا" زر انسان جنبه حقانيت دارد.عشق انسان تنها زراندود زر اصلي يعني خداست "مولانا" معني شناسي است كه به حقايق و اسراري پي مي برد كه به انسان اختصاص دارد، خدا خود گفته است كه به انسان همه اسراسر را با قيد كل ها آموخته است.يعني حقايق همه اسرار الهي در انسان ظهور دارد.بنابراين او وجود جامع و الهي و مظهر اسم الله است.
"مولانا معتقد" است كه انسان نبايد به مرده وجود فاني دل ببندد، بلكه بايستي به وجود ازلي حضرت حق دل ببندد.
مولانا" عقل را بر جزئي و كلي تقسيم مي كند، عقل كلي نزد او همان عشق است ،"مولانا" از عقل مكتسبي و قراردادي هم سخن مي گويد.
"مولانا" آنچه با عشق تضاد دارد، عقل جزئي و دنيايي است كه منكر عشق مي شود
**********************
دكتر محمد خوانساري :مولوي شاعر قصه هاست
" دكتر محمد خوانساري", عضو فرهنگستان ادب پارسي نيزمولانا را شاعر قصه ها مي داند و معتقد است : "مولانا" دقايق معرفتي را در جامي مي ريزد و از آن شراب مردم را بيخود مي كند.
معمولا شارحان "مثنوي" توجه شان بيشتر به سمت معنا و وجوه معرفت شناسانه اوست . "مولانا" علاوه بر پرداختن به ابعاد معنوي در آثارش به خصوص در "مثنوي" به صورت نيز اهميت ويژه اي قائل است. او در بيان داستان و پروردن قهرمان ها بسيار موفق است.
و خواننده با اين قهرمان ها همراه و همدل مي شود و در نهايت روي داستان تكيه مي كند."مولوي" شاعر قصههاست.در زمان "مولانا" كساني بوده اند كه حرفه شان قصه گويي بوده است و عده زيادي را دور خود جمع مي كرده و برايشان قصه تعريف مي كرده اند، بايد اقرار كرد كه "مولوي" دست كمي از آنها نداشته است.
وقتي خواننده قصه هاي "مولوي" را با اصلش مقايسه مي كند، در مي يابد كه او چنان داستان ها را رنگ آميزي مي كند و تفصيل مي دهد كه تعجب تمام وجود خواننده را مي گيرد.
داستان هاي "مولوي" نه فقط به لحاظ شكل، بلكه از لحاظ موضوع هم متنوع است. شما مي توانيد در داستان هاي "مثنوي" از كمدي و تراژدي تا داستان هاي ترس آور و روايت از زبان حيوانات را هم ملاحظه كنيد.
**********************
دكتر محمد بقايي:"مولانا" و "اقبال" تلاش را زندگي و عدم تحرك را مرگ مي دانند
دكتر محمد بقايي" ( ماكان ) " معتقد است ، به جز "گلشن راز" همه مثنويهاي اقبال لاهوري همه در بحر "مثنوي مولانا" يعني رمل مسدس سروده شده است. او 15 غزل در استقبال از غزل هاي "مولانا" سروده وبسياري از مفردات مثنوي مولانا را در آثار خود به كار گرفته است . "اقبال" در تمام آثارش از "اسرار خودي" تا "ارمغان مجاز" دلبستگي شديد خود را به افكار "مولانا" ابراز مي داد تا جايي كه از او با نامهاي مرشد و پير ياد ميكند تا آنجا كه گفت: فكر من در آستانش در سجود
"اقبال" در "جاويد نامه" خود كه به سبك "ارداوير افنامه" , "سير العباد سنايي" و "كمدي الهي دانته" به نگارش درآورد،"مولوي" را به عنوان راهنماي سفر خيال خود بر مي گزيند و اين مبين احترام عظيم براي مرشد و مراد خود است و عقل و عشق را در او ميجويد.
"اقبال" در جاي جاي آثارش فوايد آموزههاي عرفاني , اجتماعي و فلسفي "مولانا" را برگرفته و بيان مي كند."اقبال" خود را مبلغ انديشههاي "مولانا" مي داند و رسالت خود را اين مي داند كه با ترويج "مولانا" و افكارش در شرق عالم (مسلمانان ) تحرك پديد آورد تا حركتي را كه از خود دارند ز بيگانه نجويند.
"مولانا" و "اقبال" تلاش را زندگي و عدم تحرك را مرگ مي دانند و هر دو رسيدن به جاودانگي را به ميزان تلاش آدمي مي دانند، هر دو با زمينه تفكرات پيش از خود آشنا بودند، هر دو در قلمرو عقل حضور دارند، ولي نمي خواهند ماوراء عقل را تجربه كنند.هر دو شاعر جهاني اند , شعر شان فلسفي, اجتماعي و عرفاني است.
********************
محمد علي موحد:خصيصه اصلي شاهكارهاي مولانا تفكر و هنر است
محمد علي موحد درباره اينكه آنچه كه موجب شده مولانا در دنياي امروز براي ما جاذبه و كشش داشته باشد معتقد است: ميخواهيد دريابيد كه چگونه و چرا مولانا براي ما در اين روزگاركشش و جاذبه دارد؟ چرا و از كجا مردم زمان ما با مولانا همدردي و همدلي احساس ميكنند؟اين مغناطيس القلوب كيست كه دلها را ميربايد؟ اين مرد كه در گوشهاي از جهان هفتصد و پنجاه سال پيش ميزيست در كلام و پيام او چه جوششي و درخششي، چه سرّي هست كه جان عارف و عامي را ميشوراند.
يادآوري اين نكتهها كمترين فايدهاش آن است كه اگر كسي اعلاميه حقوق بشر را ميخواند بهسوابق 2500 ساله آن بينديشد و به ريشههاي ديني و عرفاني آن توجه كند و بداند كه اينآرمانهاي ارجمند كه امروز در قالب الفاظ و عبارتهاي تازه عرضه ميشود همان گمگشتههايكهن قرون و اعصار است و آن كه مثنوي را ميخواند با ديدي تازه در آن بنگرد. هركس كه با ديدي تازه و از سرِ تأمل در مولانا نگاه كند نكتههاي فراوان در او كشف ميكند. مولانا در ساحتآفرينش فكري و هنري از سرآمدان و برجستگان عالم است و خصيصه اصلي شاهكارهاي تفكر و هنر آن است كه سر از چنبره زمان و مكان برميكشند و در هر دور و زمان ميتوانند با مردم آندور و زمان همزبان گردند. قابل بازخواني و بازشناسي هستند. مولانا را كه شهسوار عرصهخلاقيت است بايد از نو خواند و از نو شناخت.
********************
دكتر مهدي دهباشي:مولانا" با مقدمات علمي وارد سير و سلوك عرفاني مي شود
دكتر مهدي دهباشي" در خصوص "مولانا و انديشه هاي عرفاني "مولانا" معتقد است: عرفان "مولوي" , عرفاني است كه علاوه بر اين ويژگي ها ( رياضت , عبادت , زهد ) عشق الهي را چاشني تمام اين مراتب و مقامات و مراحل سير و سلوك كرده است، يعني عرفان "مولوي" , عرفان عاشقانه است و عشق الهي سر تا سر وجود او را فرا گرفته است. "مولانا" از تعليمات "برهان الدين ترمزي" كه از عرفاي به نام بوده , دستور رياضت و تهذيب نفس گرفته و سال ها تحت تربيت او به مراتب عاليه عرفان و مقامات عرفاني دست يافته است و به همين جهت بعد از دوران رياضت استاد عرفان (ترمزي) قريب به اين مضمون را به او مي گويد كه تو پس از اين رياضت ها به عالي ترين مقامات عرفاني دست يافته اي و بايد ارشاد و هدايت خلق را شروع كني.
"مولوي" از عرفاي به نامي است كه مراحل عرفان را پس از تحصيل علوم اسلامي طي كرده است و از علوم رسمي بهره وافر جسته است. بنابراين عرفان او عرفان عاشقانه است كه گاهي همراه با اسماء و ذكر نيز بوده است.
"مولانا" با مقدمات علمي وارد سير و سلوك عرفاني مي شود و در اين راه كاملا از كتاب و سنت تبعيت مي كند، نمونه هاي فراواني از آيات و تفسير آيات و احاديث در اشعار او ديده مي شود."مولانا" با استفاده از حديثي قدسي كه من كه خداوند هستم , گنج پنهاني بودم , دوست داشتم كه شناخته شوم , عالم را آفريدم تا شناخته شوم , در فلسفه، اين حديث انگيزه خلقت از عشق الهي به خود است و اين عشق توام با معرفت است كه "مولانا" آن را در بيتي زيبا بيان كرده است .
********************
مولانا از سنت شاعران و عارفان عصر خود عدول كرده است
دكتر سيروس شميسا معتقد است: مولانا شاعري است كه معتقد به سنت شاعري دوران خود نبود در سنت شاعري ايران خيلي از كلمات اين اجازه را نداشته اند كه وارد بدنه شعر بشوند، مثلا اگر حافظ را پاي چوبه دار مي بردند، حاضر نبود در شعرش خربزه يا قورباغه را وارد كند، اما در غزليات مولانا اين اتفاق مي افتد. مولانا در" فيه مافيه" شان شاعري خود را بيان كرده است و به شدت شاعران سنتي را مورد انتقاد قرار داده است.
مهمترين كليد درك آثار مولانا را خواندن آثار پسر او، سلطان ولد است سلطان ولد در تمام عمر همراه پدر بود و اگر كسي "رباب نامه" را بخواند گويي مولانا زنده شده است و خود شرحي بر غزليات و مثنوي نوشته است.
شاعراني كه در مقام اولياء الله قرار مي گيرند- كه داستان آنها چيز ديگري است-و شاعراني سنتي مانند انوري كه مولانا به شدت به نقد آنها پرداخته است . سلطان ولد در لابه لاي شرح و تفسير غزليات و مثنوي به سخنان فوق كه همان سخنان پدرش است، اشاره كرده است
معمولا در ايران سبك به عنوان سبك دوره متعارف است و شاعران بزرگ همواره از سبك شخصي برخوردار بوده اند و كشف سبك يك شاعر يك اتفاق بسيار مهم است .غبطه هر سبك شناسي درگير شدن با سبك شاعر است و با گفتن اين مطلب كه مولانا عارف بوده است، كسي نمي تواند به سبك او پي ببرد، چرا كه مولانا همان گونه كه از سنت شاعري خود عدول كرده است از سنت عرفاني عصر خويش نيز عدول كرده است .به طوري كه برخي به تكفير او پرداخته اند. مثلا وقتي" عراقي" به قونيه مي رود در كلاس درس مولانا حاضر نمي شود و به كلاس درس "صدرالدين قونوي"مي رود.
مولانا برخلاف عرفاي هم عصرش خانقاه نداشت و در همان مدرسه اي كه اصول فقه را به شاگردانش مي آموخت، بعدها مجلس سماع برپا كرده بود. حتي بسياري از مشايخ به مولانا مي گفتند كه ذكر تو چيست و او در پاسخ گفت من ذكري ندارم.
********************
محمدرضا برزگر خالقي:غم از نظر مولانا دوري از معشوق واصل خويش است
غم از نظر مولانا غرور و خودبيني، جفا كردن، فرو رفتن در معاصي و شهوات، دوري از معشوق و اصل خود و اسير صفات سفلي شدن، است از آنجا كه انسان مغرور، همه چيز را براي خود و درخدمت خويش ميخواهد، چنين ميانديشد كه همه امور مورد علاقهاش بايد براي او نه تنها فراهم باشد، بلكه از زوال و نيستي هم بهدور باشد، بنابر اين وقتي با نبود آن روبهرو ميشود دچار غم و اندوه ميشود.از ديدگاه مولانا مجموعه عالم به صورت عقل كل است و مقصود از عقل كل خداوند است.
مولانا معتقد ست يكي از علل غم، طول امل است و ترس از طول امل در كلام حضرت علي (ع) هم آمده است در مفهومي كلي و عام، مولانا، غم را زاده عقل و اراده عمل خود بشر ميداند و عوامل برطرف كننده غم از نگاه مولانا عبارتند از: سرعت جريان روح عارف، با حق بودن، و...
مولانا در شعري معنوي غم را از طرف خداوند ميداند و با توجه به اعتقادات قدما، جگر، دل و سينه را محل غم برميشمارد و وي اعتقاد دارد كه رنج در عالم خاك است.
مولانا بزرگترين شاديها و غمها را مربوط به وصال ميداند كه وصل، اصل شادي است و اگر همه پديدههاي هستي صوري باشد، وصال به معشوق معنا مييابد.
مولانا رسيدن به ثبات در شادماني را مستلزم ارضاي نيازهاي فيزيولوژيك، امنيتي، محبت و احترام ميداند. آنچه كه از ديدگاه مولانا باعث پايداري و اصالت در شادي ميشود، عبارتند از اصالت در شادي و خوشي، عارضي بودن غم، برتري داشتن شادي بر غم، ماندگار بودن شادي و شادي كه حاصلش حق اليقين بودن است.
از روشن ترين جلوه هاي شخصيت شادمان مولانا را روي آوردن او به موسيقي است موسيقي و سماع سلاح ستيز با افسردگي و خمودي است، سماع حركتي دوراني و منظم است و موسيقي نيز حركت است، حركتي ظريف و وسيع؛ كوبيدن بر تارها و آلات خاموش طرب و به لرزش انداختن ذرات و در نهايت پايكوبي همه چيز.
قسمتي از شاديهاي مولانا نتيجه فراواني ارتباط روحي او با طبيعت است، از ميان خندههايي كه مولانا به طبيعت نسبت ميدهد، بيش از همه خنده گل به خنده او شبيه است، چرا كه هر دو معشوق ازلياند و خنده هميشگي آنها موهبتي الهي است.
