کوچک است دنيا
خيال وهمي که مي آيد مي دوزد تو را
لغزنده روي تن سر مي خورد رو به بال
که از چشم هايم آويزان است عطر تن گيسويت که لخت مي شود شانه های آن...
تاب مي خورم
بگذار امشب را با خيال تو
غوطه ور در وهم هايي که مي آيد
حوصله شاعر که سر رفته است اتاق را
خواب لاي انگشت هاي کلمات راه مي رود
مژه مي زنند سطرها
فراموشي لب هايم
به شب که برسم
باريک مي شود دراز
ته تمام حرف هايم صدايم که به تو نمي... مي... مي... رسد سد
سد راه شده اي
که دوستت دارم که چه
که نرم نيست خيالم که حرير بکشد روي هر چه که ...
مرنج مرا
که رنج بسي برده دهقان سال سي
57 بود پدرم تير مي کشيد توي درخت خواب
و مادرم که مرا از ملافه ها بالا زده بود
که دختر
روي سکوت تمام اين سال ها
دراز کشيده است
شکم داده است
کم داده است
که چه
آخر خيال من که با شما
کنار مي روم اين خنده هاي رو به تاريکي
که درد مي کشم شريک جرم موميايي تنم که بشوي
تمام تخت خواب هاي دنيا
ساعت گرگ و ميش مي شود
روي خودم دراز مي کشم
و مرگ شکلي که ...
45/11
آبان
