افشاگري هاي يک کتاب فروش

آرش نقيبيان :
دولت‌‏ و مديران كتاب فروشي‌‏ها‌‏ به وظايف خود عمل نمي كنند

"آرش نقيبيان"‌‏, يكي از معدود كتاب‌‏ فروش هاي حرفه اي است كه وقتي لابه‌‏لاي قفسه‌‏هاي كتاب فروشي , براي انتخاب كتابي گيج مي زني با لبخند و كلامي گرم و گيرا , راهنمايي‌‏ات مي كند و حتي گاه پيش مي آيد با دلايل مستدل نظرت را به سوي قفسه و كتاب ديگري جلب مي كند , به طوريكه پس از خواندن آن كتاب , حس مي كني كليد دروازه شهري ناشناخته در دست تو است.
با او كه دانش آموخته رشته تاريخ است و بيش از هر چيز عاشق ادبيات و كتاب است و با اين كه تازه در آستانه 29 سالگي است، كوله باري از تجربه بر دوش دارد و بارها در انتخاب كتاب به من و تو كمك كرده است ، گفتگويي ترتيب داده ايم كه با هم مي خوانيم:

"آرش نقيبيان"، در گفت و گو با خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه انديشه ايلنا گفت‌‏: در ايران دو نوع نگاه به حرفه كتاب فروشي وجود دارد؛ نگاهي از بيرون كه مشتري‌‏ها فكر مي كنند كه كار كتاب فروشي كار جذابي است و كتاب فروش لحظه هايش در محيطي فرهنگي مي گذرد , اما اگر كمي دقيق شويم و با مشكلات اين حرفه آشنا شويم , در مي يابيم كسي كه عاشق اين حرفه و كتاب نباشد , نمي‌‏تواند در اين حرفه دوام بياورد .
وي تصريح كرد : كتاب فروشي جزء مشاغل سخت به شمار مي رود و يك كتاب فروش بايد هم از نظر ذهني و هم از نظر جسمي، فردي قوي باشد؛ چرا كه او بايد با وسعت ديدي كه دارد‌‏, اطلاعات لازم را به مشتري هايش بدهد و در كنار آن تخليه و چيدمان كتاب‌‏ها بر روي ققسه‌‏ها نيز بر عهده كتاب فروشي است .
نقيبيان با اشاره به اينكه كتاب فروشي جزء مشاغل سخت به شمار مي رود و مشاغل سخت در ايران با در آمد كم همراه هستند، گفت‌‏: در ايران به كار فرهنگي بهايي داده نمي شود و دولت هيچ گونه حمايتي از قشر فرهنگي به خصوص طبقه‌‏اي كه با كتاب سر و كار دارند‌‏, نمي كند. البته منظور من از اين قشر كتاب فروش ها و كتابدار ها هستند و از سوي ديگر، مسوولان و مديران كتاب فروشي ها در حق كارمندان و كتاب فروشي هاي خود بسيار بي انصاف هستند .
اين كتاب شناس با اشاره به مديران كتاب فروشي ها كه با مظلوم‌‏نمايي، كتاب فروشان و كاركنان خود را استعمار مي كنند , افزود : براي مثال مديران كتاب فروشي ها با بهانه اينكه در آمد كار كتاب فروشي كم است به كاركنان خود حقوق بسيار ناچيز و غير قابل باوري مي دهند و نكته جالب اينجاست تمام كساني كه دستي بر آتش دارند‌‏, مي دانند كه امروزه كتاب فروشي در ايران شغل كم در آمدي نيست و كتاب فروشي هاي بزرگ به غير از كتاب , لوازم التحرير , پوستر و عكس در كتاب فروشي مي فروشند. اخيرا نيز پديده كافه كتاب نيز در كتاب فروشي‌‏هاي بزرگ ديده مي‌‏شود و همه اين عوامل دست به دست هم مي‌‏دهند كه در آمد كتاب فروشي‌‏ها پايين نباشد .
وي كه تا كنون سابقه كار در پنج كتاب فروشي را دارد، تاكيد كرد : من با اينكه در كتاب فروشي‌‏هاي مختلفي كاركرده ام، اما هنوز نتوانسته‌‏ام از ميزان حقوق‌‏ام با كسي حرف بزنم , چرا كه در آمد يك كتاب فروش در ايران كمتر از يك منشي است و اين درد بزرگي است , البته بيان اين موضوع نيز خالي از لطف نيست كه به طور يقين به شما مي گويم كه 80 درصد كتاب فروش ها بيمه نيستند و همواره مديران مديران كتاب فروشي‌‏ها از بيمه كردن كاركنان خود طفره مي‌‏روند .
نقيبيان با اشاره به اهميت نگاه فرهنگي به شغل كتاب فروشي گفت‌‏: متاسفانه نگاه بيشتر صاحبان كتاب فروشي ها به اين شغل فرهنگي نيست‌‏, صاحبان كتاب‌‏ فروشي‌‏ها به ندرت شخصيت‌‏هاي فرهنگي هستند، بلكه سرمايه دارند و با حساب و كتاب هايي كه داشتند سرمايه شان را در اين كار انداخته اند و نگاه شان به اين حرفه , صرفا كسب درآمد است و به خاطر اين نگاه , از آنجا كه خاك كتاب نيز نخورده اند، درد يك كتاب فروش و سختي هاي اين كار را درك نمي كنند. به خاطر همين ميان مديران كتاب فروشي و كتاب فروش ها شكاف عميقي وجود دارد و مديران هرگز دشواري‌‏هاي زندگي يك كتاب فروش با درآمد پايين را درك نمي كنند .
وي افزود : نگاه بيشتر كتاب فروشي هاي در محدوده انقلاب اقتصادي است و اگر كتاب فروشي نگاه فرهنگي داشته باشد، نمي تواند در اين كتاب فروشي ها دوام بياورد، از استثنا كه بگذريم , رفتار بيشتر كتاب فروشي‌‏هاي محدوده انقلاب زشت و ناپسند است كه گاهي در اين كتاب فروشي ها ‌‏آدم شك مي‌‏كند كه به اشتباه پا در مكان ديگري گذاشته است .
اين كتاب فروش با اشاره به منطقه كريم خان كه به بورس فرهنگي تبديل شده است، گفت‌‏: بيشتر طبقات روشنفكر جامعه و اهل فرهنگ بيشتر خريد هاي خود را از اين منطقه مي كنند و حضور ناشران بزرگي چون "چشمه" , نشر "ني" و "ثالث" , مويد اين امر است ، تا چند سال آينده شاهد يك رقابت بي نظير فرهنگي در منطقه كريم خان خواهيم بود .
نقيبيان با اشاره به اهميت كتاب فروشي در كشورهاي ديگر اظهارداشت‌‏: من در سفري كه بهار امسال به كشور فرانسه براي شركت در نمايشگاه كتاب پاريس داشتم , ديداري نيز با مدير مركز صادرات كتاب فرانسه داشتم و او بيان كردكه شغل كتاب فروشي در فرانسه از اهميت بالايي برخوردار است و در هفته كتاب در برنامه‌‏هاي متنوعي كه از شبكه هاي متعدد پخش مي شود، از كتاب فروشان تجليل به عمل مي آورند. اما در ايران خبري از اين كارها نيست .
وي افزود‌‏: براي من بسيار عجيب است كه رسانه هاي گروهي هميشه دم از ترويج كتاب خواني مي زنند، ولي دولت كوچك‌‏ترين حمايتي براي اين شغل خصوصا براي كاركنان كتاب فروشي ها نمي كند , چرا كه همه ما مي دانيم كه مديران كتاب فروشي ها از سوي اتحاديه ناشران و نهادهاي ديگر حمايت مي شوند. ولي در اين ميان قربانيان اصلي كتاب فروشان هستند كه حتي از كوچكترين حق خود يعني بيمه محروم هستند. هر چند كه بايد گفته شود خود بيمه نيز امتياز خاصي نيست، صحبت فقط بر سر حداقل ها است .
وي با توجه به اهميت روشنگرانه كار كتاب فروشي و ارتباط تنگاتنگي كه ميان كتاب فروشي و جامعه وجود دارد، گفت‌‏: روشنفكران برج عاج نشين ما هيچ گاه نتوانسته اند با توده هاي مردم ارتباط نزديك برقرار كنند , اما يك كتاب فروش كتاب شناس خيلي راحت مي تواند با مردم ارتباط برقرار كند و حتي بر نظام فكري و انديشگاني او تاثير بگذارد و من تا زماني كه به اين حرفه مشغول باشم ،يكي از فعاليت هاي اصلي كار خود را اشاعه فرهنگ و مطالعه مفيد مي دانم .
نقيبيان افزود : مشتري هاي هر كتاب فروش واقعي خيلي زود با او ارتباط مي گيرند و حتي رابطه يك كتاب فروش واقعي با مشتري هايش مثل رابطه ميان پزشك و بيمار است و من فكر مي كنم كه توانسته ا م كه اين رابطه را با مشتري‌‏هايم برقرار كنم. حتي برخي از مشتري‌‏هايم وقتي من در كتاب فروشي نيستم , از خريد كتاب صرف نظر مي كنند و خريدشان را به زماني كه من در كتاب فروشي هستم، موكول مي كنند .
نقيبيان در پايان ضمن هشدار نسبت به شرايط فعلي شغل كتاب فروشي در ايران گفت‌‏: اگر چنين شرايطي درآينده نيز تداوم پيدا كند، ما شاهد يك فاجعه زندگي خواهيم بود , چرا كه روشنفكران واقعي اين مرز و بوم كه همانا كتاب فروشان و كتاب شناسان هستند , براي امرار معاش مجبور به ترك اين حرفه خواهند شد و اين اتفاق ناگوار، بي شك ضرر بزرگي به جامعه كتاب خوان خواهد زد .

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

ادونيس در جمع شعراي ايران
درود بر روح بزرگ شاملو !
باديدن ليلي ايراني مجنون شدم

عصر ديروز ، ادونيس ، شاعر عرب زبان و ونوس ، مترجم آثار او ، با شاعران و نويسندگان ايراني در كافه نشر" ثالث " ديدار كردند و ادونيس پس از شعر خواني به پرسش‌‏هاي شاعران ايراني پاسخ گفت.
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا , در ابتداي اين مراسم كه توسط" اسماعيل جنتي " اجرا مي شد ، او ضمن خير مقدم به ادونيس و شاعران شركت كننده در اين مراسم گفت‌‏ : از ديرباز ، شاعران و علاقه‌‏‌‏مندان به وسيله مترجمان ايراني با آثار ادونيس و همچنين شاعران بزرگ جهان آشنا شده اند.
وي ادامه داد : حضور ادونيس در ايران براي علاقه‌‏مندان شعر غنيمتي است تا با علاقه‌‏مندان شعرش پرسش و پاسخ داشته باشد.
وي مراسم را با قرائت شعر " عشق عمومي " شاملو ادامه داد و پس از آن ونوس شاعر و مترجم آثار ادونيس چند شعر به زبان فرانسوي خواند كه يكي از اين شعرها به " آندره مكين" تقديم شده بود و " مديا كاشيگر " نيز اين شعرها را براي علاقه‌‏مندان ترجمه مي كرد.
در ادامه مراسم ادونيس گفت ‌‏: قبل از هر چيزي بايد به روح بزرگ" احمد شاملو " درود بفرستم . از ديدن عكسم با " احمد شاملو" بسيار متاثر شدم . اين عكس را من به كلي فراموش كرده بودم . اين عكس مرا به اين ياد اين نكته انداخت كه فقط شعر و عشق مي تواند ، مرد را شكست بدهد.
او در ادامه ، چند شعر كوتاه به ياد شاملو ، شاعر آزادي خواند و به سوالات شاعران و نويسندگان ايراني پاسخ داد.
وي ، همچنين از حضورش در دانشكده زبان هاي خارجي دانشگاه علامه طباطبايي ابراز خوشحالي كرد و ياد آور شد : من از حضور و شركت دختران دانشجو در اين جلسه بسيار متعجب و شگفت زده شدم و خاطر پرسش‌‏هايي كه ديروز از من شده است ، دريافتم كه دختران دانشجوي ايراني بسيار شجاع‌‏تر از پسران هستند.
اين شاعر عرب ادامه داد : سفر به ايران براي من دستاورد ديگري نيز داشت , متاسفانه تصويري كه از ايران و زن ايراني در جهان ارايه مي شود ، تصويري واقعي نيست و كم مانده بود كه با ديدن ليلي ايراني مجنون شوم.
وي ادامه داد : من فكر مي‌‏كنم كه شعري كه پس از مهاجرت به پاريس سروده‌‏ام ، در استمرار شعرهايي است كه پيش از آن است . پاريس قطعا شهر ميهمان نوازي بوده و به روي تمام ادب دوستان باز است ؛ تا جايي كه اگر آدم تنها زبان فرانسه بلد باشد ، مي‌‏تواند تاريخ جهان را بدون كم و كاست بخواند.
ادونيس افزود : ما در پاريس به راحتي و بدون هيچ قيد و شرطي هواي آزادي را نفس مي كشيم و در پاريس به راحتي مي توان هر چيزي را نوشت و منتشر كرد . البته بيروت هم يكي از آزادترين شهرهاي عربي است ؛ با اين حال در بيروت قيد و شرط‌‏ هايي بود كه در پاريس نيست و همين كمك كرد تا من آزادانه كار خود را گسترش بدهم.
ادونيس با اشاره به اين نكته كه همه كساني كه مي نويسند , مترجم هستند , گفت : همه ما به نوعي مترجم هستيم و هر كسي كه دست به نوشتن افكار خودش مي زند , در واقع خودش را ترجمه مي‌‏كند , من بارها تمرين ترجمه كرده ام ، اما مترجمي كه شعر عربي را ترجمه كند ، خائن ترين مترجمان است . چرا كه وزن و موسيقي كه در شعر عربي وجود دارد را نمي توان به هيچ زباني ترجمه كرد.
وي ادامه داد : روابط خاصي بين كلمات در زبان مبداء وجود دارد كه به هنگام ترجمه اين روابط در زبان مقصد ، ممكن است وجود نداشته باشد ‌‏, از اين رو در ترجمه اين روابط از بين مي رود.
وي درباره تعهد در شعر گفت ‌‏: متاسفانه بخش عظيمي از شعر جهان ، ناشي از تعهد سياسي است و من به شدت مخالفم كه شعر وظيفه بپذيرد . طبعا شاعر به عنوان يك شهروند بايد براي آزادي تلاش كند و اين وظيفه را او بايد به عنوان شهروند ، نه به عنوان شاعر به عهده بگيرد.
ادونيس با اشاره به اين نكته كه شعر ذاتا عنصري سياسي است ، خاطر نشان كرد‌‏ : شعر ، در معناي قديم يوناني ، سياسي است . يعني تلاش براي تحول شهر ، به طوري كه شهري آزادانه داشته باشيم . در اين نگاه همه چيز سياسي است و حتي شعر عشق . البته من مخالف شعر سياسي هستم ولي موافق سياست در شعر هستم . از نظر من شعر نمي تواند و نبايد در خدمت يك ايدئولوژي باشد و سطحش را اين قدر پايين بياورد.
وي در پايان گفت‌‏ : اين شعر نيست كه بايد در خدمت سياست در بيايد , بلكه سياست بايد به خدمت شعر در بيايد.
در ادامه اين مراسم ، " بهروز حشمت " مجسمه ساز ايراني كه سال هاست به اتريش مهاجرت كرده است و چندي پيش مدال طلاي خانه هنرمندان اتريش نيز به او تقديم شده بود ، اين مدال را به پاس تقدير از بانوي شعر ايران به " سيمين بهبهاني " تقديم كرد و اين هديه توسط " محمود دولت‌‏ آبادي " به او اهداء شد.
همچنين دزر اين مراسم ، پيام " بهروز حشمت" نيز قرائت شد.
در اين پيام آمده است : اين وظيفه هنري من است كه بتوانم ، اين هديه كوچك را به" سيمين بهبهاني" ، فعال راه انديشه تقديم كرده و از او قدرداني كنم.
وي ادامه داده است : نويسندگان و شاعران همچون پرندگاني در قفس هستند كه نغمه آزادي را در سرزمين خود سر مي دهند و من به خود اجازه مي دهم كه اين مدال را كه از سوي خانه هنرمندان اتريش به پاس 30 سال كار هنري اهدا شده است را به بانوي شعر ايران تقديم كنم.
در ادامه مراسم نيز " محمود دولت آبادي" گفت ‌‏: بسيار خوشحالم كه حضور ادونيس و ونوس اين امكان را به ما داد كه جوانان كشورمان را يك بار ديگر زير سقف ادبيات ببينيم.
وي تصريح كرد : انتظار دارم كه مسوولان فرهنگي كشور ، براي ادبيات و فرهنگ ايران اهميت بيشتري قائل شوند.
دولت آبادي در ادامه درباره " بهروز حشمت" گفت ‌‏: حشمت از زندگي ساده كارگري شروع كرد و با رفت آمدي كه در دانشگاه تهران داشت , احساس كرد كه مي تواند مجسمه ساز باشد و دانشجويان اين دوره به حشمت اين مجال را دادند تا تا او هنر و ذوق خود را به بار بنشاند.
دولت آبادي افزود‌‏ : حشمت با تقديم اين جايزه به " سيمين بهبهاني " نشان داد كه حتي يك لحظه هم به طور ذهني و باطني از ايران دور نبوده و نيست . من مي توانم شهادت بدهم كه تقديم اين مدال به بهبهاني نشانه عشق و علاقه او به سرزمين مادريش ايران بوده و اميدوارم كه به زودي شاهد آزادي‌‏هاي بيشتر مدني در ايران باشيم.
در ادامه مراسم " سيمين بهبهاني" گفت ‌‏: من بسيار خوشحالم كه حضورادونيس و ونوس باعث شد تا ما در جمعي صميمي اين هديه را كه مايه افتخار من است ، جشن بگيريم.
در پايان اين مراسم ، ادونيس پرچم صلح شاعران جهان امضا كرد.
اين پرچم كه توسط بسياري از شاعران بزرگ از جمله ارنستو كاردينال , يتاگودمئلو , آيتانا آلبرتي , الكس پااوئسويديف و داميامندوزا لينازرون امضا شده است.
طراح و ارايه كننده اين پرچم " هادي خوانساري" است.

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

 نقد مجموعه شعر/


محمود معتقدي :


" گزارشي از يك كلمه " نقش كلمات را به پرسش مي گيرد

گزارشي از يك كلمه" ، سروده " امير نجات شجاعي " آغاز گسترده اي است ميان تجربه هاي زباني و حس روايتي از لحظه هاي شاعرانه.
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا , مجموعه شعر" گزارشي از يك كلمه " سروده " امير نجات شجاعي " در تالار فردوسي دانشكده ادبيات تهران مركزي مورد نقد و بررسي قرار گرفت.
" محمود معتقدي" شاعر و منتقد ادبي در نشست مذكور ، در خصوص اين مجموعه شعر گفت : بي گمان ، آن كلمه برجسته اي كه مورد نظر شاعر است , چيزي جز پيرامون هستي و عشق نيست كه در چشم انداز زندگي پيوسته , در كنار هم مي خواهند , فضاهاي خالي و شكسته را پر كنند.
وي تصريح كرد : در اين فضاها , شاعر امروز در قلمرو حس و بيان سعي دارد تا واژه ها را به سمت و سويي دور از نرم هاي معمولي بكشاند. در اين ميان فضاهاي شاعرانگي , تا روايت هاي نثر گونه , از اشياء و طبيعت در اين جا و آن جا , به گزارش هاي متفاوتي مي انجامد.
شاعر مجموعه " عشق همچنان مي تازد" افزود : بي شك اين فراخوان كلمات در كليت متن ، خود فرصتي است , در جهت تصوير گزاره هايي از متن زندگي , كه در قالب نوعي واگويي , در فضاهاي گزارشي به موقعيت شعر و زبان شاعرانگي راه مي يابد.
معتقدي گفت : در مجموعه " گزارشي از يك كلمه" ، لايه هاي زباني در برخوردهاي نخستين اندكي ساده و نثر وار است ، اما آن گاه كه مخاطب به لحظه هاي دروني تر نزديك مي شود , تا حد فراواني مي تواند ، به پله هاي شعري چند لايه نيز برسد , به عبارت ديگر , رسيدن به فضاهاي سيال , گويا اندكي حوصله و باوري مدرن‌‏تر مي خواهد.
معتقدي با اشاره به اين نكته كه در مجموعه " گزارشي از يك كلمه " از زندگي و طبيعت گزارش مي شود , لحن و موقعيت خيال انگيزي را به خواننده نشان مي دهد كه صد البته عدم قطعيت و فروپاشي ارزش حرف اول را مي زند . " امير نجات شجاعي" در اولين حركت هايش , واژه ها را در موقعيت هاي گوناگون به تجربه شاعرانگي مي كشاند كه بعضا جرقه هاي زيبايي را هم در پي دارد.
وي افزود : فرصت هاي ارائه شده در مجموعه " گزارشي از يك كلمه" به گونه اي نو ، سير و بازيابي لحظه هايي است كه در آن شاعر به گردش به درون واژه ها مي پردازد و همواره نقش و جوهره كلمات را به پرسش مي گيرد.
معتقدي در ادامه خاطرنشان كرد : در اين فضا , واژه ها , انگار از ميان لب ها گفته هاي خاصي عبور مي كنند و واگويي شاعر از خود و ديگران به زودي به مرزي مي رسد كه حس زبان روزمرگي و به عبارت ديگر حضور آدمي و اشياء به نوعي در فضاي شعر جاي خود را مي‌‏يابند و به زودي جريان سيال روايت , گاه با نوعي پرسش و طنز و حتي به سادگي حسي كودكانه , مشكل بيروني كلمات را به مخاطب همراه مي شود.
اين منتقد ، با اشاره به تصويرپردازي اين مجموعه كه به نوعي در ادامه هم قرار دارد ، افزود : اين نوع تصوير سازي ، فضاي شعر را به توضيح و تكرار مي كشاند . " امير نجات شجاعي" در اين مجموعه به زباني دل‌‏بسته است كه سادگي و فضاي بازگويي در آن گاه به علت برجسته بودن محوريت زبان آن ابهام و ايهام لازم را از جوهره شعر مي ربايد . چرا كه هم نشيني واژه‌‏ها اغلب به دور از جنبه هاي موسيقيايي ريتم لازم , مخاطب را از باورهاي شاعرانه دور مي‌‏كند.
معتقدي ادامه داد : البته اين حركت , در همه جا يكسان به نظر نمي‌‏رسد ؛ گاه شاعر سعي در گزينش و تركيب بندي شاعرانه , از تخيل و آميزه هاي واژه‌‏ها , به زيبايي بهره مي‌‏گيرد.
وي افزود : در واپسين نگاه ، " گزارشي از يك كلمه " از ميان فضا و فرهنگ شعر جوان و دانشجويي برگزيده شده و به عبارتي با انگاره ها و معيارهاي خاصي همراه است . در اين مجموعه ، خصوصيت جوان بودن و رسيدن به مرزهاي شكوفايي انديشه و خيال مورد توجه اهل نظر بوده است.
معتقدي در خاتمه گفت " نجات شجاعي بايد در تجربه هايش ضمن ديدن مقصد ، چشم انداز گفتن را به درستي دريابد . او به گونه اي بر لبه تيغ ايستاده است.

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

رمان " نقش پنهان " نقد شد


دكتر رضا براهني:


در رمان هاي فارسي با كمبود حادثه و آدم روبرو هستيم

در رمان هايي فارسي با كمبود حادثه و آدم روبرو هستيم، اما وقتي كه رمان" نقش پنهان" نوشته "محمد علي"را مي خوانيم؛متوجه مي‌‏شويم آدم ها مختلف هستند . زندگي يك نانوا هست , زندگي يك مادر بدبخت هست‌‏, زندگي شوهر ولگرد و آواره اين زن هست. يعني تيپ آدم ها , آدم هايي است كه بلافاصله در دسترس روشنفكرها نيستند .كشف اين نوع مسائل است كه به نظر من يك نويسنده را نويسنده مي كند، درغيراينصورت موضوعات روشنفكري موضوعاتي است كه اغلب ما با آن آشنا هستيم . نرم ها و فرم هاي زندگي روشنفكري روشن است و احتياج به نوشتن ندارد .
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ وانديشه ايلنا ، رمان "نقش پنهان" نوشته" محمد علي محمد" در انتشارات كاروان با حضور نويسنده نقد وبررسي شد . در ابتداي مقاله اي كه توسط "دكتر رضا براهني" در نقد اين كتاب نوشته شده بود، توسط" بهروز توكلي" قرائت شد.
در اين مقاله آمده است:پيش از شروع به بحث اين رمان , يك اصل كلي فرض كنيد . يك اصل تئوريك را درباره خواندن رمان مي خواهم مطرح كنم و در سايه آن به طرح اين رمان بپردازم , در گذشته مي گفتند محتواي اين طرف , فرم آن طرف ديگر . اما ما با اين قضايا كه در گذشته مطرح بود ، مخالفت كرده ايم . ولي حالا با در نظر گرفتن اينكه عصر انتقادي ما ، عصر تئوري‌‏هاي انتقادي هم هست , بايد به قضيه جدي تر نگاه كنيم. اينجا سه اصل را عنوان مي كنم كه در زمان‌‏هاي مختلف به صور مختلف مطرح بود، ولي حالا به ويژه از زمان فرماليست‌‏هاي روس تا به امروز به صورت خاصي مطرح شده كه بسيار اهميت دارد .
براهني در ادامه اين مقاله با اشاره به سه اصلي كه عده اي از "اشكلوفسكي" تا "تودروف" به آن پرداخته اند، ادامه داد : اين سه اصل شامل موضوع شناسي (THEMATICS) , سبك يا سبك شناسي (STYLISTICS) , و ساختار STRVCTVRE يا COMPOSITION است و هر تئوريسيني از اين اصول برداشت هاي خاص خود را داشته است .
وي در ادامه آورده است : مساله موضوع شناسي براي عده زيادي ايجاد اشكال كرده است ؛ قبلا فكر مي كردند موضوع آن مورد اجتماعي , تاريخي , روان شناختي است كه از بيرون وارد متن مي شود . حالا قضيه به اين صورت مطرح مي شود كه چگونه محتواي خارج از رمان , در واقع توسط فرم رمان يا با ورود عنصر ساختاري خرد خرد مي شود .
اين منتقد نامي در ادامه اين مقاله با اشاره به موضوعي كه وقتي شما وارد يك فرم ادبي مي شويد , همه چيز به اقتضاي شرايط آن فرم ادبي ديده مي شود و نه به اقتضاي شرايط اجتماعي و تاريخ و روانشناسي شخص نويسنده و اگر اين ها هم مطرح مي شوند، به صورت خاص آن رمان مطرح مي شوند , آورده است : به همين دليل موضوع عبارت است از آن چيزي كه به اقتضاي فرم به خواننده رمان تحويل مي شود‌‏, نه آن محتواي اجتماعي, تاريخي كه بدون اقتضاي فرم قرار است، خواننده آن را دريافت كند .
براهني با اشاره به اينكه رمان گزارش واقعيت نيست , بلكه يك فرم ادبي است كه واقعيت خود را در ذهن خواننده پيدا مي كند، افزود : پس خواننده از طريق لذت بردن از فرم ادبي با آن رابطه برقرار مي كند و خود به خود بيش از هر سوال ديگر اين قضيه مطرح مي شود , كه تاثير رمان برخواننده , تاثير زيبا شناختي است و زيبا شناسي محتواي آن چيزي است كه توسط فرم به خواننده ارائه مي شود. هدف هنر آگاهي يافتن خواننده از پروسه آفرينش زيبايي توسط انسان است و هدف جامعه شناسي , تاريخ شناسي , روانشناسي غير از اين ها است . يعني درست است كه نويسنده از جامعه و تاريخ حرف مي زند، ولي صورت نوعي كار او , كار هنري است .
مولف رمان" آزاده خانم " با اشاره به اينكه سر و كار نويسنده با انگيزه يك عمل، بلكه با موتيف يا بن مايه ها است،خاطرنشان كرده است: واحدهاي كوچولو كوچولويي كه او توسط سبك و تدابير ادبي اين طرف و آن طرف هم مي چيند ، تا نهايتا به ساختار مي رسد . يعني از طريق اجزاي به هم پيوسته نهايتا كل هايي را به وجود مي آورد كه خون آن كل ها قابل رجعت به اجزاست. هر جزء در واقع هم خودش است و هم در عين حال خود ساختار هم هست .
براهني ادامه داده است: در" نقش پنهان" يك نفر تا حدودي مي داند زني كه معشوق پدرش بوده يا زن دوم پدرش بوده , مثل مادر خودش بوده , ولي اين قضيه هنوز روشن نشده است، بعد او به صورتي كه غافل از هويت واقعي آن زن است , شروع مي كند به تعريف از موهاي زني كه ما هنوز نمي دانيم آن زن كيست و چرا بحث موهايش پيش كشيده مي شود .
وي افزود‌‏ه است : اين مرد زن را سوار ماشينش مي كند و به نظر مي رسد قصدي هم نسبت به او دارد . قصدي كه هر مردي در شرايط او باشد، ممكن است داشته باشد . يعني نويسنده ما را دو دل و مضطرب نگاه مي دارد و قضيه كش پيدا مي كند، بعد يك دفعه ماجرا به صورت ديگري درمي آيد .قصدي كه هر مردي كه در شرايط او باشد، ممكن است داشته باشد .
براهني با اشاره به اينكه نويسنده ما را در رمان" نقش پنهان" در دو دلي نگه مي دارد ،تاكيد كرده است: با كش آمدن قضيه , ماجرا به صورت ديگري درمي آيد . يكي اين است كه موها مال اين زن نيست و بعد معلوم مي شود اين زن را قبلا مي شناخته است . اين زني است كه با پدر مرد قول و قرارهايي گذاشته بوده است. ارتباط عجيب و غريبي است و نويسنده با بهره برداري از بعضي از تمهيدات در پي آن است كه بيان كند كه شايد "محترم" خواهر" ناصر" بوده است . با حس كتمان و افشا ,‌‏آشنا و بيگانه ما وارد فضاي ساختار مي شويم .
براهني افزوده است : ما ساختار را به دو صورت مي بينيم، ساختارهاي محتوايي و ساختارهاي فرمي. اين ساختارهاي محتوايي را ممكن است هم در زندگي و هم در فرم هاي هنري ديگر مثل نقاشي داشته باشيم . يعني اين نوع ساختارها آزادانه در اختيار هر كسي است و همه مي توانند از آن استفاده كنند.
وي ياد آور شده است : در" نقش پنهان" به محض اين كه پدر اهميت پيدا مي كند‌‏, "صفيه" اهميت پيدا مي كند . صفيه اي كه هم معشوق پدر است، هم درخواب مادر ناصر است و هم معشوق احتمالي او مي توانسته باشد و در عين حال مادر خواهر اوست. يعني شما وارد آن خانواده اي شديد كه بدان خانواده هسته اي (NUCL EAR-FAMILY) مي گويند، منتها نه در بيرون، بلكه در رمان . بنابراين با ساختار عظيمي مثل پدر سالاري كه تاثير خود را دارد , رو به رو هستيد و نيز با پسري كه وارث معشوق پدر مي شود و عملا مي خواهد از اين قضيه سهمي ببرد .
براهني ادامه داده است : خواه با شنيدن حرف هاي ديگران راجع به او و خواه موقعي كه او سوار ماشينش مي كند , نوعي ارتباط عقده اديپي پيدا مي شود كه به نظرمن به وسيله صفيه از حالت هاي فرويدي در مي آيد و به آن حالت هاي يونگي تجاوز مي كند، ساختارهاي اديپي يا يونگي ساختارهاي محتوايي هم مي توانند باشد. البته نه ساختارهاي نهايي ادبيات كه خيلي مهم است .
وي افزوده است‌‏: ادبيات با ساختارهاي خود با ساختارهاي كه توسط تئوريسين ها مطرح مي شود، برخورد مي كند. ساختارهاي محتوايي اگر فرم پيدا نكند , در ادبيات آنها را فرم ادبي نخواهيم دانست .
"محمد علي" شايد بي آنكه خود از ابتدا آگاهي داشته باشد، اين توفيق را پيدا مي كند كه با اين تمهيدات ادبي رمان را از به هم ريختن ابزارهاي زندگي بسازد. "تودوروف" مي گويد : تئوري جدا از مطلبي است كه نويسنده اثر مي نويسد، يعني موقعي كه شما تئوري قضيه اي را بيان مي كنيد . لازم نيست سازنده آن قضيه , همه آن تمهيدات را با آگاهي رعايت كرده باشد تا شما آن را درك كنيد .
براهني ادامه داده است : ارتباط ميان نويسنده و خواننده نيست، ارتباط ميان اثر و خواننده است و در نتيجه خود اثر زندگي مستقل خاص خود را پيدا مي كند . زندگي كه نويسنده آن را نوشته است و بعد من خواننده با محفوضات وفرهنگ خود و نمي دانم بي فرهنگي خود , آن را يك بار ديگر براي خود مي نويسم، اين استخراج مواد اوليه ساختارهاي محتوايي و ساختارهاي فرعي مي شود .
وي ادامه داده است: اين تصوير را در نظر بگيريد جنازه پسرآن بالاست و پدر مي خواهد او را تكه تكه كند و خونش را بخورد. اين تصوير فوق العاده كريهي از كل تاريخ ماست كه هميشه پدر ها خون پسرهايش را مي مكيدند , تا اتوريته خود را حفظ كنند . اين تصوير در رمان بسيار خوب نشسته است كه يك آدمي كه پدرش را كشته بگويد , خوب حالا تو مرا بگير , من مي روم بالا و در تمام مدت هم پدري كه توي قبر است بلند شود و بگويد او را ببخش.
ولي همين آدم كه قرار است بخشيده شود، مي آيد و پسر خودش را كه در جنگ مرده و جنازه اش آن بالا آويزان شده بر مي دارد و گوشتش را به صورت قطعه قطعه و خونش را قطره قطره كند , و اين خواب نهايي رمان باشد، طوري باشدكه انگار بعد از آن ديگر ناصر وجود خارجي نخواهد داشت، به دليل اين كه ديگر قضيه تمام شده است. از اين نظر" نقش پنهان" رمان فوق العاده معني داري است .
براهني ادامه داده است : يكي از چيزهايي كه در بعضي رمان هايي كه نوشته مي شود , مي بينيم كمبود آدم و حادثه است، يعني روشنفكران قدرت خارج شدن از زندگي و محيط محدود خودشان را ندارند . نمي توانند از آن اجتماع بزرگي كه وجود دارد و مدام ما را به مبارزه دعوت مي كند كه مرا بنويس , بنويسند . اما وقتي كه رمان "محمد علي" را مي خوانيم، مي بينيم آدم ها مختلف هستند . زندگي يك نانوا هست , زندگي يك مادر بدبخت هست‌‏, زندگي شوهر ولگرد و آواره اين زن هست. يعني تيپ آدم ها , آدم هايي است كه بلافاصله در دسترس روشنفكرها نيستند .كشف اين نوع مسائل است كه به نظر من يك نويسنده را نويسنده مي كند و گرنه موضوعات روشنفكري موضوعاتي است كه اغلب ما با آن آشنا هستيم . نرم ها و فرم هاي زندگي روشنفكري روشن است و احتياج به نوشتن ندارد .
براهني درپايان آورده است : درجاي ديگر جامعه اي و تاريخي بزرگتر از جامعه روشنفكري وجود دارد، بخشي از آن، اين خانواده است كه در يك محدوده ، در خانواده مي خواهند با هم زندگي كنند، كمترين آرامش و آسايشي ندارند . انواع مختلف اين زندگي ها , واقعا زندگي خانواده ايراني است .خانواده ايراني كه در تهران بزرگ زندگي مي كند و آدم هايش به عكس خودشان تبديل مي شوند ( محترم ) اي كه آن همه با محبت است، به آدمي تبديل مي شود كه مادرش را شلاق مي زند . تبديل شدن آدم ها به عكس خودشان اين چيزي است كه بايد در رمان اتفاق بيفتد، اين نويسندگي است. از اين نظر از "محمد علي" تشكر مي كنم كه رمان بسيار جالبي نوشته است

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

به مناسبت سالروز تولد "آلبرتو موراويا"


انتقاد از بورژوازي يكي از شاخص‌‏هاي كار موراويا است

 


انتقاد از بورژوازي يكي از شاخص‌‏هاي كار موراويا است بسياري از منتقدان اين اثر را نخستين رمان اگزيستانسياليستي اروپا مي شمارند.
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا," آلبرتو پينكرله موراويا" (1990 - 1907) در 28 نوامبر در رم به دنيا آمد .پدرش كارلو پينكر له موراويا , معمار و نقاش اهل ونيز و مادرش جنيا مارسانيك اهل آنكونا بود . آلبرتو سومين فرزند خانواده بود .
لازم به ذكر است , در 9 سالگي مهمترين واقعه زندگي آلبرتو به وقوع پيوست , چيزي كه خود نويسنده معتقد بود تاثير شگرفي بر روي حساسيت‌‏اش گذاشته است‌‏, يعني بيماري سل استخوان كه تا 18 سالگي او را كاملا رها نكرد آلبرتو پس از ابتلا به اين بيماري به خاطر دردهاي وحشتناكي كه به آن دچار مي شد 5 سال بستري شد سالهاي نخست را در خانه و سالهاي پاياني بيماري اش را در آسايشگاه گذرانيد و اين بيماري در در داستان هاي كوتاه او به خوبي خودش را نشان مي دهد .
شايان ذكر است‌‏, آلبرتو به خاطر بيماري تحصيلات منظمي نداشت ،تنها مدرك تحصيلي كهو گرفت ديپلم بود. اما اين بيماري تاثيري مثبتي در زندگي آلبرتو داشت و‌‏اين اتفاق خوب آشنايي با آثار نويسندگاني چون" داستايوفسكي" ,"‌‏جويس",‌‏ " گلدوني" ," شكسپير" , "مولير" , "مالارمه" و آشنايي با زبان انگليسي , فرانسه بود كه در اين مدت او شعرهايي نيز به زبان فرانسه و انگليسي نيز سرود , او پس از پايان دوران نقاهت به نوشتن رمان" بي اعتنايان" روي آورد و همزمان با آن رمان" روسپي خسته" را در مجله "نووه چنتو" منتشر كرد .
لازم به ذكر است‌‏, انتشار رمان" بي اعتنايان" در سال 1929 موروايا را به شهرت رساند و پاي او به محافل ادبي و ژورناليستي بازكرد بي اعتنايان توصيف روابط خانواده متوسط ايتاليا است , و زمان و مكان محدودي را در بر مي گيرد , وداستان آن اندكي بيش از دو روز و فقط در خانه و اتومبيل مي گذرد . در اين رمان موراويا صريحا طبقه متوسط را مورد انتقاد قرار مي دهد .
لازم به ذكر است , در واقع انتقاد از بورژوازي يكي از شاخص‌‏هاي كار موراويا است بسياري از منتقدان اين اثر را نخستين رمان اگزيستانسياليستي اروپا مي شمارند. پس از انتشار بي اعتنايان مبارزه عليه فاشيسم شدت گرفت موراويا از سال 1930 به عنوان خبرنگار روزنامه " لا استاسپا " و سپس "گاتستادل پوپولو" مسافرت‌‏هاي خارجي را آغاز كرد و اين حرفه وسيله خوبي براي دوري جستن از خشونت‌‏هاي روز افزون رژيم فاشيستي بود. موسوليني مانع انتشار كتاب هاي بعدي او شد و كليساي واتيكان اسم آنها را در فهرست كتاب هاي ممنوعه قرار داد .
لازم به ذكر است , موروايا دنياي ضد انساني و سرمايه داري را به شدت به باد انتقاد گرفت و در سال 1937 مجموعه داستان هاي كوتاه سرگرداني منتشر شد كه برخي از داستان‌‏هايش قبلا در روزنامه ها به چاپ رسيده بود .
شايان ذكر است ، سالهاي 1943 - 1933 از لحاظ اجتماعي بدترين سالهاي عمر موروايا محسوب مي شد چون او از طرف پدر يهودي بود و موراويا به منظور منحرف ساختن كنترل و سانسور كنندگان رژيم كه به توليدات ادبي او نگاه بدبينانه اي داشتند , شيوه استعاره و هجورا پيش گرفت و بدين ترتيب داستان هاي سورئاليستي و هجو او متولد شدند .
لازم به ذكر است ، داستان هايي از قبيل" روياهاي آدم تنبل "(1940 ) , رمان" بالمسالكه" ( 1941) كه چاپ دومش توقيف شد از آن پس موروايا ديگر نمي توانست در روزنامه ها مطلب بنويسد مگر با نام مستعار و اغلب با مجله" پروسپتيوگ همكاري مي كرد .
او پس از آن اثاري چون" آگوستينو" را منتشر كرد كه جايزه نخست "كوريره لومباردو" را از آن ساخت .
شايان ذكر است , در سال 1943 به دنبال بركناري موسيوليني همكاري اش را با روزنامه" ايل پوپولو گآغاز كرد و به نوشتن مقالات سياسي همت گماشت اما به زودي پس از اشغال ايتاليا توسط نيروهاي اشغالگر نازي و صدور حكم دستگيري موراويا ، او و همسرش ناگريز به فرار شدند و شهر كوچكي پناه بردند .
لازم به ذكر است , موروايا اين واقعه را پس از بيماري اش دومين تجربه مهم زندگي اش مي دانست حاصل اين تجربه رمان معروف" زن چوچارايي" (1957) است او البته آثاري چون داستان‌‏هاي" بيماري همه گير" و" اميد با مسيحيت يا كمونيست" را نيز در سال 1944 يعني هنگام اشغال ايتاليا به چاپ رسانيد .
شايان ذكر است ،موروايا بعد از جنگ جهاني دوم توفيق ادبي و سينمايي گسترده اي يافت . در پي انتشار رمان" زن رمي" ( 1947) "رمان‌‏هاي نافرجامي" ( 1948) ," عشق زناشويي"،" داستان هايي ديگر" (1945) و "دنبال رو" (1951) را به چاپ رسيانيد و ساخت فيلم و سريال بر اساس آثار او در اين سالها آغاز شد .
موراويا كه همواره در نهضت‌‏هايي سياسي و اجتماعي مشاركت داشت وي يكي از مدافعان نهضت آزادي زنان ايتاليا به شمار مي رود . آلبرتو موروايا پس از بيش از نيم قرن تلاش متعهدانه در ادبيات ايتاليا , در ساعت 9 صبح روز 26 اكتبر سپتامبر 1990 در منزلش در رم در گذشت

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

به مناسبت سالروز درگذشت حميد مصدق

 

حرف را بايد زد ، درد را بايد گفت

 

شعر حميد مصدق ساده و صميمي و به ذهن و زبان مردم نزديك است.
به گزارش خبر نگار گروه فرهنگ وانديشه ايلنا ،" حميد مصدق" ديماه 1318 خورشيدي در شهرضا از شهرهاي پيرامون اصفهان به دنيا آمد. آموزشهاي دبستاني و دبيرستاني را در شهرضا و اصفهان به پايان برد. در سال 1338 به تهران آمد و رشته بازرگاني را در موسسه علوم اداري و بازرگاني به پايان رساند و از دانشكده حقوق تهران ليسانس خود را گرفت و تا سال 1348 در موسسه تحقيقات اقتصادي به عنوان محقق كار مي كرد.از سال 1350 به عضويت هيات علمي دانشگاه درآمد و از سال1357 به كار وكالت روي آورد . در سال 1354 سفري به انگلستان داشت . او در سال 1351 ازدواج كرد و در نهايت در هفتم آذر ماه 1377 در گذشت.
مصدق از چهره‌‏هاي جواني بود كه در دهه چهل وارد عرصه شعر نيمايي شد. نخستين اثر او منظومه حماسي درخشش كاوياني ( 1341 ) بود، بعد از آن،" آبي، خاكستري، سياه" 1343 از وي منتشر شد.با سرودن منظومه" در رهگذار باد" 1347 نام و شعرش بر سر زبان‌‏ها افتاد او در سال 1358 مجموعه" از جدايي‌‏ها" را منتشر كرد. مصدق بعد از انقلاب نيز به سرودن شعر ادامه داد و مجموعه‌‏"تارهايي "را در سال 1369 و "شير سرخ "را در 1376 منتشر كرد. آخرين اثر او چاپ نهم" از جدايي ها" است كه با مقدمه دكتر سيمين دانشور در سال 1377 منتشر شده است.
حميد مصدق در ابتدا" كاوه" را منتشركرد كه بعدها با نام" درفش كاويان" چاپ شد . كاوه منظومه اي ابتدايي و ساده لوحانه ، پيرامون زندگي كاوه ،قهرمان اسطورهاي ايران بود كه عليه اژدهاك قيام كرده و مردم را به بهروزي رسانده بود اگر به خاطر شهرت فوق العاده مجموعه بعدي مصدق" آبي،خاكستري،سياه" نبود." منظومه كاوه" فراموش مي شد و درتاريخ شعر نو حتي نامي از آن باقي نمي ماند . مجموعه "آبي، خاكستري، سياه" در آذر ماه 1334 در 32 صفحه منتشر شد . كه "آبي، خاكستري، سياه" شعري نو قدمايي درقالب نيمايي بود كه از ويژگي هاي آن پرداختن به مسائل عاطفي، سادگي ، رواني و آهنگين بودن است ، كه از زبان پر درد و تمناي عاشقي است كه معشوقش بر اثر كدورتي او را رها كرده و رفته است. اگر چه شعر بلند عاطفي " آبي ،خاكستري، سياه" در سال 1344 در دوره شورش عليه رمانتيسم (عاشقانه و سياسي)منتشر شد ، بلافاصله توجه چنداني جلب نكرد ولي چند سال بعد با اوجگيري جو چريكي در ايران احساسات چريكي جاي حس شكست سياه دهه 30 را اشغال كرد و باچاپ مجددي كه در سال1348 از اين شعر شد ، سطوري از اين شعر« تو اگر بنشيني من اگر بنشينم چه كسي برخيزد؟ تو اگر برخيزي من اگر برخيزم همه برمي‌‏‏خيزند » ورد زبان دانشجويان در مبارزات سياسي شد وكمتر كسي است كه تا به امروز اين سطور را زير لب زمزمه نكرده باشد.
"قصيده آبي ، خاكستري ، سياه"
در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
ن شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد:
"گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است "
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خودذ را هر روز
شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
"زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
بر درختي تهي از بار, زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست"
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت:
"چه تهيدستي مرد "
ابر باور مي كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري؟هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش مي ديدم
من به خود مي گويم :
"چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد؟"
باد كولي ، اي باد
تو چه بيرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
آن غباري كه برانگيزاندي
سخت افزون مي كرد
تيرگي را در دشت
و شفق ، اين شفق شنگرفي
بوي خون داشت ، افق خونين بود
كولي باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب
تو به من مي گفتي:
"صبح پاييز تو ، ناميومن بود"!
من سفر مي كردم
و در آن تنگ غروب
ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهي
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برمي گردم
و صدا مي زنم :
" آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كنپنجره را
كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور
كه قناري مي خواند
مي خواند آواز سرور
كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد"
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا مي زنم :
"باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام "داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم:
"آي با باز كن پنجره را "
پنجره را مي بندي
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور؟
و جدايي با درد؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فرانموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

آخرين يادگار منوچهر آتشي/
...نگاه مهربان بانيان فرهنگ و هنر به سوي گروهي كم توقع موجب افتخار است

 

منوچهر آتشي" شاعر معاصر ايران روز گذشته دار فاني را وداع گفت؛آخرين دست نوشته اين چهره فراموش نشدني تاريخ ادبيات ايران يادداشتي است كه وي به پاس قدر داني از انتخابش به عنوان چهره ماندگار نگاشته است.
متن اين يادداشت امروز در اختيار گروه فرهنگ و انديشه خبرگزاري كار ايران(ايلنا) قرار گرفت كه متن آن به شرح زير است:
خواهران و برادران ارجمند , بانيان گرامي و مبتكر همايش چهر‌‏ه‌‏هاي ماندگار با سلام و سپاس حدود شصت سالي است كه در اين سرزمين گران‌‏سنگ نياكاني قلم مي زند . سرزمين شگفت انگيزي كه هميشه خواستگار نيك انديشان و درست كرداران بوده و در نبردي بي پايان ايزد و راهبر من , فرهنگ دوستان و مومنان و خداباوران آن در لشكر خداوند شمشير قلم آخته اند و با شيطان و شيطانيان نبرد كرده اند . حق مسلم هم همين است زمانيكه از همان ديرباز چه در سايه كيش نياكان كهن و چه زير پرچم قدسي دين سترگ محمدي (ص) آبشخور خردمندان و خردجستاران هميشه كلام پيامبران بوده و آن چه به شيوه و شمايل شعر و هر گونه نوشته‌‏اي به وجود آمده از پرتو ايمان به يزدان روشنايي گرفته و چراغ راه انسانها در گيتي تاريك بوده است .
باري , اين قلم كوچك, و امروز خجسته تا آن جا كه در توانش بوده به گمان خود در راه خير و روشني و ايمان به سر دويده و از نثار هر چند اندك يافته ها و دانسته‌‏هاي خود به پاي هنرجويان هرگز دريغ نورزيده است هر چند بضاعتي در خور نداشته است .
از سوي ديگر هم مي دانيم كه در طول سالهاي نظام‌‏هاي ضد فرهنگي تنها چيزي كه مورد عنايت نبوده , هنر و هنرمند و قلم و قلم‌‏زن بوده است .

پس اين كه مي بينيم در اين دوران پر عزت و افتخار و بانيان فرهنگ و خرد‌‏, نگاه مهرباني به سوي اين گروه كم توقع داشته , پاس حرمت آنان را وجهه همت قرار داده اند‌‏, واقعا موجب خرسندي و افتخار است .
اين قلم خوشحالي خود را صميمانه تقديم مي دارم و سپاس خود را از عنايت شما با صداي بلند ندا مي كند . آرزويم بود كه در اين لحظات پر شور در حضور شمار مي بودم و دستهاي مهربان و ارجمند شما را مي فشردم اما همانطور كه دوستان عزيز من و ياران شما در جريانند بيماري ناگهاني كليوي و ضرورت جراحي فوري مرا از اين فيض مخروم كرده و گمان نمي كن با هيچ كلامي بتوانم از اين واقعه عذر تقصير بخواهم از خداوند سلامت و ماندگاري و توفيق شما را خواهانم و آرزومندم كه در آينده اي نزديك بتوانم حضورا سپاس و ستايش خود را تقديم دارم .
استدعاي دعا دارم .

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

آخرين يادگار منوچهر آتشي/
...نگاه مهربان بانيان فرهنگ و هنر به سوي گروهي كم توقع موجب افتخار است

 

منوچهر آتشي" شاعر معاصر ايران روز گذشته دار فاني را وداع گفت؛آخرين دست نوشته اين چهره فراموش نشدني تاريخ ادبيات ايران يادداشتي است كه وي به پاس قدر داني از انتخابش به عنوان چهره ماندگار نگاشته است.
متن اين يادداشت امروز در اختيار گروه فرهنگ و انديشه خبرگزاري كار ايران(ايلنا) قرار گرفت كه متن آن به شرح زير است:
خواهران و برادران ارجمند , بانيان گرامي و مبتكر همايش چهر‌‏ه‌‏هاي ماندگار با سلام و سپاس حدود شصت سالي است كه در اين سرزمين گران‌‏سنگ نياكاني قلم مي زند . سرزمين شگفت انگيزي كه هميشه خواستگار نيك انديشان و درست كرداران بوده و در نبردي بي پايان ايزد و راهبر من , فرهنگ دوستان و مومنان و خداباوران آن در لشكر خداوند شمشير قلم آخته اند و با شيطان و شيطانيان نبرد كرده اند . حق مسلم هم همين است زمانيكه از همان ديرباز چه در سايه كيش نياكان كهن و چه زير پرچم قدسي دين سترگ محمدي (ص) آبشخور خردمندان و خردجستاران هميشه كلام پيامبران بوده و آن چه به شيوه و شمايل شعر و هر گونه نوشته‌‏اي به وجود آمده از پرتو ايمان به يزدان روشنايي گرفته و چراغ راه انسانها در گيتي تاريك بوده است .
باري , اين قلم كوچك, و امروز خجسته تا آن جا كه در توانش بوده به گمان خود در راه خير و روشني و ايمان به سر دويده و از نثار هر چند اندك يافته ها و دانسته‌‏هاي خود به پاي هنرجويان هرگز دريغ نورزيده است هر چند بضاعتي در خور نداشته است .
از سوي ديگر هم مي دانيم كه در طول سالهاي نظام‌‏هاي ضد فرهنگي تنها چيزي كه مورد عنايت نبوده , هنر و هنرمند و قلم و قلم‌‏زن بوده است .

پس اين كه مي بينيم در اين دوران پر عزت و افتخار و بانيان فرهنگ و خرد‌‏, نگاه مهرباني به سوي اين گروه كم توقع داشته , پاس حرمت آنان را وجهه همت قرار داده اند‌‏, واقعا موجب خرسندي و افتخار است .
اين قلم خوشحالي خود را صميمانه تقديم مي دارم و سپاس خود را از عنايت شما با صداي بلند ندا مي كند . آرزويم بود كه در اين لحظات پر شور در حضور شمار مي بودم و دستهاي مهربان و ارجمند شما را مي فشردم اما همانطور كه دوستان عزيز من و ياران شما در جريانند بيماري ناگهاني كليوي و ضرورت جراحي فوري مرا از اين فيض مخروم كرده و گمان نمي كن با هيچ كلامي بتوانم از اين واقعه عذر تقصير بخواهم از خداوند سلامت و ماندگاري و توفيق شما را خواهانم و آرزومندم كه در آينده اي نزديك بتوانم حضورا سپاس و ستايش خود را تقديم دارم .
استدعاي دعا دارم .

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

محمد آذرم شاعر وتئوريسين شعر" متفاوط "
نيما" بايد بازي خودش را شروع مي‌‏كرد.

محمد آذرم" شاعر وتئوريسين شعر متفاوط معتقد است كه ادامه دادن به بازيي كه در خوشبينانه‌‏ترين حالت، بيش از دو قرن از پايان آن گذشته بود، براي "نيما يوشيج" امكان‌‏پذير نبود كه براي آشنايي تا ديد گاه هاي اين شاعر نسبت به شعر نيمايي با او به گفتگو نشسته ايم .

به نظر شما "نيما" از طرح "شعر نو" چه منظوري داشت و مؤلفه‌‏هاي "شعر نو" نشان دهنده چه تغييري نسبت به شعر كلاسيك هستند؟
شعر كلاسيك پاسخگوي تفكر مدرن در شعر نبود. بازي اي بود كه از آن فقط قانونش باقي مانده مانده بود؛ ديگر امري لذت‌‏ساز و لذت‌‏بخش هم نبود، در عوض تبديل به امري تكراري و ملال‌‏آور شده بود. شعر در هر شكلي كه هست بايد غريبگي كند و آنچه شعر كلاسيك مي‌‏ناميم در بي رمق‌‏ترين و فرسوده‌‏ترين حالت خودش، بدل به عادت شده بود. آنها كه مي‌‏خواستند كلاسيك بنويسند و دورنماي آينده‌‏شان يك گذشته تاريخي از دست رفته و سپري شده بود، بازيگراني بودند كه از پايان بازي ، آن هم مدتها پيش از زمان خودشان، بي‌‏اطلاع مانده بودند. ادامه دادن به بازي اي كه در خوشبينانه‌‏ترين حالت، بيش از دو قرن از پايان آن گذشته بود، براي "نيما يوشيج" امكان‌‏پذير نبود. "نيما" بايد بازي خودش را شروع مي‌‏كرد. بازي اي با قواعد كاملا تازه. بازي جديدي در شعر كه هيجان ساختن و كشف‌‏كردن در "زبان" را همراه خود داشته باشد. پس بازي جديد شعر بايد مي‌‏توانست اولاً ناكارآمدي و اتمام بازي هزار و صد ساله شعر كلاسيك را نشان دهد، آن هم در كشوري كه "شعر" وظيفه كار فرهنگي، تعليمي، اجتماعي، رسانه‌‏اي، تبليغي، سياسي و هر كار ديگري كه فكرش را بكنيد، به صورت‌‏هاي مختلف به عهده گرفته بود؛ دوم بايد كارآيي خودش را در زمينه‌‏هايي كه شعر كلاسيك فاقد توانايي انجام آن بود، نشان مي‌‏داد . ساختن شكل‌‏هاي متنوع شعر، همراهي شعر با زبان و تفكر روز، حضور جدي در جامعه روشنفكري و به يادآوردن موقعيت خود بين ديگر شعرهاي جهان در عين پرداختن به تئوري شعر و نقد به طور تخصصي، از مواردي ست كه كارآييِ بازي پيشنهادي "نيما" را نشان مي‌‏دهد . بايد توجه داشت كه كنار زدن يك موقعيت شعري 11 قرنه و جايگزين كردن موقعيت تازه‌‏اي به جاي آن، امر دشواري‌‏ست . پس "نيما" قبل از هر كاري چشم‌‏انداز نگاه كردن به "زبان" را عوض كرد . جهان‌‏بيني "نيما" و شعرش يكسر با جهان‌‏بيني شعر كلاسيك، متفاوت است . بديهي ست كه جهان زباني ساخته شده با شعر " نيما " با تلقي‌‏هاي قبلي شعر، سر ناسازگاري دارد . بازي پيشنهادي " نيما " به شعر، يا موقعيتي كه براي شعر بودن يك متن ارائه مي‌‏دهد، به جز تغيير چشم‌‏انداز زباني و رها كردن آرايه‌‏هاي عادت شده شعر، با گسترش وزن عروضي و انعطاف‌‏پذيري آن، با تغيير رويكرد موسيقايي زبان شعر از حالت "‌‏ملوديك" به "‌‏هارمونيك" ، با تغيير مفهوم و جايگاه قافيه در شعر، با حركت به سمت ساختن يك محور عمودي و اعتقاد به حركت خطي و مفهوم پيشرفت در فلسفه نوشته شدن يك شعر، خودش را نشان مي‌‏دهد . مجموعه اين تغييرات و تغيير واحد شعر از بيت به بند و يا كل يك شعر، معيارهاي زيباشناختي ادبيات فارسي را دگرگون كرد . درواقع " نيما" دستور زبان شعري جديدي تا‎ليف و آن را جايگزين بوطيقاي شعر كلاسيك كرد .
بحران شعر معاصر از كجا سرچشمه مي‌‏گيرد و " نيما" چه راه حلي براي آن ارائه مي‌‏دهد؟
شعر معاصر عرصه بحران‌‏هاي تودرتو، متقاطع و در حال گسترش است. اما منشا و سرچشمه همه اين بحرانها، حركت " نيما " در شعر است.
" نيما" با حركت خود آنچه را " قانون" شده بود، شكست. قانون نقض شده، قانوني كه ناكارآمدي‌‏هايش آشكار شده، اگر توان ترميم خودش را نداشته باشد، بي مصرف مي‌‏شود . رعايت نكردن قانون، بي‌‏مصرف شدن آن است. از طرف ديگر، حركت " نيما" در شعر، ضمن آشكار كردن خلاءهاي ظرفيتي شعر كلاسيك، توان بالا و امكانات گسترده‌‏تر، به علاوه انعطاف‌‏پذيري و قابليت انتخاب بيشتر قواعد شعر او را مشخص كرد . راه حل "نيما" براي بحراني كه خودش ساخته بود و همين‌‏طور بحران به نبست رسيدن شعر كلاسيك، جايگزيني قواعدكلي شعر "آزاد" يا به تعبير ديگر "نيمايي" به جاي قوانين شعر كلاسيك فارسي بود . اما "نيما" نكته‌‏اي را به دلايل شرايط تاريخي ناديده گرفت؛ نكته‌‏اي كه از "راديكاليته" شعر خودش و حركتي كه در شعر انجام داد، پديد آمد، شكل عوض كرد و ادامه يافت؛ جايگزيني يك سري قوانين يا قواعد كلي در شعر به جاي قواعد قبلي، براي هميشه غيرقابل پذيرش است و هر پيشنهادي كه به دنبال "تثبيت" يك موقعيت زباني خاص و تحميل آن به عنوان تنها گزينه موجود باشد، محل ترديد و رد شدن است.
چرا " شعر نو " كه " نيما " همه وقت و زندگي خود را روي آن گذاشت، با مرگ خودش و چند شاعر ديگر نيمايي از جمله "‌‏مهدي اخوان ثالث" ديگر مدعي و طرفداري ندارد، آيا اين وضعيت ما را به سمت اين واقعيت سوق نمي‌‏دهد كه زمان مرگ شعر نيمايي فرا رسيده است؟
مي‌‏توانم بگويم امروز باقي ماندن شعر در يك سري از قواعد از پيش تعيين شده است كه ديگر طرفداري ندارد. چرا بايد مدعي يك مكانيسم ثابت و تكرار شونده حتي با ميزان انعطاف شعر نيمايي بود . اما شايد بهتر باشد به جاي "مرگ" تعبير ديگري به كار ببريم . چون موقعيت پيشنهادي "نيما" براي شعر، با ديگر موقعيت‌‏هاي "شعر بودن" ، وارد جرياني از آميختگي و التقاط شده است . تسلط و قدرت اين موقعيت پيشنهادي، به عنوان "مركز ژانر" شعر، در كنار ديگر موقعيت‌‏هاي شعر بودن خنثي شده است . پس موقعيت نيمايي شعر، همچنان هست و خواهد بود اما نه آنچنان كه "نيما" مي خواست. "نيما" شعر "ماخ اولا" را استعارهاي از موقعيت پيشنهادي خودش به ادبيات فارسي مي‌‏دانست كه نامعلوم مي‌‏رود و هر دم مثل فراري اي كه به دنبال راه هموار نيست، مي‌‏خروشد . شايد "نيما" اين آينده تثبيت نشدني را پيش‌‏بيني مي‌‏كرد اما ميل به تثبيت كردن با او بود و با او ماند . امروز به "تغيير" موقعيت شعر و استمرار اين تغيير، فكر مي‌‏شود . به موقعيت‌‏هاي چند رگه، سيال و نامتعين آن هم با قواعدي كه براي هر شعر منحصر به فرد باشد . شعر "متفاوط" هم كه پيشنهاد من به ادبيات امروز است، همين استراتژي "تغيير" را اتخاذ كرده است. با چنين استراتژي اي همه موقعيت هاي شعر بودن يك متن، از جمله موقعيت نيمايي، به صورت آميخته و تركيبي و با توجه به شكل در حال اجراي شعر، پتانسيل‌‏هايشان آشكار مي‌‏شود بدون اين كه حذف و انكار شوند يا در تقابل با موقعيت ديگري از شعر بودن يك متن، قرار گيرند .
پس چرا شاعران جوان به سمت شعر نو نمي‌‏روند؟
درواقع با پيشنهادي كه ارائه كردم يعني شعر "متفاوط" مي‌‏توان همه موقعيت‌‏هاي شعري را به سمت موقعيت امروز آورد و در زمان حال قرار داد و آنها را تحليل كرد و به كار گرفت . زمان رو آوردن به گذشته دور و نزديك گذشته، اما زمان شناخت و خوانش تحليلي همه سابقه و آرشيو شعر، هيچ وقت نمي‌‏گذرد. چرا كه ناخوانا ماندن موقعيت‌‏هاي گذشته شعر، همان قدر تاسف‌‏بار است كه ماندن در آنها.

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

جاويد محمدي :
نيما مبدع و تئوريسين شعرنو است

جاويد محمدي" شاعرنيمايي سرايي كه تاكنون مجموعه شعر نيمايي" افسانه تناسخ" از وي منتشر شده است ، معتقد است كه نيما و نيمايي تا ابد زنده خواهند بود و اگر در آينده شاعران خوبي ظهور كنند, شعر نيمايي تجديد حيات خواهد كرد. نيما مبدع و تئوريسين اين راه بود اما راه همچنان ادامه دارد.

منظور نيما از شعر نو چه بود؟
نيما منظور خاصي نداشت, بلكه با بر هم زدن تساوي اركان عروضي در ساختار و محتواي شعر فارسي تحول ايجاد كرد و اين ضرورت شعر به بن بست رسيده ، آن زمان بود . چرا كه شعر با قله هايي چون "سعدي" ," فردوسي" ," مولوي" و" حافظ" و ... با تغيير سبك هاي مختلف از جمله "هندي" و "دوره بازگشت" نتوانست قد علم كند. و با بروز زمينه هاي دگرگوني در زندگي و بافت سنتي جامعه ايران آن روز و تعامل با فرهنگ و ادب غرب و آسياي شرقي, به تدريج زمينه هاي تحول در ادبيات و بخصوص شعر در ايران مهيا شد كه "نيما" علم آن را بردوش گرفت و بعدها با ظهور قله هايي چون" اخوان" ," فروغ"," سپهري" و بزرگاني چون" نصرت رحماني","منوچهر آتشي", "كسرايي", "نادرپور" وفريدون مشيري"اين شعر به اوج رسيد.
بحران شعر معاصر از كجا نشات مي گيرد؟
منظورتان را از معاصر درك نكردم اگر منظورتان دوران نيما و اخوان است كه بحران چنداني نبوده است . اما بحران شعر امروز ريشه هاي بسياري دارد.
در دوران انقلاب تا پيروزي آن دوران شعر حماسي و انقلابي به پايان رسيد و با بروز جنگ به سمت ادبيات مبارزه چرخش پيدا كرد اما مقيد كردن شعر در چارچوب مسائل انقلابي و ديني به شعر تاريخ مصرف داد و شعرهاي بدون تاريخ مصرف و خلاقانه هم كمتر مجال بروز يافتند. از طرفي كم سوادي و بي حوصلگي گروهي از شاعران صاحب تريبون,تكنيك و صلابت را در شعر كم رنگ تر كرد .و از سويي ديگر, مطبوعات و ارباب جرايد با موج سازي و چاپ شعرهايي همانند, شاعران را به سرودن شعرهايي كه قابل چاپ در چارچوب فكري آنها باشد,‌‏ترغيب كرد و اين جهت دادن به شعر, شعر واقعي را تحت الشعاع قرار داد. كمبود منتقد منصف و با سواد و رواج نقدهاي سفارشي و گروهي و بي اعتمادي مخاطب شعر, همچنين جريان بي ريشه و تقليدي شعر روشنفكري هم از ديگر دلايل ايجاد بحران در شعر امروز است. البته سخن بسيار است ؛ اما ذكر اين نكته ضروري است كه نيما راه حل بحران شعر در اعصار پيشتر را مطرح كرد نه شعر معاصر ، چرا كه شعر معاصر نيما همان شعر دوران سعدي و حافظ و بيدل و ... بود.
چرا شعر شعر نيمايي به مفهوم رعايت تمام اسلوب هاي شعر نيما ،از تاثير بيرون رفته است وپس از اخوان ثالث ديگر طرفداري ندارد.
چون مجال بروز ندارد, به نظر بنده, جرايد مقصر اصلي اين جريان بودند چرا كه صفحات ادبي بيشتر به كساني سپرده شده بود كه اهليت, دانش و تجربه اداره صفحه ادبي را نداشتند ولي با ملاحظه پاره اي روابط اين تريبون ها را به دست گرفتند و به اشاعه شعر دلخواه خود يا دوستان شان پرداختند. از طرفي ترجيح مي دادند به جاي يك يا دو شعر نيمايي, چندين غزل و سپيد و رباعي و دوبيتي و هايكو را چاپ كنند تا بر تعداد خوانندگان شعر گوي خود بيفزايند. بطوريكه در شهركرج , نيمائي سرايان بزرگي چون زنده ياد استاد "علي حاجي حسيني روغني" (آژنگ)," اعظم السادات مير سليمي", "كوروش آقا مجيدي"," حسين جمالي" و حتي در سطح وسيعي تر بزرگاني چون" نصرت رحماني" هم مجال چنداني براي حضور نداشتند. و طبيعا محصولي كه امكان ارائه ندارد نيازي به توليد انبوه نمي بيند و خواننده هم از اين شعر غافل شده و حتي نحوه خواندن آن نيز را نمي داند.
آياعمر شعر نيمايي به پايان رسيده است
بايد بگويم كه هنوز هم كتابهاي "اخوان" و" فروغ" و "سپهري" و" رحماني "و "مشيري" و" مصدق" پر خواننده و پر فروش هستند پس شعر نيمايي نمرده است اگر چه سعي كرده اند بكشندش! من به قطع مي گويم كه در حق شعر نيمايي بي انصافي و بي وجداني روا شده است. چرا كه خود من وقتي كتابم را به چاپ رساندم حتي دوستان نزديكم هيچ حركتي در خصوص برگزاري جلسات نقد و بررسي و معرفي آن نكردند و تنها چاپ كتاب را اعلام كردند! در حاليكه براي مجموعه هاي بي وزن و قالبي و رنگي سر و صدا راه مي اندازند و هياهويي مي كنند كه گويي حافظ معاصر را كشف كرده اند. هيچكس بركتاب من نقد ننوشت و بيش از خوب يا بد نظري نداد.
تاريخ اين بد عدالتي را پاسخ خواهد داد و به يقين اين تيرهاي پرتابي اگر چه زماني هوا گرفتند ولي به خاك خواهند نشست.
اگر نيما مدتي ديگرزنده مي ماند باز هم به سرودن شعر نيمايي ادامه مي داد؟
بله حتما چون هنوز هم ابعاد مختلف اين شعر تبيين نشده و ظرفيت هاي آن تكميل نشده است . به شما قول مي دهم كه نيما و نيمايي تا ابد زنده خواهند بود و اگر در آينده خواننده هاي خوب و شاعران خوب ظهور كنند, شعر نيمايي تجديد حيات خواهد كرد. نيما مبدع و تئوريسين اين راه بود اما راه همچنان ادامه دارد.
به مولفه هاي شعر نيمايي چقدر در شعر هايتان پايبند هستيد؟ من نسبت به قوالب متعصب نيستم و در اكثر قوالب سروده هايي دارم اما شعر نيمايي را بسيار كامل و دلنشين مي دانم شعر پيشنهادي خود نيما و همينطور اخوان نه نوع آزاد آن كه نيمايي نمي تواند نام بگيرد. اگر چه بسيار دشوار هم هست و تا زنده ام, هر زمان كه پيش بيايد, نيمايي خواهم سرود, اما كلام آخرم اينكه اگر چه نيما, نيمايي را ابلاغ كرد ولي به قوالب ديگر بي حرمتي نكرد. اما متاسفانه برخي شاعران و متشاعران امروز به راحتي به اين ژانر شعري توهين و بي احترامي روا مي دارند و در برابر اين شعر به سكوت يا تحقير مي پردازند. كساني كه شعر نيمايي را شعر موزون نا متساوي الاركان مي دانند اين شعر را درك نكرده اند. شعر در هر قالبي اگر شعر باشد محترم است و چشمه راه خود را پيدا خواهد كرد

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

داريوش معمار :


" نيما " بنيانگذار انقلاب شعر در زبان فارسي است

نيما با رفتن به سمت طرز مكالمه اي طبيعي و آزاد ، وسعت و سطح ديگري از طرز خيال و ساختن را براي ما به ارث گذاشت كه نتيجه آن ظهور شاعران بزرگ در دهه 40 بود . شاعراني كه با آثار خود چيزي به گنجينه ادبيات معاصر اضافه كردند.
" داريوش معمار " نوپرداز جوان ، در گفت و گويي با خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا خصوصيات شعر نيما و تعريف او از مقوله شعر را به بازشناسي نشسته است . بخوانيد :
منظور نيما از شعر نو چه بود؟
فكرمي كنم اين پرسش بسيار كلي است ، اما با توجه به موضوعي كه دارد و فضايي كه براي پاسخگويي فراهم كرده طرح جالبي براي وسعت دادن به نگاه و نظري كه در اين رابطه از جهات مختلف وجود دارد.( نشسته سايه اي بر ساحلي تنها ، نگار من به او از دور مي خندد. براي آنكه متوجه شويم منظور نيما از شعر نو چه بوده است احتمالاً بايد به اين تنهايي و شادكامي توجه خاصي را مبذول داشت و اينكه ريشه اين تنهايي در كجاست؟ ريشه كشتگاه خشكي كه نيما به آن اشاره دارد و ماهيت گرفتار بودن شب پره‌‏ي شعرهاي او در شعاي باريك نوري كه آن را به خود مي خواند و اجاق سردي كه شاعري چون نيما پيوسته در آن مي سوزد.
خوب درك اين مفاهيم و تا آنجا كه به شعر" تو را من چشم در راهم" مي رسيم ما را وارد دالان فاصله هايي بي انتهايي مي كند كه مي خواهند جهان ديگري بسازند . جهاني كه به انسان گمنام مدرن و سرگشتگي هاي اين انسان در آن سوي شهر خاموش نزديك شود و براي رسيدن به اين منظور بوده كه نيما انقلابي را در شعر فارسي پديد مي آورد. پيش از وي هم البته كساني سعي در انجام آن داشتند انقلابي كه ازمشروطه به اين سمت مانند كودكي كه وقت آمدنش از آن تاريكي روشن رسيده باشد در انتظار جسارت و قوه نو آوري و دركي ديگر بود ، تا در شعر نيما صحنه خود را يافته است و پايه هاي انديشگي ، سنت و جريان معمول شعر فارسي را دگرگون كرده است. نيما حركت ،زمان و شكلي از طبيعت اشياء را در برابر ما قرار داده كه استعدادي جديد را به مخاطب زبان فارسي معرفي مي كند . استعداد نوشته شدن و اين استعداد جديد به نظر من بر ملا كننده آن تنهايي تاريخي انسان عارف مسلك و در هراس از تنهايي و رها ماندن در برهوت ايراني بود . انساني كه تخيل و نو آوري در وجود او بنا به دلايل مختلف مرتباً دچار عارضه تقليد و تكرار و جبر تعريف شده و در يك انحطاط تكان دهنده گرفتار آمده بود . منظور نيما به واقع از شعر نو شايد درك اين تنهايي و نزديك شدن به خود است. نيما مي خواهد ما را به هنري نزديك كند كه زبان در شعر را از امري فرو كاسته مبدل به اولويتي مي كند كه طي چند صد سال سيطره نوع نگاه و دريافت ارسطويي قوه درك ما را تحليل برده بود . منظور نيما اين است كه به آن بازگشت از سر عجز بطرف سبك هاي مختلف قديم پايان داده و آن را مبدل به تابناكي زوال ناپذير كند . تابناكي كه ذوق و احساس را ترقي مي دهد و در بستر زبان آن را از فانتزي مبتذل به سمت طبيعتي وابسته به تداوم فهمي تازه از همه چيز سوق مي دهد.خوب واقعاً منظور نيما از شعر نو چه بوده او مي خواسته ما را از حالت مردار خوار هايي كه اطراف لاشه هاي كهنه و بو آمده نشسته اند مبدل به عقابي تيز بين و تيز پر كند و ما را از تكرار و تقليد رها سازد او به نزديك به صد سال سهل انگاري و افت در ادبيات فارسي پايان داد و تا عمق تنهايي برآمده از درون هنرمند و انسان امروزي را واكاوي كرد و چيزي را از دل چنين تنهايي به او عرضه كرد كه شروعي تازه براي ديدن و ساختن و آفريدن در شعر فارسي شد .
شما فكر نمي كنيد در مملكتي كه شاعراني مانند ؛" سعدي" ،"حافظ" ، "مولوي" ،" خيام" ، "عطار" ،" بيدل"، "فردوسي"،"خاقاني"،" سنائي"،"نظامي" و غيره جزء مبتكران و بانيان دگرگوني در ادبيات و زبان آن بوده اند سخت است چنين ادعايي را در مورد نيما مطرح كردن؟
البته كسي نمي تواند سرمايه هنگفتي كه اين شاعران براي ما به ارمغان آورده اند را ناديده بگيرد، سادگي شعر" سعدي"، رندي و هرمنوتيك محتوايي پيشرفته در شعر" حافظ"، شوريدگي و اجراي متنوع به لحاظ حركت هاي فرمي و موسيقيايي در زبان شعر" مولانا"، نازك خيالي" بيدل "، بافت بي بديل حماسه در زبان" شاهنامه فردوسي" ،فخامت و استواري زبان" خاقاني" ، روايت پردازي" نظامي" ،مفاهيم عرفاني ، عميق و موثر انساني در شعر سنائي. اما اينها كار خودشان را كرده اند و زبان فارسي بعد از اينها همچنان نياز به رشد و تنوع و حركت دارد . نياز به حركت تا زواياي پوشيده و امكانات غايب خود را بتواند در بستر تغييرات فرهنگي اجتماعي هر دوره حاضر بكند يكصد سال ما در قالب هاي كلاسك تلاش بي حاصل شاعران مختلفي را شاهد بوده ايم تا نيما با ارائه دركي تازه از ساختمان و امكان نمايش و مكالمه در شعر فارسي ما را از اين تنگنا خارج كرد .نيما پيوستگي احساسات و زبان را در بستري به جريان انداخت كه موضوعات وتمايلات مستهلك شده در زبان فارسي را مجدداً احيا كرد.نيما با رفتن به سمت طرز مكالمه اي طبيعي و آزاد وسعت و سطح ديگري از طرز خيال و ساختن را براي ما به ارث گذاشت كه نتيجه آن شاعران بزرگ دهه هاي 40 بودند شاعراني كه با آثار خود چيزي به گنجينه ادبيات معاصر اضافه كرده اند. آنچه من مي گويم ادعا نيست بلكه شعر است ،خود شعر شعري زنده كه پايكوبان ما را به رقص با خود فرامي خواند.شعري كه با درك غيبت خود از غياب در آمده و اين گذشتن از عادت غياب البته تاوان هايي هم دارد كه شاعران اين سالها آن را چه سخت پرداخت كرده اند .
شعر نو داراي چه مولفه هايي است؟
ببينيد شما مي گوئيد شعر نو ،تنها شعري شعر نو است كه هميشه نو بماند و اين تداوم نيازش فراتر از نو بودني لفظي است و به يك حركت مداوم و جرياني داشتني همواره در حال دگرگوني ،تغيير و ترميم خود نياز مند است. خوب اين شايد كلي ترين جوابي باشد كه مي توان به پرسش شما داد . اگر جزيي تر بخواهيم بگوييم در ابتدا بايد به گذشتن از خط ها و محور هاي بي چرا در شعر فارسي اشاره كرد كه شامل اركان عروضي و موسيقي قطعي و تعريف شده در انواع قالب هاي شعر فارسي مي باشد و اجرا هايي كه از فرط تكرار شدن و بي چرا بودن مبدل به ابزاري عليه شعر شده اند. شعر نو شعري است كه ما را به سمت خلاقيتي مي برد كه اين زمينه هاي بوطيقايي را كنار زده و انسان معاصر را در خود احضار مي كند . شعر نو شعري متفاوط است شعري كه به تمام تعريف هاي ارسطويي و پيامد هاي انحصاري آن در انديشيدن ايراني پايان مي دهد .شعر نو اسطوره را به نوشتار در مي آورد و اولويت آن را به نفع زبان مي شكند . حتا اگر اين اولويت شامل زبان هم، به عنوان تعريف و پاره اي مولفه هاي بي چون چرا و حتمي بشود .
به نظر شما در نظر گرفتن چنين جايگاهي، براي شعر نو يك مقدار دور از ذهن نيست؟
بي واسطه ترين امكان براي درك بالندگي و جايگاه زبان و نوشتار، شعر است؛ عالي ترين جريان تخيل كه بي هيچ فاصله اي از بستر خلاقيت بي انتهاي زبان به ما مي رسد. شعر نو فارسي_ با توجه به آنچه زبان نه به عنوان ابزاري براي تعريف كردن و انتقال مفهوم صرف است_ به سمت نزديك شدن به بستر كلمه مي رود . اينجا شايد آوردن يك مثال بد نباشد. اگر شما از كسي بپرسيد درخت حقيقي تر است يا خلاء به احتمال زياد مي گويد درخت چون آن را مي بينيم و لمس مي كنيم اما اين سئوال جواب ديگري هم دارد و آن اين است كه درخت در هر زمان وابسته به نوع موقعيت هاي در رابطه با آن داراي ماهيت و تعريفي ديگر از نگاه يك فرد يا افراد مختلف است. در صورتي كه شما در خلاء به مثابه زبان هر آنچه را كه مي سازيد بسيار نزديك به آن چيزيست كه مي خواسته ايد . پس خلاء حقيقي تر از درخت است . شما را ارجاء مي دهم به رساله" اين يك چپق نيست" ،" ميشل فوكو" . شعر خود زبان است و زبان به مثابه آن خلاء مي باشد خلاء اي كه البته متافيزيك نيست . زبان ما را از جهاني مبهم به سمت حقيقت مي برد ، حقيقتي كه رسالتش در غياب بودنش مي باشد رسالتش در نبودنش است ،حقيقتي كه به ما نشان مي دهد اين همه چيز هاي در ظاهر حتمي و حقيقي كه دور و بر ماست جز انتزاء و ذهني بودن هيچ نيست . اين ها همان جنگل مه آلودي هستند كه "ماركس "در ابتداي كتاب" سرمايه" مي گويد مي خواهم از دل آن معما را بگشايم . چيزهايي كه ما را دائم مضطرب مي كنند . البته شعر و زباني كه از كلمه و براي كلمه آغاز مي شود از نوشتار وهمه چيز در آن به نوشتار ختم مي شوند نه اينكه به محتوا چه در قالب يك سري مولفه و ايده خاص كه ما را از درك چنين رهايش خلاقي محروم مي كنند . ما در شعر نو به اين بستر نزديك مي شويم بستري كه كه در مقصد است . اما در مقصد نرفتن ودر مقصد نقض حتي ايده زبان به مثابه اسطوره زبان در اثر. شعر نو سعي شده از زوايايي ديگر به اين جريان پيوند بخورد و با آن زندگي كند . حالا شما بگوئيد چطور مي شود گرفتاري بي چرائي اين چند صد سال نگاه جاري فلسفي و عرفاني بود كه حلاج را آنگونه قرباني مي كند و حسنك را در باد چنان مي آويزد و چنين نگاه و زيستني را به مخاطب هديه كرد . من نمي خواهم ارزش هاي معنوي شعر كلا سيك را نفي كنم اما اينها هم داشته ها و تكانهاي شعر نو است حالا قضاوت با شماست.
- اينها كه گفتيد كلي نيستند؟
فكر نمي كنم البته اگر بتوانيم فراتر از نظام نمادين و سلسله مراتبي ذهن خود به آنها بينديشيم . فراتر از وابستگي كه مي خواهد همه چيز را از پس خود در بياورد يا از پس همه چيز بر بيايد. فراتر از نوع نگاهي كه مي خواهد از خود اسطوره اي پوشالي براي تحميل به ديگري بسازد فراتر از جزيان يا دسته بندي يا الويتي كه به يكي حق مي دهد خلاقيت ديگري را به گروگان بگيرد تا خود را در موقعيت ژستي كاذب نمايش بدهد . ساختمان شعر نو متفاوت است زيرا نمايش در آن فراتر از ژست است.
- با اين حساب پس بحران در شعر نو معاصر از كجا سرچشمه مي گيرد ؟
بحراني در كار نيست . بحران در واقع فهم ناقص ما از لفظ بحران است. از دگرگوني . ما دچار بحران در شعر نيستيم بلكه دچار بحران در شناخت اولويت هاي اجتماعي و زيستي خود هستيم ما بحران در شناخت داريم نه در شعر . جامعه اي كه تب فراموشي عمدي دارد،تب كم حوصلگي ،تب به قول نيما سنگستاني كه مي دهدمان يكسره بر باد خود باعث و باني اصلي بحراني بودن است . بحران شعر معاصر از آنجايي شروع مي شود كه شاملو بر آن تجليل از الگوي برنتابيدن حرف ديگري نام مي گذارد بحران به قول مرحوم محمد مختاري ازدچار خود محوري و ديرپذيري شدن و نداشتن تفكر انتقادي در قبال خودي و نفي غير خودي يا وضع چنين واژگاني در چهار چوب رهبري و و كلام شكل مي گيرد . بحران اينجاست بين برداشت هاي عام و درك و نوع انديشه ورزي ما كه نگاه انساني و صداقت را اخلاقي گري لومپني مي داند اما به تغيير آن نگاه صلبي كه روحيه و حيات و نشاط جامعه را به خطر مي اندازد به چشم يك عمل ضد اخلاق و غير اخلاقي نگاه مي كند.
لبته نيما شاعر است نه جامعه شناس اما مي گويد بياييم به هنر و زبان اصالت بديم زيرا تنها مفر انسان معاصر همين هنر است هنري كه هنرمند را مقهور خود نمي كند بلكه به مثابه جوهر زنانگي كه طي مقاله اي مفصل چاپ شده در مجله نافه به آن پرداخته ام او را رها مي سازد. در خود مي پروراند و رها مي سازد . نيما مي گويد به هنر اصالت و اولويت بديم چون تنها بستري كه هرگز مبدل به اسطوره تحميل نمي شود و انسان تنهاي مدرن را به بند نمي كشد هنر است و هنر وجود خود را از همان فضاي نامتناهي زبان مي گيرد و شعر عالي ترين رخداد در چنين شرايطي است . خلاقيت و ساختني عالي و نه پدرخوانده بالا بلكه همبسته و نزديك به ما. او ما را تا مسير قلل دور كه بي مقصد معلومش ،باد /سر به راه خود آورده به راه مي برد تا هرچه را كه كاويده اكنون ما از نو ببينيم . نيما هر چند چنان ققنوسي آواره مانده از وزش بادهاي سرد بر شاخ خيزران نشسته خرد اما در بستر چنين فهمي چه زيبا اوج مي گيرد و مفر زبان را به ما نشان مي دهد گريز گاه هنر را . نيما ما را با شعرش رها با ققنوسش كه ديگر نجات بخش بودنش به خاطر سيطره و حضور افسانه اي و اسطوره اي نيست مي سازد و اين پيشنهادي است كه تا امروز جان هاي عاصي را چراغي بوده همچنان فروزان. جسارت نيما در واقع نه در شكستن اوزان عروضي و شكل معمول شعر كلاسيك كه در درميان گذاشتن اين درك و طرز زيستن و ادامه دادن با ديگران است .
-پس چرا حتا عده اي از شاعران شعر نو مدعي هستند كه شعر نويي كه نيما همه وقت خود را بر سر آن گذاشت با مرگ خود او و اخوان و چند نفر ديگر مثل نادر پورديگر مدعي و طرف داري ندارد؟ و اينكه بر چرا شاعر نيمايي نبودن خود تاكيد مي كنند؟
خوشحالم از اينكه اينقدر نكته سنج هستيد. ببينيد در اين مملكت نه تنها نيما هنوز خوب شناخته نشده بلكه خوب خوانده هم نشده و اين خوانده نشدن اتفاقاً ظاهراً از طرف مدعيان و منتقدان جدي شعر هاي نيما در بين عده اي از نسل جديد شاعران شعر نو است كه دچار يك جور حسادت در وهله اول و بعد كم هوشي در درك مباني حركت در شعر نيما هستند. البته اين مورد به صورت خاص شامل آن كسي كه مقاله چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم نمي شود. و اتفاقاً آن مقاله يكي از موثر ترين مقالات جهت ترغيب مخاطب و شاعران اين نسل به خواندن جدي شعر نيما مي باشد . شما شك نكنيد شعر نيما هم با آسيب هاي فراواني ممكن است دست به گريبان باشد . كما اينكه تمام گنجينه ادبيات فارسي. اما يك چيز محرز است، شعر نيمايي هنوز منبعي براي دگرگوني است، آن واريسيون و ساختماني كه نيما در موردش با شاعران جوان گفتگو مي كند آن ساختماني كه در شعر تو را من چشم در راهم وجود دارد آن تنوع هنوز بكر است و طي يك صد سال گذشته هم بزرگترين و شاخص ترين شاعران شعر فارسي كساني بوده اند كه ضرورت بررسي و دقت در شعر نيما را درك كرده اند. اين را شما مي توانيد حتا با مطالعه نظرات، آراء و شعر هاي خروس جنگي هاي شعر نو فارسي هم متوجه شويد و به ميزان دقت و استفاده آنها از شعر نيمايي و نگاه نيما پي ببريد. انديشه نيما در قبال زبان و مفاهيم ساختماني بسيار سترون و پراز دالان ها و تو در توهايي پيچيده بهم است كه وارد شدن و شناخت آن مي تواند تا صد سال ديگر هم منبع كار و دقت و پژوهش جدي شاعران جوان براي نو آوري و دست يابي به شعر خودشان باشد . شعر نيما به نظر من جرياني زنده و جاندار است كه خود من به خوبي آن جانداري را در شعري مانند افسانه يا ناقوس با هر دينگ دانگ آن احساس مي كنم.
- بنظر شما آيا شعر نيمايي به سرنوشت شعر كلاسيك ختم مي شود ؟
به نظرم ما دريافت درستي از كلاسيك شدن و بودن نداريم و به همين خاطر انگار گوسفندي كه تانيمه سرش را بريده باشند هر وقت در مقابل اين تركيب قرار مي گيريم هول مي شويم ،وحشت مي كنيم و دست و پا مي زنيم . كلاسيك شدن سرنوشت هر دقيقه و لحظه بعدي است كه في نفسه به معني مرگ و نابودي يا نيستي چيزي نمي باشد. كلاسيك در هنر شامل مرور زمان نمي شود بلكه زمان را شامل استمرار و تكان بودن خود مي كند. آثار كلاسيك در زمينه هنر آثاري برجسته به لحاظ معيارهاي درك زيباشناسي و متغير هاي دگرگوني و تازگي در زمان خود و تمام زمان ها هستند. به واقع آثار كلاسيك آثاري متعلق به تمام زمان هستند . و تنها آثاري كلاسيك مي شوند كه نقطه اوجي بي بديل را در خود نهفته داشته باشند. كلاسيك بودن در هنر به همين دليل است كه ديگر سرنوشت محسوب نمي شود بلكه پژواك يك استمرار است و درخشندگي كه گاهي اين حالت را البته از خلاف دريافت ما از چنين وضعي درك مي كند.آثار كلاسيك به غيبت عظيم زبان دست مي يابند به حسي شنگرف كه از حد زشت و زيبا مي گذرد از حدود اخلاق بد و خوب.اما در مورد شعر نو و نوع نگاه و حركت نيما بايدبگويم كه شعر نيمايي اگر از منظر آثار خود نيما بخواهيم به آن بپردازيم امروز جزء آثار كلاسيك ادبيات فارسي محسوب مي شود اما نوع نگاه نيمائي به نظرم شايد تا صد سال ديگر منشع تغيير و نو آوري باشد همانطور كه قبلاً هم گفتم تغيير در شعر نيما تنها تغيير شكل نيست و اجرا ديگر شدن خود را از دگرگون شدن ماهيت برداشت شاعر نسبت به بستر زبان و هنر كسب كرده است. اينكه نيما به جمله معروف هنر براي هنر مي رسد بعد دريافتي صحيح از اعتبار زيست اجتماعي ،طبيعت و مفاهيم و معاني كلاني مانند عشق و جاودانگي در قبال هنر. دريافتي كه هنر را پيوسته صورتي اوليه و تنها مفر انسان مدرن مي داند خوب آنقدر مهم و عميق هست كه ما بگوئيم هنوز هم درك نيما به شكل نهايي خود نريسيده يا اين درك ديگر شكل نهايي ندارد بلكه پيوسته شكلي ديگر دارد .شما براي درك اين موضوع مي توانيد به گفته هاي خود نيما در كتاب همسايه ها مراجعه كنيد او مي گويد بايد طرز كار عوض شود و مدل وصفي روايي كه در دنياي با شعور آدم هاست به شعر بدهيم. او به دنبال طبيعت يا همان عملگري ديگر زبان است و اين موضوع بسيار مهمي مي باشد.
- شما خودتان در نوع نگاه و شعر هايتان چقدر قائل به نيما هستيد؟
آنقدر كه مي دانم شاعري نيمائي هستم شاعري كه به ساختمان نگاه و جرياني كه نيما پيشنهاد كرده و اجراي شعر هاي نيما بايد توجه خاصي داشته باشم تا بتوانم امكانات ديگر شعر خود را دريابم ضمن اينكه شعر كلاسيك پيش از نيما هم براي شاعري مثل من گنجينه اي گرانبهاست همانطور كه تاثير شاعراني مانند فردوسي و سعدي را بر شاملو و رويكردهاي سبك هندي در اجراي تخيل را بر شعر دهه هفتاد نمي توان ناديده گرفت . ببينيد ما در ادامه هم هستيم اما مقلد هم نيستيم از هم تاثير مي پذيريم اما تجربه هاي هم را تكرار نمي كنيم. تاثير مي پذيريم تا فضاي ديگري را در اين خلاء بشناسيم. اگر به شما بگويم كه مطالعه و بررسي آثار تك تك شاعران شعر نو حتا امثال توللي با آن جريان رمانيك آثارشان چقدر براي من راه گشا بوده باور نمي كنيد . اينكه بعضي اوقات واقعاً رباعيات خيام در هر لحظه كه آن را خوانده ام چقدر مرا غافل گير كرده دريچه اي جديد را بروي من گشوده اينكه از شعر شاعران دهه گذشته چقدر آموخته ام و اين يادگيري طبيعت خواسته هر شاعر تيز هوشي است كه سنت ادبي و فرهنگي خود را هميشه پيش رو داشته باشد. فكر نمي كنم شاعر يا نويسنده اي وجود داشته باشد كه خود را از خواندن آثار نظامي و آن نوع عالي روايت پردازي او بي نياز بداند يا تخيل عميق روايت هاي هزار و يك شب و نوع تكنيك ها و جهان ماليخوليايي آن را بتواند از نظر دو بردارد و اينها هيچ كدام نه تنها مانعي براي حركت و نو آوري شاعر نيست بلكه دليل آن است وگر نه خواندن چهار مقاله ترجمه از نظريات متفكران غربي و حتي شرقي گرچه تسحيل كننده و حتا لازم است اما كافي نيست. شعر نيما و نگاه نيما رقم زننده چنين فضايي براي من است .
به عنوان آخرين سئوال عده اي معتقدند اگر نيما چند سال ديگر زنده مي ماند نظرش در مورد شعر نو عوض مي شدنظر شما چيست
بله اگر اين احتمال را بدهيد كه مثلاً حافظ اگر يك سال ديگر زنده مي مانند تمام غزلياتش را معدوم مي كرد و مولانا اگر يك روز بيشتر حياتش تداوم مي يافت شعر هايش را معدوم مي كرد ، آن وقت مي توان اين حرف را در مورد نيما هم زد . واقعيت اين است كه نظر نيما چيزي فراتر از يك سليقه و نظر شخصي است . شعر نيما عصيان در برابر عقايد سنگ شده و فرمول هاي بي روح استادان متعصب ادبيات فارسي بود كه با آن خو گرفته بودند. ضمن آنكه اگر اشتباه نشود نيما از شاعري مانند شهريار تقدير مي كند واين ناشي از عظمت روح اين آدم است و نگاه عميقش به مضمون ها وگر نه از نگاه نيما شعر شهريار هم جزء همان بخشي از شعر كلاسيك مي باشد كه با وجود قله هاي ادب فارسي بسيار سخت است ، اگر بخواهيم آن را پيوست تمام و نزديك شعر كلاسيك فارسي با آن شرايطي كه در موردش گفتيم به حساب آورد . شعر شهريار البته به نظر من در مضمون پردازي هم اگر نخواهيم آن را مبدل به ابزاري سياسي براي تاييد و ترويج خود كنيم حتا در غزلياتش كه معروف تر است بعيد مي دانم حتي در نظر خوشبين ترين منتقدان و اساتيد شعر فارسي هم همپاي قله هاي غزل و شعر فارسي باشد

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

 آبان ماه سالروز تولد نيما /
سيد علي صالحي :
شعر " نيما " غنيمت زبان فارسي است

مريم آموسا خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا
« شعر" نيما "هرگز به آخر نمي رسد ، شعر نيمايي و دوران آن تمام شده است‌‏, اما شعر نيما غنيمت زبان فارسي است و هنوز هم هيچ شاعري نتوانسته است ‌‏شعري با قدرت و عظمت شعر " ري را " نيما خلق كند. »

" سيد علي صالحي " ، شاعر معاصر ، در گفت و گويي با خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا ، چگونگي ، چرايي و نحوه آفرينش و بيان شعر نيما را تشريح نموده است . او ، كه اگر چه به گفته خودش ، زماني " خل‌‏علي " مي‌‏پنداشتندش ، اما اكنون ، باز هم به گفته اش ، در آن حد ماندگار شده است كه مشتاقان در پي‌‏اش دوانند و ...
اين گفت و گو را بخوانيد :

گاه حتي اهل قلم حرفه‌‏اي ، از سه عنوان شعر نو , شعر نيمايي و شعر امروز به يك تعبير ياد مي كنند ‌‏, نظر شما همين است‌‏؟

نخستين بار است كه چنين پرسش ظريفي مطرح مي شود ‌‏, دو سال پيش هم به اين تفاوت ضمني و كمرنگ اشاره داشتم ، فرهنگ كلي گويي آفت آزار دهنده اي است كه بيشتر دست پخت اساتيد تنبل است ؛ مثل خود واژه توهين آميز " اساتيد " كه از اساس غلط است. استادهاي تنبل نمي خواهند ، از آشپزخانه " كلان روايت " بيرون بيايند . حتي در سخنراني ها ديده و شنيده ام كه اين سه عنوان را به يك معنا مي آورند . شعر امروزه ؟ غزل حافظ هنوز هم شعر امروز است ؛ و كوه كوه شعر نو خوانده ايم كه ابدا شعر امروز به شمار نرفته و نمي‌‏رود وكهنه تر از شعر" ابومزقل ابن حاجب" است , شعر نيمايي هم يعني همان كلام موزوني كه در حجم اوزان نيمايي زاده مي شود‌‏ , اما " شعر نو " باز هم كليتي است كه چندين جريان , موج و جنبش شعري را از نيما تا امروز در بر مي گيرد , همچنين شاعران مستقل از جريان ها هم متعلق به همين معنايند ، "شعر نيمايي"،" سپيد "،" شاملويي"، "حجم" ," موج نو" ," موج ناب" , و" شعر گفتار" , همچنان " نو" ناميده مي شوند البته اين نكات بسيار پيش پا افتاده است.

منظور نيما از " شعر نو‌‏" چه بود‌‏؟

در آن زمان , يعني گشودن جبهه‌‏اي در برابر شعر كلاسيك , يعني عبور از صورت و سيرت شعر كهن , وداع با اوزان عروضي و توزين مضاعف مصاديع , و همچنين تغيير مسير اشباع شده سوبژه و ابژه .

بحران شعر معاصر از كجا شروع مي شود‌‏, سر چشمه‌‏اش كجاست‌‏؟

به اتفاقي به نام بحران در شعر و بحران شعر اعتقادي ندارم‌‏ . شعر فارسي در طول حيات طولاني خود‌‏ , دور به دور , يا شكوفايي را طي كره يا ركود و اشباع شدگي را . نمي توانم ، از دوره هاي ركود و اشباع شدگي به نام بحران ياد كنم , ركود و اشباع شدگي ادواري , در واقع دوران دورخيز كردن شعر براي رسيدن‌‏ به افق و گستره تازه تري است . مثلا در اواخر دهه 50 تا اوايل دهه60 , شعر شاملويي و زبان فاخر و فخيم آرام آرام دچار ضربه شدن و نوعي اشباع گريز ناپذير شدكه البته در اواسط دهه 60 , اين ركود به حاشيه رفت و جريان‌‏هاي تازه تري عرصه را در مقام يك امكان غالب و فراگير به دست گرفت.

جريان غالب اين دو دهه در شعر ما , با نام جنبش شعر گفتار مطرح شده است‌‏ . آيا اين جنبش نيز از پيشنهادات نيما بوده است‌‏؟

رسيدن به زبان طبيعي , در شعر , پيشنهاد نيماست . اين زبان طبيعي , همين شعر گفتار است.

چرا شعر نيمايي به مفهوم رعايت تمام اسلوب‌‏هاي شعري نيما , از تاثير بيرون رفته و خاصه بعد از اخوان ثالث , ديگر هوا خواهي و مخاطبي ندارد‌‏؟

در اين 30 سال اخير بنا به آمار رشد جامعه بشري در تمام حوزه ها , به ويژه حوزه علوم , برابر با تحول در 3 هزار سال گذشته است . روزگار ما روز گار شتاب است . حدود 46 سال از آخرين سروده نيما مي گذرد , كم نيست ! اين حدودا نيم قرن يك طرف , و از رودكي تا نيما هم يك طرف , نيما اگر امروز ناگهان از خواب7 هزار ساله برخيزد و حتي موفق ترين و خلاق‌‏ترين شعرهاي اين دهه را بخواند , از شدت عصبانيت , دوباره به همان غزل و قصيده باز مي گردد . در حالي كه اتفاقي نيفتاده است و تنها آرزوهاي محال آن پيرمرد محقق شده است ، پيشنهادات خود او راه تكامل را پيش گرفته است.

آيا شعر نيما به آخر رسيده است‌‏؟

شعر آن عزيز نابغه هرگز به آخر نمي رسد ، شعر نيمايي و دوران آن بله ! تمام شده است‌‏ , اما شعر نيما غنيمت زبان فارسي است . هنوز هم هيچ شاعري نتوانسته است ، ‌‏شعري با قدرت و عظمت شعر " ري را " نيما خلق كند.

اگر نيما زنده مي ماند‌‏ , دو دهه ديگر بيشتر عمر مي كرد ‌‏, آيا مي توانست مثلا شعر سپيد را تحمل كند و يا بپذيرد ؟‌‏

با رجوع به يادداشت هاي نيما , به نظر نمي رسد كه آدمي اهل جمود و تكرار باشد ‌‏, او قدرت عبور از خود را داشت . زمان شكني ، چون نيما اگر چه عنايتي به شعر نوپاي سپيد نداشت ، اما كيمياي زمان به اضافه نبوغ فردي گاه معجزه مي آفريند.

مولفه‌‏هاي شعر نيمايي چقدر در دوران اوليه شاعري شما تجلي پيدا كرده بود‌‏؟

كارم را در نوجواني با شعر كلاسيك شروع كردم , اما خيلي سريع" فروغ" , و بعد" شاملو" را شناختم ‌‏, با اين حال ، آن ريتم ذهني و ضرباهنگ دروني شده , راهم را به سوي سر منزل "نيما " هدايت كرد , و چه كوتاه از آن ساخت بريدم , و راه نخست خود يعني " موج ناب"‌‏ را يافتم , و اوايل دهه60 ، هم كه خود آغاز جنبش شعر گفتار بود.

چرا روي شعر نيمايي توقف نكرديد ؟

مطبوعات دهه پنجاه- خاصه نيمه نخست آن - هنوز هم اردوگاه شعر نيمايي بود‌‏ , هنوز بحث بي سوادانه و نبرد كهنه و نو ادامه داشت.
سال 1351 در شب شعري در مسجد سليمان شعري نيمايي با عنوان " شبان " خواندم كه مورد استقبال قرار گرفت‌‏ , اما سال 1353 به اين نوع تجارب شك كردم . در جمع دوستان يك بار گفتم " وزن آشكار خيلي لوس است " دوستي گفت ‌‏: نظر شاملو هم همين است . واقعا تا آن لحظه جمله‌‏اي با اين مضمون از شاملو نخوانده بودم‌‏ , اما شعرش مصداق همين اراده بود.

شما به عنوان شاعري تاثير گذار , كي از جنبش خود يعني شعر گفتار عبور خواهيد كرد ؟

در دهه اخير ديدم كه " عبور از خود‌‏" خيلي " مد " شده است. چه اشتباه خطرناكي , آن هم براي شاعران جا افتاده ، اين عبور از خود نيست , بلكه به تبع ديگران فرار از خود است . موج ها مي آيند و مي روند , اما جنبش " شعر " با آن رگه هاي درخشان گفتاري در شعر ما از اعصار دور تا امروز اتفاقي تفنني و يا نوعي اتود زدن كلامي نيست كه به ورزيدني فصلي قناعت كند ، اين كشف ادامه دارد ؛ و به جاي فرار از خود , تكامل خويش را پي خواهي گرفت . به نظر مي رسد دو سه شاعركه از خود فراركرده بودند‌‏, دارند سرجاي سابق خود باز مي گردند .

با يك مقايسه ساده بين شعر دو دهه اخير با دهه هاي پيشين تاثير شعر گفتار , چه در تقطيع و سطربندي و تدوين صورت شعر و چه در روح زباني آن , كاملا آشكار مي شود ‌‏, اين نكته بر هيچ محقق و منتقد با انصافي پوشيده نيست . آيا خود شما در آغاز اعلام اين جنبش چنين دستاوردهايي را حدس مي زديد ؟

كاملا برگذشته وآينده اين اتفاق اشراف داشتم , چون همان زمان كه تقطيع و تدوين هموار شعر سپيد گفتار را اعلام كردم , نامه ها و نقدهاي تندي دريافت كردم . اما صبوري , صبوري و ايمان به راه خود و كار و كارو كار حقيقت نهايي را ثابت كرد

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

 به مناسبت سالروز درگذشت " يانسين ريتسوس " /
علي عبدالهي :
" ريتسوس " اساطير يونان باستان را در شعرش زنده كرده است

يانسين ريتسوس " اساطير يونان باستان را به دنياي امروز دعوت كرده و از آنها چهره اي امروزي ساخته است.
"علي عبدالهي" در گفت و گو با خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا, گفت: "ريتسوس" در اول ماه مه 1909 در جزيره اي صخره اي در يونان متولد شد و 11 اكتبر 1990 از دنيا رفت، او در كودكي به بيماري سل مبتلا شد و به همين خاطر دوران كودكي نداشت.
وي در ادامه تصريح كرد : "ريتسوس" در جواني به انديشه چپ گرايش پيدا كرد،سال 1934 اولين مجموعه شعرش را با نام تراكتورها منتشر كرد و سال 1935 كتاب "اهرام" را منتشر كرد.
عبدالهي با اشاره به " گريتسوس " كه متاثر از جريانات اجتماعي بود، اظهارداشت : در جريان انتصابات كارگران دخانيات , در " سالونيكي " تعداد زيادي كارگر كشته شدند و در حدود 300 نفر زخمي شدند،"ريتسوس" با ديدن عكس مادري كه بر جنازه پسرش مي گريست، آنچنان متاثر شد كه به مدت 48 ساعت خودش را در اتاقش زنداني كرد تا مرثيه اي با وزن سنتي بنويسد، "ميكسيس تئوداركيس"، آهنگساز مشهور و دوست و هم ررزم "ريتسوس نيز بر روي آن آهنگ گذاشت و به سرعت اين شعر در ميان مردم راه يافت.
عبدالهي با اشاره به اين مرثيه كه از زبان مادري كه بر جنازه پسرش گريه و گلايه مي كند، گفت : مادر پسرش را تحسين مي كند و در نهايت برايش طلب آرامش مي كند و اين شعر آميزه اي از فرهنگ مردم و تفكرات مبارزاتي اوست.
اين مترجم آلماني در ادامه خاطرنشان كرد: "ريتسوس" در كتاب "نگاتيوهاي سكوت" كه سال 1977 منتشر شده است، دست به تجربه هاي جديدي مي زند و او در اين شعرها بيشتر چهره متفكر دارد كه سعي مي كند با نگاهي شكاك به همه چيز نگاه كند و اين مجموعه شعر با شعرهاي ديگر او تفاوت فاحشي دارد.
عبدالهي با اشاره به شعرهاي "ريتسوس" كه سورئاليست هستند، گفت : شعرهاي او سورئاليست تلطيف شده اند و در آن اساطير را از يونان باستان به جهان حاضر دعوت مي كند و اين اساطير را امروزي مي كند كه در نهايت منجر به شعرهايي منحصر به فرد مي شوند.
مترجم مجموعه شعر "با آهنگ باران" با اشاره به اولين ترجمه هاي آثار "ريتسوس" اظهارداشت: "قاسم صنعوي" براي اولين بار "ريتسوس" را ترجمه و كتاب "با آهنگ باران" ،سال 1354 به فارسي زبانان معرفي كرد و پس از او، "محمد علي سپانلو" و "ليلي گلستان" به معرفي جنبه هاي ديگري از آثار "ريتسوس" پرداختند و پس از آن، "احمد شاملو" با ترجمه شعرها و انتشار كاست "ترانه ميهن تلخ" توجه مخاطبان فارسي زبان را به شعرهاي "ريتسوس" جلب كرد. "فريدون فرياد" با ترجمه كتاب "زمان سنگي" , بخش عظيمي از شعرهاي "ريتسوس" را به فارسي برگرداند كه ترجمه كتاب "زمان سنگي"، ترجمه اي است كه حاصل سال ها زندگي با "ريتسوس" و تلاش بي وقفه اوست.

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

به مناسبت سالروز درگذشت "يانيس ريتسوس"


قاسم صنعوي :


تنها تكيه گاه "ريتسوس" شعر و‌‏آرمان اجتماعي بود

تنها تكيه گاه " ريتسوس" در مواجهه با دشوار‌‏هاي زندگي ، شعر و آرمان اجتماعي بود.
"قاسم صنعوي " ، اولين مترجم شعرهاي" ريتسوس" در گفت و گو با خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا گفت ‌‏: "يانيس ريتسوس" در اول ماه مه 1909 در يكي از جنوبي ترين شهرهاي يونان زاده او پنجمين و آخرين فرزند يكي از مالكان عمده بود . ولي از همان بدو تولد ثروت خانوادگي بر اثر قمار كلان پدرش از ميان رفت و زمين ها يكي از پس ديگري به رهن گذاشته شد.
وي در ادامه افزود : طالع نحسي كه گويا قصد داشت ، شاعر آتي را دنبال كند ،گذشته از آن كه زندگي خانوادگي او را به فقر آلود , سوگ و مرگ نيز به همراه داشت . در ابتدا بزرگترين برادرش قرباني بيماري شد و پس از آن مادرش در سن 43 سالگي در گذشت و خود ريتسوس نيز از اين بيماري در امان نماند و از سن 17 سالگي تا 21 سالگي را در آسايشگاه بيماران سل گذراند.
مترجم" با آهنگ باران" در ادامه ، با بيان اين نكته كه بيماري و مرگ مادر , كار پدر ريستوس را به جنون و مرگ كشاند ، گفت‌‏ : اما ريستوس و يكي از خواهران او تسليم طالع نحس نشدند و از مرگ در امان ماندند . ريستوس در كودكي با نقاشي , سولفژ , پيانو و شعر آشنا شد و اين هنرها بعدها در خدمت شعر او در آمدند.
وي در ادامه افزود ‌‏: ريتسوس به دليل بيماري سل كه در جواني گريبانش را گرفت ، نتوانست برگه صحت مجاز را دريافت كند كه اين برگه براي داشتن كارهاي اساسي به عنوان مجوز به شمار مي رفت . از اين رو در دوراني كه در خارج از آسايشگاه بيماران ريوي به سر مي برد ، براي گذراندن زندگي به كارهاي كوچك در چاپخانه تئاتر و در تئاتر به عنوان سياهي لشگر پرداخت.
صنعوي در ادامه افزود : ريتسوس ، نخستين مجموعه شعرش را به عنوان " تراكتورها " در همان چاپخانه اي كه مشغول به كار بود ، منتشر كرد و با انتشار اين كتاب و آشنايي با مردم خرده پاي به جرگه محافل دلبسته به حزب كمونيست جوانان يونان پيوست . ولي از آن پس زندگي او به آرمان‌‏خواهي پيوند خورد و از اين پس بود كه بارها به حبس و تبعيد در جزيره هاي گوناگون كشانده شد كه با اعتراض روشنفكران جهان غرب پس از چندي آزاد شد ، ولي پس از آن در اقامتگاهش تحت نظر قرار داشت.
صنعوي با اشاره به اين نكته كه ريتسوس در شعرهاي نخستين خود تحت تاثير سرايندگي كساني چون كاريوتاكيس , پالاماس , وارناليس و بود ، گفت ‌‏: اما اين تاثيرپذيري , ديري نپاييد و ريتسوس به زودي راهي خاص براي خود گشود و سورئاليسم ، او را به سوي خود كشيد.
تظاهرات كارگري كه در سالونيك روي داد ، الهام بخش نخستين منظومه بزرگ ريستوس به شمار مي رود و از آن زمان به بعد شعر ريستوس زباني مردمي و برادرانه به خود گرفت.
وي در ادامه گفت‌‏ : دوران اشغال يونان توسط آلمان نازي تقريبا براي 20 سال سرنوشت شاعر را به سرنوشت نهضت مقاومت پيوند زد . ولي نكته در خور توجه اين است كه تقريبا در تمام شعرهاي آن دوران او كه در تبعيد و آوارگي در اردوگاه هاي بازآموزي گذشت , تجربه اسارت با خشونت آشكار نمي شود.
مترجم كتاب " با آهنگ باران " در ادامه تصريح كرد : شعرهاي ريتسوس از لحاظ فرم و قالب دو گونه است . شعرهاي كوتاه كه در مجموعه‌‏هاي متعدد جا گرفته اند و منظومه هاي بلند كه گاه هر يك از آن ها به صورت كتابي مستقل به چاپ رسيده است.
صنعوي در ادامه با اشاره به اين نكته كه ديگر شعرهاي ريتسوس با بيان پيچيده تر براي مردم عادي قابل درك نيست ، گفت : ريتسوس ، خود هم از اين موضوع وقوف داشت و مي گفت كه شعر ضمن پرداختن به مسايل فوري كه همگان آن‌‏ها درك كنند ، ناگزير است به بيان نكته هايي كه مردم عادي تا مدت ها بعد آن ها را درك نخواهد كرد ، بپردازد.
وي در ادامه گفت ‏: ريتسوس بر خلاف بسياري از شاعران متعهد فقط گوش به صداي خود نمي سپرد . او در اعتقاد از تعصب به دور مي ماند وتغييراتي را كه در دنياي مورد علاقه‌‏اش روي مي داد ، واقع گرايانه دنبال مي كرد.
صنعوي با اشاره به اين نكته كه ريتسوس از جمله پركارترين شاعران تاريخ ادبيات جهان بوده است ، گفت ‌‏: او حتي در عرصه نقاشي نيز دست به تجربه‌‏هايي زده است و در ميان اثاثيه‌‏اش در هنگام بازگشت از تبعيدگاه ، انبوه 500 طرح و نقاشي آبرنگ وجود داشته است.
شمار آثار ريتسوس آن قدر زياد است كه نمي‌‏توان حتي همه آن ها را نام برد.
وي در ادامه افزود : تعدادي از آثار ريتسوس به ترتيب سال خلق آن ها چنين است ‌‏: تراكتورها‌‏ , اهرام , اپيتانيوس , سرود خواهرم , سنفوني بهار , حركت اقيانوس , مازروكا قديمي , با آهنگ باران , آزمون , يادداشت‌‏هايي در حاشيه زمان ‌‏, آخرين قرن پيش از آ... , شب زنده داري , ستاره صبح , شب رام شدني , جابه جايي ها , پرانتزها , شكل غيبت , بدرود , ‌‏پل , سوت , قطارها , تمرين ها , رفيق ما , و ... و آخرين اثر او كه يكسال پيش از مرگش انتشار يافت ، خيلي دير در شب نام داشت.
صنعوي در خاتمه افزود ‌‏: روز يازدهم نوامبر 1990 شاهد پايان زندگي شاعري بود كه لوئي آراگون شاعر درباره او گفت‌‏ ، نخست نمي دانستم كه او بزرگترين شاعر زنده دوران ما است , قسم مي خورم كه نمي دانستم . اين را مرحله به مرحله شعر به شعر او فهميدم

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

علي باباچاهي :
عينك‌‏ها كه تيره شد ، تاويلات ماليخوليايي از پديده‌‏هاي فرهنگي آغاز مي‌‏شود
هولناك ترين نوع سانسور ، خودسانسوري است

 

تصميم اخير شوراي عالي فرهنگي , جاي پاي واژگان يا مباحثي همچون سكولاريسم و نهيليسم را در عرصه فرهنگي نشانه رفته است كه هم نگراني هايي را در عرصه آفرينندگي به وجود مي آورد و هم سرگرداني مميزان كم تجربه را دو چندان مي كند.
" علي باباچاهي" ، شاعر معاصر ، كه به مناسبت سالروز تولدش در گفت و گو با خبرنگار فرهنگ و انديشه ايلنا ، پيرامون سانسور گفت‌‏ : چنين به نظر مي رسد كه حكومت‌‏هاي مردمي بايد بيش از هر چيز به مردم اعتماد كنند ، البته با اين فرض كه شاعر و نويسنده و اصولا اهل قلم در صف مردم قرار مي گيرند . اما معمولا با تعريف نادرستي كه تا كنون از ملت به دولت ارائه شده است , تصور مسلط جامعه و بخشي از تفكر حكومتي , اين است كه غالبا اين دو در تعارض آشتي ناپذير با هم به سر مي برند.
وي در ادامه تصريح كرد ‌‏: در اين حال است كه در عالم توليدات فرهنگي , خط كشي ها آغاز مي شود و مميزها با عينك‌‏هاي تيره ظاهر مي شوند !
شاعر مجموعه " در بي تكيه گاهي" افزود : در اين صورت بناي كار در وهله نخست ، نه بر برائت نويسنده ، بلكه بر احتمال ايجاد ادبيات براندازي گذاشته مي شود ، حساسيت هاي نابه جا آغاز مي شود و با چراغ قوه به ته و توي كلمات , تعبيرها و تركيبات شعر و صحنه هاي داستان و رمان خيره مي شوند . عينك‌‏ها كه تيره و تيره تر شود تاويلات نادرست و بعضا ماليخوليايي از پديده هاي فرهنگي و هنري به عمل مي‌‏آيد.
شاعر مجموعه " رفته بودم به صيد نهنگ " با اشاره مشكل سانسور كه سال ها پيش دامنگير شعر وي نيز شده بود ، افزود‌‏ : من شخصا چند سال پيش سر و كارم با مميزي افتاد كه يكي از شعرهاي مرا كه صرفا توصيف و تجسمي از احتمال وقوع زلزله تهران بود‌‏ , در صف ادبيات براندازي قرار مي داد . از طرفي حساسيت نسبت به به مسائل جسميت و جنسيت نيز تعبير و تكثير فرهنگي خاص خودش را به همراه دارد.
باباچاهي با اشاره به اين كه انسان كليتي يك پارچه و يك دست نيست ، گفت‌‏ : همه افراد جامعه از چنين خصوصيتي برخوردار نيستند .
بنابراين شاعر و نويسنده به ناچار , انسان و جوامع انساني را از زواياي مختلف و بعضا متناقض بررسي و بيان مي كند و در واقع هيچ متني نمي‌‏تواند و نبايد از كنار زشتي ها به سادگي بگذرد.
وي افزود‌‏ : مولانا جلال الدين بنا به ساختار حكايت و روايات منظومه ‌‏اش در مثنوي معنوي ناگزير از به كار بردن ادبياتي است كه ظاهرا غير مودبانه است . تا همين جا هم قابل تصور است كه خلاقيت‌‏هاي فرهنگي از جانب سانسور با چه ضربه ها و آسيب‌‏هايي رو به رو است.
باباچاهي با بيان اين كه هولناك‌‏ترين نوع سانسور كه خود سانسوري است ، گفت‌‏ : فاجعه آن جاست كه در مواردي اين خود سانسوري همچون امري عزيز جلوه مي كند و نقطه عزيمت كار هنرمند قرار مي‌‏گيرد .
پايان پيام

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

" علي اميني " نويسنده ايراني مقيم لندن :
سانسور در ايران بسيار سليقه ‌‏‏اي است
از خير انتشار " گمشدگان " در ايران گذشتم
عدم شفافيت در انتقال موضوعات به عقب ماندگي ايران دامن مي‌‏زند

سانسور در ايران بسيار سليقه‌‏ اي است و مامورين مميزي با كتاب هاي مشابه برخوردهاي چندگانه مي‌‏كنند.
" علي اميني" نويسنده ايراني مقيم لندن كه به تازگي به دليل اعمال اصلاحيه‌‏هاي فراوان ، از انتشار مجموعه داستان خود با عنوان
" گمشدگان " در ايران صرف‌‏نظر كرده است ، در گفت و گو با خبرنگار فرهنگ و انديشه ايلنا , ضمن بيان اين مطلب گفت‌‏ : مجموعه داستان " گمشدگان " شامل 5 داستان است كه اتفاقا به هيچ وجه سياسي نيستند . اين مجموعه ، در سال 1370 در كشور آلمان ، با تيراژ 3000 نسخه منتشر شد و با اين كه تيراژ آن بسيار پايين بود ، ولي توانست در ادبيات داستاني ما تاثير گذار باشد.
وي در ادامه تصريح كرد : انتشار اين كتاب در جامعه ادبي بازتاب خوبي داشت و چندين نقد در مورد آن ، در همان زمان در مجله " آرش "منتشر شد و چندين بار نيز داستان‌‏هاي اين مجموعه در راديوهاي خارجي مورد نقد و بررسي قرار گرفت و حتي زنده ياد " هوشنگ گلشيري" نيز نظر خوبي نسبت به اين كتاب داشت.
مترجم كتاب "‌‏پازروليني از زبان پازوليني " در ادامه گفت‌‏ : با توجه به اين كه گرته برداري‌‌‏هاي بسياري از مجموعه داستان گمشدگان , هم از نظر فضاسازي , سبك داستان ها توسط نويسندگان ايراني صورت گرفته بود و هم از اين نظر كه احساس مي كردم كه داستان هاي اين مجموعه براي ايراني ها جذابيت زيادي مي‌‏توانند داشته باشد , 3 سال پيش كه پس از سال‌‏ها به ايران بازگشتم ، تصميم انتشار آن را در ايران گرفتم.
وي در ادامه گفت ‌‏: از ميان ناشران ايراني نشر چشمه براي انتشار اين كتاب اشتياق نشان داد . ولي متاسفانه وقتي اين كتاب به ارشاد رفت 6 ماه پشت درهاي بسته ماند و در نهايت آن قدر اصلاحيه به اين كتاب خورد كه وقتي مدير نشر چشمه موارد اصلاحيه كه بيشتر به محتواي داستان ها باز مي گشت را به من اطلاع داد ، از خير انتشار داستان هايم در ايران گذشتم.
نويسنده مجموعه داستان " گمشدگان " در ادامه گفت ‌‏: اصلاحيه‌‏هايي كه به كتاب من وارد شد ، بيشتر محتوايي بود و در مواردي نيز داستان تكه تكه مي شد و در نهايت چيزي از آن به جا نمي‌‏ماند . از اين رو تصميم به عدم انتشار آن گرفتم . بايد بگويم ، من آدم لجبازي نيستم ، بلكه مي خواستم كتابم را در ايران منتشر كنم و اگر ارشاد ليستي از كلمات را در اختيارم مي گذاشت ، شايد آن زمان راحت تر مي توانستم داستان هايم اصلاح كنم.
اميني با اشاره به اين نكته در داستان هاي من نه مسائل ديني و نه سياسي مطرح شده اند ، افزود : دغدغه داستان‌‏هاي اين مجموعه مهاجرت است و در هر يك از داستان‌‏ها با دو شخصيت رو به رو مي شويم كه يكي از آن ها خواسته يا ناخواسته مجبور به سفر و مهاجرت مي شود و اين مهاجرت به گسسته شدن رابطه عاطفي اين دو فرد دامن مي زند.
اميني با اشاره به سانسوري كه در عرصه نشر در ايران حاكم است , گفت ‌‏: متاسفانه مسوولين وزارت ارشاد , حتي رويه‌‏اي شناخته شده براي سانسور ندارند و سانسور در ايران بسيار سليقه اي است و مامورين مميزي روي مسائلي در داستان ها انگشت مي گذارند كه در داستان‌‏هايي ديگري كه اجازه نشر گرفته اين موارد مشاهده مي شود . من مي‌‏توانم در هر محكمه صالحه‌‏اي ثابت كنم كه مواردي كه در داستان هاي من به آن اصلاحيه خورده ، از روي غرض ورزي و سليقه بوده است.
وي در ادامه گفت ‌‏: اي كاش مامورين مميزي معيارهاي سانسور را يك دست مي كردند ، تا با داستان هاي مشابه برخوردهاي چند گانه نكنند.
اين نويسنده مقيم لندن در ادامه ياد آور شد : در اروپا چيزي به نام مجوز در عرصه نشر وجود ندارد و در آن جا هر نويسنده و ناشري مي‌‏تواند هر كتابي را منتشر كند و اگر پس از انتشار ، كتابي شاكي خصوصي داشته باشد ، در آن صورت فكري به حال آن كتاب مي كنند . ولي در ايران وضعيت فرق مي كند.
وي در ادامه گفت‌‏ : مهمترين نكته اي كه زمان انتشار كتابم در ايران تجربه كردم , عدم انتقال مطالب به شكل اصيل و شفاف در ايران است و اين منجر به اين مساله مهم مي شود كه هميشه شكايت داشته باشيم كه چرا ما سبقه تاريخي نداريم , دليل امر اين است كه وقتي هر نسلي اجازه نداشته باشد كه تجربيات خود را به طور شفاف به نسل ها منتقل كند ، هر نسلي به جاي اين كه آجري بر ساخته هاي پيشينيان بگذارد ، بايد از اول شروع كند.
اميني با اشاره به نبود حافظه تاريخي در ايران ياد آور شد : در اين شرايط همه چيز در خلاء شكل مي گيرد و در شن روان نيز نمي‌‏توان هيچ بنايي را ساخت . ضمن آن كه دود اين مساله به چشم فرهنگ ما مي رود و تيراژ پايين كتاب و عدم شفافيت در انتقال موضوع در ايران به عقب ماندگي ما دامن خواهد زد.
اميني كه به تازگي ، ترجمه دو كتاب " پازوليني از زبان پازوليني " و " سه گانه ‌‏وانيك "‌‏نوشته " واسلاو هاول " از او منتشر شده است ، در بخش ديگري از اين گفت و گو به خبرنگار ايلنا گفت : ويراست جديدي از كتاب " با آخرين نقش هايم " نوشته " لوئيس بونوئل" را در نشر كارنامه زير چاپ دارم . البته اين كتاب در سال 71 از سوي نشر " هوش و ابتكار " منتشر شد كه به دليل ناياب بودن آن ، سال گذشته ، ويراست جديد اين كتاب را به نشر كارنامه سپردم . ضمن آن كه بدون هيچ دليلي انتشار اين كتاب تاكنون به تاخير افتاده است.
اميني در خاتمه گفت ‌‏: فكر مي كنم ، اين تاخير و اهمال در انتشار به موقع كتاب ، عادت نشر كارنامه شده است كه عادت پسنديده اي نيست . البته قول‌‏هايي براي نشر هر چه زودتر آن داده اند كه اميدوارم پايبند باشند.

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

مسعود احمدي :
سانسور از جانب كساني اعمال مي شود كه خود را متولي همه شوون مي‌‏دانند
تقابل با آزادي در عرصه خلاقيت به خشكاندن استعداد هنري مي انجامد

سانسور دولتي بيشتر از جانب كساني اعمال مي‏شود كه خود را متولي همه شوون زندگي انساني مي‏دانند.
" مسعود احمدي" ، شاعر ، در گفت و گو با خبرنگار فرهنگ و انديشه ايلنا , ضمن بيان اين مطلب گفت‏ : حكومت توتاليتره اتحاد جماهير شوروي سابق نشان داد كه تقابل با آزادي در عرصه خلاقيت ، به خشكاندن استعداد و نابودي اثر هنري مي انجامد و در نتيجه هنر و ادبياتي شكل مي‌‏گيرد كه فاقد توان تحول و تغييرات و حتي بري از امكان ايجاد لذت هنري است.
وي در ادامه تصريح كرد ‏: سردمداران فرهنگي كشور شوراها ، دانسته يا نادانسته ‏, هنر و ادبيات ملتي را كه از ميان آن " گوگول " , "تولستوي " " داسايوفسكي " و ... برخاستند را به چنان ابتذالي كشانده اند كه هر آم فرصت طلب و ميان مايه‏اي مدعي ادبيات و هنر شده است.
شاعر مجموعه " براي بنفشه بايد صبر كني " , با اشاره به شيوه عملكرد فرهنگي جهان سرمايه‏داري گفت‏ : يكي از وظايف دستگاه رسانه جمعي راديو ، تلويزيون و اينترنت ، مغزشويي آحاد مردم و نازل كردن پسند و سليقه آن ها است . به همين دليل در كشورهاي اروپايي و آمريكايي بي آن كه دستگاهي مشخص و معلوم سانسور را اعمال نمايد , خود به خود آثار هنرمندان خلاق از طريق انزوايي كه به آن ها تحميل مي شود ، از گسترش و كارآمدي باز مي مانند.
وي در ادامه افزود ‏: اما در كشورهاي توسعه نيافته و يا در حال توسعه ، نهادي مشخص و معين سامان مي يابد كه با صراحت آثار هنري را سانسور نمايد و از حيز انتفاع بيندازد.
احمدي خاطر نشان كرد‏ : در حوزه سانسور ، دو عامل موثرتر و بارزتر است ، يكي شخص مولف كه به واسطه داوري هاي مبتني بر ارزش‏هاي مسلط و مورد قبول عام به آن مبادرت مي ورزد و يكي كارگزاران حكومت كه بنا به تشخيص خود ، بخشي از متن را در تعارض و تقابل با نظم حاكم مي دانند.
وي در ادامه افزود‏ : در حوزه نخست به ويژه در جهان سوم زنان نويسنده ، بيش از حد دچار خود سانسوري مي باشند . آنها غافلند كه اين سانسور ناشي از ترس به جان اثر لطمه‏اي جدي مي زند و در نهايت آن را از آن چه كه بايد باشد‏ , دور مي كند و در نتيجه اثر را پوك و فاقد انرژي هايي مي كند كه لازمه يك اثر هنري خلاقانه است.
شاعر مجموعه " دو سه ساعت عطر ياس " با اشاره اين هنرمندان كه فراموش كرده اند كه هنرمند خلاق بايد به شهامت و جسارتي مسلح باشد مردم عادي از آن بي بهره هستند ، افزود : هنرمندان از اين رهگذر بايد بتوانند ، علاوه بر اين كه پاره اي از واقعيت‏ها را عريان مي كنند , دست كم بخشي از وضعيت‏هاي موجود را مورد نقد و بررسي قرار دهند.
احمدي در خاتمه گفت‏ : به نظر من ، تنها كاري كه هنرمندان در مبارزه با سانسوري كه از سوي حكومت اعمال مي شود‏ ، مي توانند بكنند , اين است كه به هيچ عنوان زير بار سانسور دولتي نروند . يعني آنان از قيد انتشار آثارشان بگذرند و ترجيح دهند كه در زماني ديگر اثرشان را ارايه دهند

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

سيدعلي ميرباذل :
سرودن شعر سپيد از غزل دشوارتر است
اعتقادي به بحران شعر ندارم

شاعر بضاعتي جز كلمه ندارد‌‏ و اين كلمه است كه شاعر را به سخن مي آورد.
" سيد علي ميرباذل " ، شاعر معاصر ، در گفت و گو با خبرنگار فرهنگ و انديشه ايلنا , ضمن بيان اين مطلب گفت ‌‏: سرودن شعر را از 15 سالگي آغاز كردم و البته در آن زمان تفاوتي ميان رديف و قافيه قائل نبودم ، اما با راهنمايي هايي دبيري كه هر كجا كه هست ، خدايا به سلامت دارش ، با اصول اوليه شعر كلاسيك آشنا شدم و پس از آن با جديت بيشتر به سرودن شعر پرداختم.
وي در ادامه تصريح كرد : با توجه به شرايط اجتماعي و جود مذهبي خانواده ام و جوي كه بر جرايد آن روز حاكم بود , شعرهايم را براي چاپ به مطبوعات نمي فرستادم و تنها 2 شعر در مجله اطلاعات هفتگي منتشر كردم . اما پس از انقلاب براي چاپ شعرهايم در مطبوعات جديت بيشتري به خرج دادم و در كنار سرودن شعر به نوشتن نقد نيز روي آوردم كه حاصل آن 150 نقد و نظر است كه گاهي با نام مستعار در مطبوعات منتشر شده است . در حال حاضر اين نقد و نظرها را گردآوري كرده ام كه به زودي اقدام به انتشار آن ها به صورت كتاب خواهم كرد.
ميرباذل در ادامه گفت : اولين مجموعه شعرم با تاخير زماني زياد در سال 1375 به نام" پشت همين باران" منتشر شد . البته اصرار دوستانم مرا واداشت كه اين مجموعه را منتشر كنم و شعرهاي اين مجموعه همه سپيد هستند كه از نظر مضموني ، حول و حوش باران دور مي زنند.
وي با اشاره به اين نكته كه انتشار كتاب" پشت همين باران" باعث شد كه مرا به عنوان شاعر باراني ها نام نهند ، خاطر نشان كرد : دومين كتابم با نام " گزيده ادبيات معاصر" منتشر شد كه در اين مجموعه شعرهاي بارانيم نسبت به مجموعه قبل پخته تر شده بود . اين كتاب به تازگي به چاپ دوم رسيده است.
وي در خصوص تئوري سرايش خود گفت : در اين تئوري به تفصيل بيان كرده ام كه شاعران در هنگام سرايش شعر ، به نوعي دچار نا به ساماني رواني مي‌‏شوند ، اما تفاوت عمده آن ها با ديوانگان در اين است كه شاعران پس از سرايش شعر دوباره به حالت عادي خويش باز مي گردند و مي توان از آن ها به عنوان عاقل ترين مردم جهان نام برد . البته در اين رابطه ، نظريه " جنون هنري " توسط پزشكان ، با تحقيقاتي كه انجام داده اند ، به اثبات رسيده است.
وي در ادامه گفت ‌‏: سومين مجموعه شعر من " بهشت آواره من‌‏ است" نام دارد كه در اين مجموعه سعي كرده ام تا از زبان شعرهاي باراني فاصله بگيرم . در شعرهاي اين مجموعه بسامد باران و شعرهايي از اين دست بسيار كم است.
وي در ادامه گفت ‌‏: در حال حاضر هم مشغول گردآوري مجموعه شعري به نام " چقدر گم مي شويم " , هستم كه آنتولوژي شعرهاي سال هاي 1380 - 1370 است . من اين مجموعه را از ميان شعرهايي كه در فاصله اين سال ها سروده ام , گزينش كرده ام كه اين كتاب شامل 20 غزل و 40 شعر سپيد است و وجه بارز شعرهاي مجموعه نيز پرداختن به مسائل اجتماعي و عارفانه است.
ميرباذل با اشاره به اين نكته كه شعر قالب نمي شناسد , افزود : قالب مظروف است و بايد ببينيم كه شعر خود ، چه قالبي را براي خودش انتخاب مي كند ‌‏, از نظر زيبايي شناسي هم بايد قوالب شعري در طول سال ها تحول پيدا كند و شاعر امروز بايد از شيوه بياني كه در شعر كلاسيك به چشم مي خورد ، بگذرد.
وي در ادامه با بيان اين كه شعر سپيد پارامترهاي غزل را ندارد ، گفت : من با تجربه اي كه در سرايش غزل و شعر سپيد دارم ، معتقدم كه سرودن شعر سپيد بسيار دشوارتر از غزل است ، چرا كه در غزل وزن و قافيه به كمك شاعر مي‌‏آيند . اما در شعر سپيد شاعر بايد از امكانات زباني ديگري سود ببرد.
ميرباذل با اشاره به شاعراني كه با غريب نويسي و هذيان گويي فكر مي كنند مي‌‏توانند ، تحولي در فضاي شعر به وجود بياورند ، افزود : ما بضاعتي جز كلمه نداريم , در ازل كلمه بوده است و اين كلمه است كه شاعر را به سخن مي آورد و شاعر در اختيار كلمه است . شاعر امروز بايد با شعر كهن آشنا باشد . چراكه تا آن را نشناسيم ، نمي توانيم شعر سپيد بگوييم و هذيان هاي شبانه را نمي توان به عنوان شعر سپيد به خورد مخاطب داد.
ميرباذل در ادامه گفت ‌‏: ادبيات ما بسيار غني است و شعر سپيد يك شبه در ادبيات ما به وجود نيامده است . اگر به شطيحات با يزيد بسطامي دقيق شويم در مي آبيم كه زيباشناسي شعر سپيد با نثر بايزيد همسو است و شاملو نيز اين موضوع را بارها در صحبت هايش تاييد كرده است . يكي از وجوهي كه نشان مي دهد ، شاملو در شعرش حرفي براي گفتن دارد ، توجه و شناختن متون كلاسيك است و در شعر او گذار منطقي از شعر كلاسيك اتفاق مي افتد.
ميرباذل با اشاره به اين نكته كسي كه شعر كهن را خوب بشناسد بهتر مي تواند ، شعر سپيد بگويد ، افزود : متاسفانه برخي از شاعران ادعا مي كنند كه شعر كلاسيك هيچ كمكي به شعر امروز نمي تواند بكند و براي خود تئوري بافي مي كنند . مشكل اصلي ما اين است كه با اين كه سال ها و به تعبيري قرن ها از تولد شعر سپيد مي گذرد ، هنوز مانيفيست اين شعر نوشته نشده است.
شاعر مجموعه" بهشت آواره من است"يكي از ويژگي هاي پست مدرنيسم در ادبيات را معناگريزي دانست و افزود : متاسفانه برخي از شاعران به هذيان نويسي روي آورده اند و معنا و معناپذيري اثر را ناديده مي گيرند . معنا گريزي به نوعي تكثر گرايي معنايي است ، اما متاسفانه برخي آن را با به خيال آن كه هر شعر بي معنايي پست مدرن است ، در ورطه مخاطب گريزي قرار مي دهند . اما اگر دقيق شويم بهترين شعرهايي كه مي توانيم از آن ها نام ببريم ، شعرهايي است كه به مفهوم آن‌‏ها توجه شده است.
ميرباذل با اشاره به طرح مباحثي چون " بحران شعر " افزود : من هيچ اعتقادي به بحران شعر ندارم و معتقدم شعر در مراحل تكامل خود هميشه دچار فراز و فرود مي شود و چيزي كه امروزه به عنوان بحران شعر از آن نام مي بريم , به نظر من ناشي از بيماري شعر است و وجود شاعران حاشيه اي كه به هر شكل مي خواهند ، خود را به عنوان چهره هاي مطرح شده امروز ايران معرفي كنند ، به اين موضوع دامن زده است . شاعر واقعي هيچ وقت دچار بي مخاطبي نمي شود و شعرش مخاطب خودش را خواهد داشت.
وي يكي از مشكلاتي كه دامن شعر امروز ايران را گرفته است را رو دست نويسي شاعران از يكديگر خواند و افزود : ارسطو معتقد است كه هنر ، كاوش روح آدمي است از اين رو هنر واقعي هنري است كه از روح هنرمند بجوشد و در قالب كلمات , رنگ و ... تجلي پيدا كند ، اما متاسفانه برخي اين موضوع را ناديده مي گيرند و تنها اداي و اطوار شاعري در مي آورند و به خلق اثر نمي پردازند ، بلكه از روي دست هم شعر كپي مي كنند و اثرشان هيچ ويژگي شاخص و بارزي ندارد و همين شعرها به هر شيوه كه شده مجوز مي گيرند به دست مخاطب شعر مي رسند و مخاطب را به اشتباه مي اندازد كه آيا جريان واقعي شعر معاصر اين است!
ميرباذل با اشاره به شاعران سبك هندي گفت‌‏ : در تذكره آفتاب ، از 2500 شاعر نام برده شده است . اما اگر امروزه نگاه كنيم از اين شاعران نامي به ميان نيست و تنها , " صائب" و " بيدل " وچند تن ديگر به ميان مي آيند و اين نشان مي دهد كه تاريخ خود غربال خوبي است و شعر اصيل را جريان هاي انحرافي باز مي شناسد . پس نبايد به آن شكل نگران , بحران شعر باشيم , شعر واقعي خود راهش را پيدا مي كند

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

يك قرن و يك بيمار با مرض" نصرت رحماني"

 

                   

 

همه چيز در طول زندگي ، مثل خود زندگي بر ما تحميل مي شود . در مقابل برخي چيزها كه با سرشت و بينش ما متغير است ، گردن كشي مي كنيم و جبهه مي گيريم . ولي دير يا زود ،كم كم توان ما فرسوده مي شود و بر آن گردن مي نهيم . مثل پيري ، بيماري و مرگ . در مقابل پاره‌‏اي از مقولات نيز بي هيچ شكل و مقابله اي تن مي دهيم ، مثل عشق , زندگي و شعر ! كدام يك از عشاق نامدار اول معشوقي برگزيدند و بعد به او عشق مي ورزيدند‌‏ ! اما عشق چه ارتباطي به شعر , اين جنون بزرگ مي تواند داشته باشد . راستي به نظر شما شاعر چيزي شبيه عاشق نيست؟


"نصرت رحماني" در تاريخ 10 اسفند ماه سال 1308 در محله پامنار تهران در خانواده بسيار معمولي متولد شد . پدرش " اسدالله"و مادرش "فاطمه ميرزاخاني" بود." نصرت" به گفته خود ، خيلي زود و پيش از مدرسه سر و كارش با كتاب آغاز شد . او تحصيلات ابتدايي خود را در مدرسه " ناصرخسرو" شروع كرد و پس از آن از دبيرستان اديب فارغ التحصيل شد . "نصرت" از همان آغاز به شعر و نقاشي علاقه‌‏مند بود ‌‏, از هنرستان نقاشي به دليل پاره‌‏اي از مشكلات بيرونش كردند كه اين موضوع بعدها در شعر او به خوبي نمود پيدا مي كند . پس از آن به مدرسه پست و تلگراف رفت كه در اين مدرسه ،"پژمان بختياري" ( شاعرنامي معاصر ) مدير بود . "پژمان" خيلي زود علائق" نصرت" را كشف كرد و تهيه روزنامه ديواري مدرسه را به او واگذار نمود . "نصرت" همانند خيلي از شاعران هم نسلش ، خيلي زود وارد عرصه مطبوعات شد . او به سال 1324 اولين شعرش را در مطبوعات آن روز منتشر كرد‌‏ . بيشتر شعرهاي او در روزنامه "شهباز" با نام مستعار " ن چريك " منتشر مي‌‏شد . در همين سال ها بود كه با شعر و انديشه " نيما " آشنا شد و خيلي زود او را پذيرفت . او مي‌‏گفت ‌‏: دلم مي خواست به تو مي گفتم كه اين راه را نرو ، اما از تو گذشته است ، تو خودت را چنان آلوده كرده‌‏اي كه پل هاي پشت سرت را شكسته‌‏اي ، ديگر نمي توانم اين حرف را به تو بزنم .
سال 1333 ، نخستين مجموعه شعر "نصرت رحماني" با مقدمه "نيما يوشيج" در 103 صفحه توسط انتشارات "صفي عليشاه" منتشر شد . اين كتاب خيلي زود نام "نصرت" را بر سر زبان‌‏ها انداخت . " كوچ " ، بيان برهنه اما هنري و شعري شكست بود‌‏ , از ديد شاعري طاغي كه با روحيه‌‏اي عصيان‌‏گر و شورشي مرثيه شكست آرمان هايش را مي سرود ، براي او پذيرفتن اين ياس دشوار بود.
"نصرت" و همنسلانش ، شاعران شكست خورده بودند . " نصرت" در خاطراتش مي گويد : ما شكست خورديم ، ما سال 1332 ، هرگز از آرمان هاي خود دل نكنديم ، نه در شعرمان و نه در زندگي مان . ما الفباي خواندن را در حزب توده ياد گرفته بوديم ، بعد از سال 32 ، ما از حزب توده سر خورديم . ديدم حزب يك سراب است ، اما آن آرمان خواهي در ما مانده است . بعد از سال32 ، عده‌‏اي خودشان را فروختند ، به دستگاه رفتند . آن طرف عده اي هم رفتند ، بساز و بفروش شدند . ما ،ما شديم . با آرمان هاي خودمان , تا حقيقت , آزادي , عدالت و انسانيت را پاس داريم و شكست خودمان را بسرائيم , از ياس خود عليه نظم مستقر هديه‌‏اي اعتراضي بسازيم ، اما شكست سبب آن شد كه ما به درون خودمان ، به كنه وجودمان نگاه كنيم . مثل " كافكا" . همين جا بود كه از "نيما" جدا شديم ، ما ميراث دار "هدايت" بوديم كه به ما نزديك تر بود . از همه آگاه تر و زودتر از همه مسائل را فهميده بود ، نوشته بود و آن آخر كار هم آخرين اعتراض خود را به صورت خودكشي به چهره ما تركاند . شكست باعث شد ، ما كه مبارزان جوان آن دوره بوديم و يكسره در خدمت آرمان‌‏هاي مبارزه بوديم ، تبديل به مشتي آواره خيابان ها و ميخانه ها و اميد شديم ‌‏. "شاهرودي" , "سپهري", "شاملو" , " نادرپور"و "شيباني" . در آن فضاي درد و ياس به تهران سرازير شديم تا ما شويم . دوباره خودم جايي نوشته ام كه " نصرت رحماني" از جمله بيماري هايي است كه در هر قرن يك نفر مبتلا به آن مي شود.
در همين سال ها ، "نصرت "همكاري قلمي اش را با مجلات " ايران" و "سپيد و سياه" آغاز مي كند و داستان هاي عامه پسندي مانند "تورنگ" , " لولي" و "ترمه "منتشر مي‌‏نمايد.
"نصرت"، در سال 1334 ، دومين مجموعه اش را با نام " كوير" توسط انتشارات " گوتنبرگ" روانه بازار كتاب مي كند و در كنار آن ، چاپ دوم "كوچ" روانه بازار كتاب مي شود . در همين سال ، "نصرت" در تالار سفارت چكسواكي شعر خواني مي كند و چند شعر از او در كتاب "نغمه هاي زندگي" ( گزيده شعرهاي مجلس اميد ايران ) به سردبيري و مقدمه "علي اكبر صفي پور" منتشر مي شود . در فاصله سال هاي 1381-1336 ،" مجموعه شعر "ترمه" آغاز ، نگارش پاورقي "مردي كه در غبار گم شده" در مجله "اميد ايران" , چاپ چند شعر برگزيده در كتاب" شاهكارهاي شعر معاصر ايران"، انتشار چهارمين مجموعه شعرش با نام "ميعاد در لجن" , چاپ چند شعر برگزيده در كتاب "شاهكارهاي شعر نو" , "حريق باد ", چاپ شعرهاي برگزيده در مجموعه "چاپار" , "جنگ سياسي" , "درو" , "شمشير" , "معشوقه قلم ", مجموعه شعر "پياله درودگر زد" , "در جنگ باد" , انتشار گزيده اشعار "نصرت رحماني" , چاپ و انتشار كارنامه ادبي "نصرت رحماني" در كتاب "آوازي در فرجام" , چاپ و انتشار مجموعه شعر "بيوه سياه" كه در برگيرنده آخرين شعرهاي "نصرت رحماني" است ، منتشر مي شود.
"نصرت رحماني" در طول زندگي هنري خود ، مدتي در راديو ارتش در كنار سرهنگ "حسين شاه زيدي"، فعاليت در مجله "روشنفكر"، همكاري با شركت تبليغاتي فاكوپا ، مسووليت صحنه ادبي - هنري "هنر روز" در روزنامه كيهان ‌‏, مسووليت صفحه ادبي شعر روز در مجله "زن روز" و اداره ستوني زير عنوان "چهل تكه" در "كيهان فرهنگي" مشغول بود.
او خود درباره شعرش مي گويد :‌‏
نهيليسم به معنايي كه مي گويند ، هرگز در شعر من نبوده است ، ناتوراليسم چرا . نهيليسم اگر به معناي نفي و رد ارزش‌‏هاي انساني و عدالت طلبي و انسان دوستي است ، نه ، شعر من هرگز چنين نبوده است . بيشتر در آن گرايش به نوعي آنارشيسم هست ، يعني شورش عليه نظم موجود ، يعني گرايش به انسان دوستي و آزادي و عدالت.
از اولين گام ، از آن روزها مي كوشيدم تا كلمات آواره در كوچه و بازار شهر را در زبان كتاب وارد كنم و كشش آن ها را در شعر نشان دهم. از انتشار اولين مجموعه شعرم به نام " كوچ" اين خط را تا به پهنه مضامين خاص دنبال شده است.
شاعر چيزي شبيه به عاشق نيست ؟ به پشت سر نگاه مي كنم و در مي‌‏يابم كه من هرگز در زندگي چيزي را تمام و كمال به ميل خود نتوانسته ام بر گزينم . از يك شاخه گل تا خود زندگي را , چه رسد به شعر و شاعري !
..... و در نهايت " نصرت رحماني" پس از يك عمر شاعري ، در 27 خرداد سال 1379 درگذشت.
شعري از او را با هم مرور مي كنيم :
شب تاب بي دليل مي افروزد
پرواز بي هيچ علتي , در بال هاي عقاب است
و كهكشان بي بايدي سماع خويش را دنبال مي‌‏كند
من بي هيچ بايدي مي سرايم
بايد كه حلقه زنجير را گسست
بايد كه بايدها را به دور ريخت
بر من جنون متبرك باد

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٤


 

 آنتوان چخوف :علم پزشكي توان بينشم را افزون و دانش مرا از جهان وجهانيان بارور كرده است

آنتوان پاولويچ چخوف درتاريخ 17 ژانويه 1860 در تاگانروگ متولد شد . ابتدا به مدرسه يوناني وابسته به كليساي امپراتور كنستانتين رفت ودرسال 1879 وارد دانشكده پزشكي دانشگاه مسكو شد . از همان سال نخست تحصيل در دانشگاه به نويسندگي درمطبوعات پرداخت.
به گزارش خبرنگارفرهنگ وانديشه ايلنا :"آنتوان پاولويچ چخوف" درتاريخ 17 ژانويه 1860 در تاگانروگ متولد شد . ابتدا به مدرسه يوناني وابسته به كليساي امپراتور كنستانتين رفت ودرسال 1879 وارد دانشكده پزشكي دانشگاه مسكو شد . از همان سال نخست تحصيل در دانشگاه به نويسندگي درمطبوعات پرداخت. و درسال 1880 به دريافت جايزه ادبي پوشكين نائل آمد . او در نامه اي به دكتر روسوليمو (Rossolimo)همدوره اش در دانشكده پزشكي نوشته است :
"ترديد ندارم كه تحصيل در دانشكده پزشكي برذوق فعاليت‌‏هاي ادبي ام تأثير شگرفي گذاشت . علم پزشكي توان بينشم را افزون و دانش مرا از جهان وجهانيان بارور كرده است . هيچ كس، جز يك پزشك نمي تواند ارزش راستين طب وتأثير آن را برنوشته‌‏هايم درك كند . من تا جايي كه ميسر بود در همه حال سعي كردم اصول علمي را در آثارم رعايت كنم البته گاه اتفاق مي‌‏افتاد كه ملاحظه اين اصول مقدور نمي شد، در چنين مواردي بطور كلي از خير خود داستان مي گذشتم ."
لازم به ذكر است : داستان‌‏هاي "چخوف "تفكربرانگيزند، بطوري كه خواننده تامدتها تحت تأثير آنها قرار مي‌‏گيرد . چخوف نوشتن را از ايام جواني ، آغاز كرد . او با اسم مستعار "آنتوشاچخونته" مطالبي طنزآميز درباره رفتار مادرزن‌‏ها، كلفت‌‏هاي پير، عروسي‌‏ها ومراسم عزاداري و ... در مجلات چاپ مي كرد . يكي از نخستين آثار او، يعني "سركار يريبشيف"، كه اثري اجتماعي وانتقادي است وبوروكراسي حاكم برنهادهاي اداري ودولتي را ريشخند مي‌‏كند ، اجازه چاپ نگرفت . اما او با همان شدت وعلاقه به نوشتن ادامه داد و داستانهاي كوتاه بسياري نوشت كه نام او را در ادبيات روسيه قبل از انقلاب تثبيت كرد .
شايان ذكر است: داستانهاي چخوف ساده وروشن وموجز است ، و طنز ظريف وتلخي در اغلب آنها وجود دارد . هيچ جزيي از آثارش زايد نيست ، وبه قول خودش "اگر تفنگي را در پرده اول از ديوار بياويزم در پرده دوم يا سوم حتماً تير آن راخالي مي‌‏كنم". اين عبارت البته به آن معنا نيست كه همه نشانه هاي موجود در آثار چخوف، الزاماً ، نماديا نماينده چيزي هستند . مضاميني كه در آثار چخوف وجود دارد، معمولاً از پژمردن آرمان‌‏هاي جواني، دل دادگي‌‏هاي نامعقول وجهل عمومي حكايت مي‌‏كند . چخوف معتقد است قيافه انسان بعداز سي سالگي ، همين كه شخص از آرمان هاي بزرگ خالي شد، مضحك مي‌‏شود، زيرا انسان براي درافتادن با مشكلات وموانع اجتماعي همواره به آرمان‌‏هاي بزرگ نياز دارد .
لازم به ذكر است :داستان‌‏هاي چخوف معمولاً آدم هايي را توصيف وروايت مي‌‏كنند كه در مواجهه با ناملايمات و اوضاع ناهنجار دچار سؤتفاهم مي‌‏شوند . آنها به درك روشني نسبت به آنچه آنها را در چنبر خود گرفتار مي كند نمي‌‏رسند ودريافت مشتركي با يكديگر پيدا نمي كنند . گويي هريك از آدمها در فضاي بسته ومحدود خود به سر مي‌‏برند، وهيچ يك قادر نيستند بدون پرداخت هزينه‌‏هاي سنگين يا فداكردن خود و ديگران از آن فضاي بسته فردي خارج شوند . قانون و سنت وعرف، هيچ كدام گره گشاي مشكلات آدمها و بن بست موجود در روابط آنها نيست . دراين ميان قانون، به عنوان سرمشق يا الگوي رفتاري وضع شده از سوي نظام سياسي حاكم، براي اكثريت خاموش آدمها - دهقانان، سرف ها، ماهيگيران، پيله وران و فروشندگان دوره گرد و مانند اينها - ناشناخته است ، بطوري كه وقتي خود را در مصيبتي گرفتار مي‌‏بينند يا مرتكب خلافي مي‌‏شوند به هيچ وجه تقصير يا گناهي را متوجه خود نمي‌‏دانند ، و وقتي ضابط قانون يقه آنها را مي‌‏گيرد عمل خود را توجيه مي‌‏كنند .
شايان ذكر است :طبيعت در داستانهاي چخوف با شكوه وشگرف توصيف مي‌‏شود، وآدمها نسبت به مظاهر طبيعت و زشتي وپلشتي زندگي خودشان رفتاري بي اعتنا وتقديرگرايانه دارند؛ گويي سرنوشت مقدر كرده است كه آنها از طبيعت فاصله بگيرند وتلاش براي تغيير زندگي ناگوار خود نكنند . چخوف زيبايي‌‏ها وشكوه وجلال طبيعت را مي‌‏ستايد، و زندگي آدمها را در تعارض با طبيعت نشان مي‌‏دهد . بي توجهي به طبيعت يا بيگانگي ميان آدمها اغلب به تراژدي منجر مي‌‏شود، اما چخوف اين تراژدي را با لحني غم انگيز روايت نمي‌‏كند ؛ زيرا براين عقيده است كه اگر در زندگي تراژدي وجود دارد - كه دارد - ما بايد آن را نشان بدهيم ، آن هم بدون دخالت مستقيم ، با لحني بي طرفانه يا طنزآميز .
سرانجام چخوف درسال 1904 در چهل وچهار سالگي ، در اوج آفرينندگي ، براثربيماري سل در آسايشگاهي در " بادن وايلر " آلمان درگذشت ودر مسكو به خاك سپرده شد.

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٤


 

  ورلن" شاعري نوپرداز است كه تنها به بيان احساساتش بسنده نمي‌‏كند

 

ورلن" شاعري نوپرداز است كه تنها به بيان احساساتش بسنده نمي‌‏كند، بلكه آن را به ما القاء مي‌‏كند . او از ستايشگران "بودلر"، باني مكتب سمبوليست به شمار مي‌‏رود. شعر "بودلر" عاري از فردگرايي است . 
" پل ورلن"، سال 1844 در شهر متز در شمال شرقي پاريس به دنيا آمد، در دوران تحصيل , دانش آموز باهوشي بود و به نقاشي و كاريكاتور علاقه داشت. او سال 1862 پس از پايان دوره متوسط در شهرداري پاريس زير نام كار ساده اداري مشغول به كار شد و بدين ترتيب فرصت كافي براي شركت در محافل ادبي را پيدا كرد و در 21 سالگي به نوشتن نقدهايي ادبي پرداخت و اولين مجموعه شعر خود را سال 1866 با عنوان اشعار "كيواني" به چاپ رساند، سال 1869 همزمان با انتشار مجموعه "بزم‌‏هاي عاشقانه" , به دختر جوان 16 ساله‌‏اي به نام "ماتيلده موته" دل بست كه پاكي و صفاي او براي "ورلن" به مشابه رستگاري و معصوميت بازيافته بود، چنان كه اغلب اشعار مجموعه "ترانه خوش" به چاپ رسيده در سال 1870 بيانگر شادي شاعر و اميد او به اين خوشبختي از راه رسيده است كه به ازدواجش در همان سال انجاميد .
او سال 1871 با "آرتور رمبو" در پاريس ملاقات كرد و مجذوب نبوغ اين شاعر جوان شد، سال 1872 به اتفاق به لندن و پس از آن به بروكسل رفتند، سال 1873 در پي يك منازعه "ورلن" گلوله‌‏اي به "رمبو" شليك كرد و به دو سال زندان محكوم شد. در همين دوران مجموعه " عاشقانه‌‏هاي بي كلام" در سال 1874 انتشار يافت. "ورلن" در سال هاي زندان عميقا به خداي خويش نزديك شد و شعرهايي در اين باره سرود كه بعدها ،سال 1880 در مجموعه "فرزانگي" به چاپ رسيد .
از مجموعه اشعار ديگر "ورلن" مي توان به "گذشته و چندي پيش" (1884) ،"عشق" (1888) ،"به موازات" (1889)، "ترانه‌‏هايي براي او" (1891) اشاره كرد. او بسيار دير هنگام مورد توجه جامعه ادبي آن زمان قرار گرفت و سال 1894 پس از مرگ "لوكنت دوليل"، ملك شعرا خوانده شد و در نهايت در 8 ژانويه چشم از جهان فروبست و تابوتش با حضور شخصيت‌‏هاي ادبي و هزاران نفر از مردم پاريس تشيع شد .
"ورلن" فردي عصبي و حساس بود كه از يك سو در پي لذات زندگي است و از سوي ديگر در پي نيك بختي و دستيابي به آرامش درون است، دل او كه زود به تباهي مي گرايد , همواره به از دست رفتن سادگي غبطه مي خورد. او پيوسته روياي كودكي را مي بيند كه به خواسته اش جامه عمل مي پوشاند و مي خواهد آن دل كودكانه و ظريف را باز يابد، گاه روح پژمرده و آلوده اش در رنج شست و شو مي يابد، آن گاه دل به نداي الهي مي سپارد و به رستگاري مي انديشد .
"ورلن"، شاعري نوپرداز است كه تنها به بيان احساست اش بسنده نمي كند، بلكه آن را به ما القاء مي كند؛ او از ستايشگران و مديران "شارل بودلر"، باني مكتب سمبوليسم است و شعر او نيز چون شعر "بودلر" عاري از خردگرايي است. از ديد او آهنگ كلام برتر از هر چيز است، او همواره خواهان رنگ است، نه نيم رنگ او به شعري مي پردازد كه در هوا خوب حل شود و به ترانه‌‏اي مستانه كه در آن مبهم به صريح مي پيوندد و هنري را مي پرورد كه تمايلات درونش را به خوبي آشكار مي كند. هنر فرزندان من آن است كه سراپا خود باشيم،"ورلن" از راه حواس به دل و جان و ما رسوخ مي كند و شعرش با خلوص تازگي و معصوميت روح مان را سرمست مي‌‏كند .

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٤


 

 سکوت آخرين کلمه ای بود که لورکا بر زبان آورد

فدريكو گارسيا لوركا" در 5 ژوئن سال 1898 در فونته باكه ئروس , شهر كوچكي ناجيه بگا , در 18 كيلومتري شهر اسپانيايي گرانادا و در قلب اندلس به دنيا آمد. او فرزند دون "فدريگو گارسيا رودريگز" و "بيسنتا لوركا رومرو" بود كه به رسم آن روزها نام پدر را بر او گذاشتند.

"فدريكو" از همان آغاز زندگي رنجور بود، سوء تغذيه سبب شد كه به ضعف و بيماري مبتلا شود و تا 4 سالگي قادر به راه رفتن نباشد. بعدها گفتند كه اين عدم توانايي به علت صاف بودن كف پاي او بوده است، پاي چپ "فدريكو" اندكي از پاي راستش كوتاه تر بوده است. او اندكي مي لنگيد و به همين سبب تا پايان عمر نمي‌‏توانست هنگام راه رفتن تعادل خود را به خوبي حفظ كند , "فدريكو" ‌‏به علت اين نقض عضو هرگز قادر به دويدن نبود و تقريبا هيچ‌‏كس به ياد نمي‌‏آورد كه او را در حال دويدن ديده‌‏ باشد. "فدريكو" ديرتر از آنچه انتظار مي‌‏رفت، زبان باز كرد و برادرش "فرانسيكو" با آنكه دو سال و چند ماه از او كوچكتر بود، ياد دارد كه "فدريكو" پيش از آنكه بتواند حرف بزند , ملودي برخي از آهنگ‌‏هاي فولكلوريك را زمزمه مي كرد. او بيشتر اين ملودي‌‏ها را از پدرش ياد گرفته بود؛ دون "فدريكو" شب‌‏هايي كه سرحال بود، براي بچه ها گيتار مي نواخت و زمزمه مي كرد .
وقتي "فدريكو" به چهارسالگي رسيد، برادر كوچكترش، "لوييس" كه دو ساله بود، به بيماري ذات الريه درگذشت و از آن پس در تمام طول زندگي , حضور تلويحي و سايه وار آن را احساس مي‌‏كرد و از همان آغاز دريافت كه زندگي و مرگ دو روي يك سكه هستند . "لوركا" همانند ديگر كودكان اسپانيايي از همان آغاز با شعر و قصه آشنا شد. اين قصه‌‏ها در آثاري كه او خلق كرده و نوعي جلوه يافته‌‏اند، به خوبي نقش پدر و مادر "لوركا" به چشم مي خورد. "لوركا" از همان آغاز به مراسم مذهبي عشاي رباني علاقه نشان مي داد و اين ناشي از شيفتگي كودكانه او به جنبه‌‏ها و محتواي تئاتر گونه اين مراسم بود و مفهوم تئاتر با زندگي كودكي او آميخته شده است. افزون بر موسيقي و افسانه , طبيعت فيزيكي از اركان هنر "لوركا" به شمار مي رود. او در طبيعت و سرزميني پا گرفته و عاشقانه در چشم اندازهايش نگريسته بود .
سال 1909 ،خانواده "لوركا" به در گرانادا كوچ مي كند و "فدريكو" به مدرسه مي‌‏رود، سال 1914 در دانشكده ادبييات و حقوق دانشگاه گرانادا نام‌‏نويسي مي‌‏كند و نخستين شعرهايش را مي‌‏سرايد و به جمع نويسندگان و هنرمندان كولي مسلكي كه در گذشته دنج كافه گرد مي آيند،مي‌‏پيوندد.
"لوركا"، سال 1916 كتاب كوچك " دهكده من " را كه آميزه‌‏اي از شعر و نثر است را مي‌‏نويسد و بعدها آثاري چون "امپرسيون ها" و "چشم انداز" , نمايشنامه "ظلم شوم پروانه " را مي‌‏نويسد كه اين نمايش بيش از چهار شب روي صحنه دوام نمي‌‏آورد كه با اعتراض تماشاگران روبه رو مي شود. او سال 1921 ،نخستين شعر مجموعه " ترانه‌‏هاي كولي" را مي‌‏سرايد و در اواخر همين سال دوستي او با "سالوار دالي" آغاز مي شود و به خلق آثار ديگرش و اجراي سخنراني و تئاتر مي پردازد . در 13 سپتامبر سال 1923 حكومت خودكامه "پريمو ريوار ميگل" و اونامونو" را به تبعيد مي فرستند و "فرناندو دلوس ريوس" را از كار بركنار مي كنند، از آن زمان "لوركا" نوشتن نمايشنامه "ماريانا پيندا" را كه اعتراض غيرمستقيم به حكومت دارد را آغاز مي كند و در طول اين سال به نوشتن نمايشنامه، سخنراني در محافل روشنفكرآن روز و اجراي نمايش مي پردازد. در فوريه سال 1936 انتخابات جبهه مردمي در اسپانيا به قدرت مي رسد و "لوركا" بيانيه‌‏اي در حمايت از صلح صادر مي‌‏كند، گرانادا به آشوب كشيده مي شود و روشنفكران نظريات خود را در روزنامه‌‏ها منتشر مي كنند، او در جنبشي كه به مناسبت بازگشت "رافايل آلبرتي" از روسيه برپا شده است، شركت مي كند و بيانيه ضد ناشيستي خود را مي خواند . مارس , نوشتن ترانه هاي عشق تيره را آغاز مي‌‏كند و به دوستش، "گابريل سه دايا" مي گويد كه قصد دارد به نوعي شعر اصولي و منظم بپردازد .
"لوركا" در مه همان سال در مراسم بزرگداشت سه عضو بر جسته جبهه مردمي فرانسه كه "آندره مالرو" نيز يكي از آنان است، شركت مي كند .
در 13 ژوئيه، "كالو" و "سوته لر"، رهبر مخالفان حكومت به قتل مي رسد. "لوركا" دست نويس شعرهاي "شاعر در نيويورك" را به "خوزه برگامين" و برخي از شعرها و يادداشت‌‏هاي ديگر خود را به "رافائل مارتينز نادال" مي سپارد و در 15 ژوئيه به گرانادا باز مي گردد و 20 ژوئيه گرانادا به دست نيروهاي فالانژ مي افتد . فقط محله فقير نشين آب هاي سين تا 23 ژوئيه مقاومت مي كند؛ "لوركا" وحشت زده و بيمار است و به خانه "لوييس روزاس"، يكي از فالانژهاي معتبر و دوست خانوادگي خود پناه مي برد .
16 اوت , فرماندار مونيسينوس، شوهر خواهر "لوركا" كشته مي شود، بعد از ظهر همان روز نيروهاي فالانژ "لوركا" را دستگير مي كنند و سحرگاه روز بعد تير باران مي شود .
"لوركا" بي شك يكي از بلندآوازه‌‏ترين اعضاي نسلي از شاعران و نويسندگان اسپانيا است كه همگي در آغاز قرن بيستم به دنيا آمدند و در ادبيات اسپانيا به عنوان نسل 27 شهرت يافتند. هنر "لوركا" , نحوه نگرش و برداشت‌‏هاي او از زندگي با آنكه خيلي دور از ديدگاه هاي سنتي به نظر مي آمد , براي نسل بعد از جنگ داخلي اسپانيا از همان جاذبه اي برخوردار بود كه براي نسل پيش از آن. از ديدگاه روشنفكران هر دو نسل , "لوركا"، جواني و بلوغ دائمي بود و همواره در شعر او به چشم يك آيين مذهبي ( هنري قابل ستايش) نگريسته مي شد. اما پس از پايان يافتن جنگ‌‏هاي داخلي اسپانيا و به قدرت رسيدن ژانرال "فرانكو"، پرداختن به آثار "لوركا" ممنوع شد. آخرين كلمه‌‏اي كه ما در پايان نمايشنامه "خانه برنارد آلبا" , بر زبان مي آورد، سكوت است و همين سكوت آخرين كلمه‌‏اي بود كه "لوركا" در آفرينش هنري خود بر كاغذ آورد. "لوركا" بعد از نوشتن "خانه برنارد البا" ديگر مجال نيافت كه شعر عاشقانه بگويد. در 19 اوت سال 1936 به دست فلانژها , "فرانكو" كشته شد .
نزديك به دو سال پس از ترور "لوركا"، نام او در اسپانياي دوران "فرانكو" با احتياط برده مي شد و چاپ اشعار و اداي نمايش نامه هاي او ممنوع بود. تقريبا چهار سال پس از نوشتن واژه سكوت و در تمام طول حكومت ديكتاتوري "فرانكو" آنچه بر زندگي و آثار "لوركا" سايه مي انداخت ،سكوت بود. از نيمه هاي دهه سال 1970 پس از مرگ "فرانكو" رفته رفته شعرها و نمايش نامه‌‏هاي "لوركا" از زير غبار سانسور بيرون آمد و زندگي تراژيك و آثارش به شكلي باز و گسترده مورد بحث و نظر قرار گرفت. "لوركا" از معدود شاعران و نويسندگاني است كه به جرات جهاني ناميده مي شود؛ توجه جهانيان به آثار او به اندازه اي است كه به جرات مي توان گفت‌‏: در 20 سال اخير روزي نبوده است كه يكي از نمايش‌‏نامه هاي او در گوشه و كنار جهان اجرا نشود

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٤


 

 

عشق غمناک ‏ترين چيز در جهان است

 

 
غمناك‏ترين چيز در جهان و در زندگي ،خوانندگان و برادران من ، عشق است، عشق ، زاييده مستي و هوشياري است‏ ، عشق تسلاي تنهايي انسان است‏، عشق پاد زهر مرگ است ، زيرا خواهر مرگ است .
"ميگل د اونامونو"، فيلسوف ، متكلم ، شاعر و نويسنده اسپانيايي در 29 سپتامبر سال 1864 در بيلبائو مركز صنعتي و فرهنگي باسك اسپانيا به دنيا آمد، او از نسل جنبش فرهنگي 98بود كه پس از جنگ آمريكا - اسپانيا، سال 1898 پايه گذاري شد ." آنتونيو ماچادو "،"پيوباروخا " ،" واله اينكان " و " آنخل گاني وت " از اعضا همين گروه به شمار مي روند .
گروهي معتقدند نخستين ويژگي اين نسل ، صحنه سياسي يا تاريخي ، سياسي آن است، اين منتقدان، نسل 1898 را نماد فاجعه از دست دادن مستعمرات اسپانيا از جمله كوبا در جنگ آمريكا و اسپانيا و بازتابي از اين شكست مي دانند كه پس از آن ملت اسپانيا كوشيد به تفسير تازه‏اي از تاريخ خود دست يابد . گروهي ديگر از منتقدان، پيدايش اين نسل را مساله اي صرفا ادبي و يكي از بزرگترين تحولات تاريخي ادبي اسپانيا به شمار مي آورند . اين نسل ، حيات ادبي و هنري اسپانيا را تحرير و زيبايي هاي زبان اسپانيايي را از نو كشف كرد .
تولد "اونامونو" همزمان با آشوب‏ها و بحران هاي سال هاي 1870 ، 1869 ، 1868 اسپانيا بود، " اونامونو " در 6 سالگي پدرش را از دست داد و در 9 سالگي مهم‏ترين اتفاق زندگي اش، انفجار بمب كارلوسيان در خانه همسايه آنها رخ داد . از اين پس زندگي "اونامونا" تا آخر عمر با تاب و تنش آميخته و همراه شد .
او در جواني به مادريد رفت و در آنجا فلسفه و ادبيات خواند و دكترايش را با رساله‏اي درباره زبان باسكي دريافت كرد . نخستين نوشته‏هايش براساس انگاره‏هاي سوسياليستي شكل گرفتند، او سال 1891 با محبوب دوران نوجواني‏اش، "كونچا ليزاراگا " ازدواج كرد و صاحب 10 فرزند شد، در همان سال كرسي استادي زبان يوناني در دانشگاه سالامانكا را گرفت، بحران عميق اعتقادي سبب شد تا سال 1897 از عضويت حزب سوسياليست كناره گيري كند . اما " اونامونو " تا پايان عمرش گرايش ويژه خودش را داشت، سال 1901 رياست بخش فارغ التحصيلان دكتراي دانشگاه سالامانكا به او سپرده شد و سال 1914 ،اين مقام به دلايل سياسي از او گرفته شد. چرا كه حكومت اعلام كرده بود كه شغل آموزش با سياست مغاير است، " اونامونو " در پاسخ مي گفت اين دو در واقع يك چيز هستند ، زيرا سياست، آموزش ملي و‏ آموزش ، سياست فردي است . او در سياست همانند فلسفه شخصيت گرا بود، نه مكتب گرا . او سلطنت طلب نبود، ولي جمهوري خواه نيز نمي توانست باشد ، به اين جهت او را از منظر سياسي ، عنصري بي‌‏ثبات خوانده‏اند .
سال 1920 ،او به عنوان استاد راهنماي رشته فلسفه و ادبيات به دانشگاه بازگشت و سال 1921 ،معاونت بخش فارغ التحصيلان به او واگذار شد . حمله‏هاي شديد به ديكتاتور "پريمود د رنوار "سبب اخراج دوباره اش شد، اين بار او را به"فرئرته ونتورا " از جزاير قناري تبعيد كردند. اما ديري نپاييد كه او عضو شد، اما خودش تعبيد اختياري به فرانسه را برگزيد و سال 1930 پس از اعلام جمهوري به سالامانكا بازگشت و مردم و مطبوعات از بازگشت مشهورترين تبعيدي اسپانيا ابراز شادي كردند .
او سال 1931 به سالامانكا بازگشت، ديگر بار رئيس دانشگاه سالامانكا شد، دانشگاه هاي گرونوبل آكسفورد به او، دكتراي افتخاري دادند و سال 1936 در اعتراض به فالانژيست هاي فرانكو از شغل خود كناره گيري كرد و به بازداشت خانه‏گي در سالامانكا محكوم شد و در 31 دسامبر سال 1936 در بحبوحه جنگ‏هاي داخلي بر اثر سكته قلبي كه پس از مناقشه با "بارتولومو آراگون" درگذشت .
"اونامونو" شخصيت عجيب و غريبي داشت، در خواندن "كارهانس،" فلسفه‏اش، نظر و انگاره‏هايي كه در طول عمرش به آنها گرايش داشت، درباره دين ، زبان ، شعر و سياست زود متوجه مي شويم كه در هر زمينه گرايش راديكال داشته است . جالب توجه اينكه گرايش‏هاي او به شكل بارزي در ارتباط با نخستين بحران اعتقادي‏اش به سال 1897 باز مي گردد . او باور مذهبي را استوار كرده بود و بر مبناي مبارزه دروني ميان دين و خرد ، آرزوهاي جاودانگي و ترديد در زندگي جاودانه‏ ، جست و جوي حقيقت و احساس اينكه حقيقت نايافتني است . دين او مبارزه خستگي ناپذير با رازوارگي بود .
"اونامونو" همراه با " كيركه گارد " كه تاثير مهمي در اسپانيا سال هاي 1920 داشت، از پيشگامان اگزيستانسياليسم به شمار مي رود، او ديدگاه تازه فلسفي بنا گذاشت، اما عقيده داشت كه فلسفه سنتي بيشترين تاكيدش بر روي منطق است. " اونامونو " از انسان آغاز، انسان با گوشت و خون، آنگه زاده مي شود، رنج مي برد و مي ميرد . به ويژه مي ميرد. انسان كه مي خورد و مي نوشد و بازي مي كند و مي خوابد و مي انديشد و خواسته هايي دارد، انساني كه شنيده و ديده مي شود، او موضوع اصلي فلسفي " اونامونو " است .
"اونامونو " معتقد بود ژرف‏ترين خواسته هاي انسان همان رسيدن به بي مرگي شخصي است . به دليل ناهمساز بودن واقعيت ، شناخت درست زندگي ناممكن است . مبارزه شعار است.شرح واقعيت ناهمساز با مفاهيم منطقي ناممكن است، شناخت هم نمي تواند منطقي باشد. بلكه بايد عاطفي باشد، با اين همه او ضد منطق نشد و به عكس هميشه براي منطق ارزش بسيار قابل بود. زيرا گرچه منطق نمي تواند راه بر زندگي ما باشد . اما زندگي به ياري منطق هدايت مي شود . از ديد او، دين بر خرد استوار مي بود و از سوي ديگر خرد بايد در خدمت دين باشد .
دين و خرد رابطه‏اي پويا با يكديگر دارند يا به سخن ديگر مبارزه اي پويا با يكديگرند . دين از ديدگاه او، يك خواسته بود ، اعتمادي نوميدانه به امكان تخيل ، تخيلي كه خواسته هاي جاودانگي در آن پنهان است ، از اين راه است كه باور اثرش را مي‏آفريند .
"اونامونو " دير به سرودن شعر روي مي آورد . از اين رو بيشتر به عنوان مقاله نويس و فيلسوف شناخته شد . در حالي كه شعرهايش همانند ديگر نوشته هايش انباشه از ايده ها، پرسش‏ها ، معماها و پراكنده‏گويي هاي بي شمار است . او در شعرهايش توانسته است وزن آوا را رعايت كند . شعرهايش نيز مثل نوشته هاي فلسفي اش به تضادها ميان خرد و باور مسيحي ، ميان دين باوري و آزادي انديشه پرداخته است . او از تراژدي مرگ در زندگي انسان سروده است و از اينكه خود را ياراي تسلا و دلداري نيست .
در شعرهاي " اونامونو " اين باور نيز به چشم مي خورد كه همه به هم نيازمند هستند . چون خدا ايمان را به انسان داده است ، خود را مدام باز مي آفريند . مسيح بر صليت همه چيز است كه هيچ مي شود و مي ميرد . پايان و بي پاياني به هم مي رسند، مسيح كه بر صليب مرده است، دوباره مي شود خدا ، اما با انسان شدن خداست كه انسان راهي به سوي خدا مي يابد و انسان نوين مي شود .
"اونامونو" آخرين شعرهايش را به نام "مردن در رويا" در 28 دسامبر سال 1936 و سه روز پيش از مرگش سرود .

  
نویسنده : مریم اموسی ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٤